X
تبلیغات
داکتر احمد علی

داکتر احمد علی

-

 

مقدمه 

چند سال قبل باز دید کننده ای از کانادا کتابیرا که آقایی شکرالله «کهگدای» نوشته بود ودرآن ازمشکوک بودن احمد علی ذکررفته است یادکرد. با استفساراز دوستان کتاب در« پنجه کمونسیم» نوشته کهگدای را خواندم. ومناسب نداستم به جواب آن دشنام نامه پاسخی بفرستم. بتدریج الهامات  دیگری از آیه های تفرق اندازی این مسلمه (کهگدای)بروز کرد، مطابق به اشتهارات تفسیق وتذلیل وتفرقه اندازی کاروان. این مضل المذور ازهالی وموالی پاسخ به فسادش یافت.ودانسته شد که اتهامات این مسلمه بما ازالها مات آیه های شیطانی وعندی شان که عاری از مثقال ویا زره ای حقیقت صادر شده است وماهم به مصداق قول اعوام حواله اورا براستی وراستکاری کردیم که روی دروغگو وتفرقه اندازتا ابد سیاه باشد. بهمین روال چندی پیش خاطره های پر درد وغم نسیم «رهرو» را خواندم. درک کردم که  دل نازک وروح احساس دارند. چه غم واندوه روح وروان این مهربان را میفشارد کاری دیگر برایش نمیتوانم جهت تقویت روان این عزیزجملات از(مولانای روم ) آوردم که:

بگو دل را که گرد غم نگردد--- ازیرا غم به خوردن کم نگردد

مگرد ای مرغ دل پیرامن غم--- که در غم پروپا محکم نگردد

دلاسرسخت کن کم کن ملولی --- ملول اسرار را محرم نگردد

بهرصورت این عزیز لطفی کردند آنگاهیکه صورت دعوایشان رسید حتی از( این بخت برگشته)«احمدعلی که درباره اش حرفهای بود مشوره خواستم»حقیقت داردکه من وآقای رهرودریک دهلیزو اطاقهای همجواربودیم یادم نمیآید که سلام هم برایشان داده باشم بازهم ممنونم که با وجودحرفها ازمن مشوره گرفتند. وشاید بر همین حسن نظر بودهنگامیکه ایشان درخارج اززندان تشکل« نماد» را سازمان دادند از این دارنده حرفها لطف دعوت فرمودند. من معذرت خواستم که این حقیر سیاست نه میکند و مخصوصا درسازمانهای زیر چتر حزب وطن سیاست نمیکند.در مرتبه دیگر در آن شب که لشکرها ی نیو ضحاکان ونیو چنگیزیان ونیو محمدگلیان به مجامله و به حمایت جهان آزاد!!! جهت فراهم آوری نیات شان وبه مغازله پاکستان بسوی کابل درسبقت مواصلت بودند. رهرو صاحب این جانب را بحضور شان احضار کردند که جانب شورای نظاررا بگیرم.از سر شب تا پاسی به صبح دلیل گفتیم معذرت خواستم و گفتیم عزیز جان نه جیبی برای کارت دارم ونه شانه برای سلاح دارم و نه سر سیاسی با ارسال کنندگان دموکراسی به یوگوسلاویا را دارم.بامدادان  که لواتیان هاجوج و مأجوج زمین شهر را با باران گلوله ها سربی نمودند.از رهرو صاحب عرض رخصت خواستم و گفتم  اگر به پاهای آنهایکه آرزوتعهد را داری نگاه کنی خواهی فهمید  که از دروازه دیگر حمام به شما اشارت همراهی میکنند. که در نوشته هایش یادی از آنها نکرده من هم چیزی نمیگویم چون قلب غمگین دارد.طول عمر وصبر دل برایش تمنا دارم.    چندی میشود که به انترنت راه یافتم نوشته محترم توخی را در سایت پیام آزادی خواندم.لازم دانستم به جواب آن بخشی که درمورد این جانب نوشته اند بپردازم. نه به شیوه فرهنگ مسلط ومعمول یعنی دشنام پراکنی. بلکه کوشش کردم رابطه خودم را با محترم توخی که دیری است که چشم به چشم نشدیم. فراموششان شده است.و نیز ایشان را در مطالب دیگرآگاه کنم که پیشنهاد را چه کسانی طرح کردند و چه کسانی آنرا امضا کردند.و جریان بردنم را بسوی اعدام که کاملا مغشوش و مغلوط تحریر نمودند.به خواندن حقایق دعوتش کنم ،و برای شناسایی ایشان از ایجاد سازمان پیکارعده از تصامیم وفعالیت هایش، اختلاف و دو پارچه شدن سازمان و یکجاشدن شان این بخشهای رقیب در زندان وموقف من با آنها تذکری دهم. هم چنان توضیح مختصردر باره ساما و حزب کمونست شوروی و باندیتسم برقرار درحزب کمونست شوروی و انعکاس آن باندیتسم  را درحزب دموکراتیک خلق بنویسم یقین دارم که باخواندن این مقاله بخوبی واضح میگردد که دولت های ٧و٨ ثور وابسته به سیستم سرمایه جهانی است که این سیستم مرکب ومشتمل براجزا و سازمانهای است که اتکا بریک بخش ویا یک جز آن درک سیستم را به فراموشی میبرد.و در اخیر بسیار دوستانه چند انتقاد مختصری از بعضی جملات توخی شده است که امید وارم به دقت آنها را بخوانند و اگر کلمات اندکی درشت شده است. ارتباط ناگزیر به نوشته خودشان دارد.چون« از خار بر اندیشی خرما نتوان خورد».

درنهایت این مقدمه  بعرض برسانم که کنار رفتن من از سیاست دلیلی دارد که میتوانید از این نوشته به آن مستدرک شوید. با ترک سیاست مصروف طبابت و کارهای اجتماعیی شدم.اما گذشته سیاسی ام یکی ازافتخاراتم است.من در این مرتع انسان ساز گلی خود ساخته بودم نه باغبانی مرایافت و نه من باغی را دیدم که از باغبانش دست پرورش بخواهم ،افکارم و اعمالم از خودم است که  در آنها پیشرفتها و کمبود های بوده است.و هرکمبود بحث دارد خرد آور. فهم من همین است که مبارز امروزی اشباهات ما را بدانند.و هم این را بدانند که احمدعلی  لحظ ای عقایدش وجنبش انقلابی را به معامله نگذاشته است.

آینه

مطالب که تحت عنوان خاطرات زندان به کتابت محترم محمد کبیر« توخی» در پیام آزادی به نشررسیده است ،با مطالعه آنها پی بردم  که جناب ایشان در ارایه مطالب آن چنانکه باید مینوشت دچار اشتباه شده اند. فکر کردم که نشود مانند سیاست مداران که رأی مردم را پنهان میکنند و خودشان را درهاله نور میبینند هی میگویند ما برحقیم.بر ایشان نیز اثر کرده باشد و این بنده را بفراموشی سپردن بدین جهت مناسب دانستم که آینه خدمت شان بفرستم که اولا دقت شانرا بدین نکته جلب نمایم «محمد کبیر توخی» را که من می شناسم کیست؟ و عطف خاطر شان سازم  که این نه آن توخی است که حالا خود را مینمایند بلکه اوهمانست  که خود را نمایانده بود. و در درجه دوم میخواهم بدانم که آیا بدین بیان معتقد هستند که نویسنده مخصوصا به سن ایشان اگر موضوع را به قلم میاورند باید و باید اشراقی و یا معرفتی و یا ساده تر تعقلی باشد نه احساسی و درغربت معلوم ویا فقر تعقل و تفکر.

 آینه که برایت فرستادم درآن خودت راخوب تماشا کن و به دقت باید بدانی آینه تقدیم شده نه محدب است  نه معقر و نه از جنس آینه های که از روی تصلف و تسامح برایت فرستاده اند.برخلاف این آینه ساده ، مصفا و مثیقل است زنگار نه میگیرد چهره ات را آن چنانی که هستی برایت می نماید. این یک آینه تصنعی نیست آشنای من وشما است.«او نه این است و نه آن او ساده است، نقش تو در پیش تو در بنهاده است». وسواس را از خاطرت دور کن سرت را زیر شالت نما چند نفس عمیق بکش بیاد بیاور که پس از تسلیمی زندانیان به وزارت داخله در بلاک سه ما وشما در یک دهلیز قرار گرفتیم درحالیکه شناسای قبلی در میان نبود زلمی« رحمانی» باعث معرفت حضوری  ما وشما گردید. معلم قادر شما و قاضی« راتب» ،من و رحمانی در دو اطاق هم جوار مقید بودیم مناسبات ما و شما در ابتدا بسیار محدود بود.اما مریضی که قاضی« راتب» داشت و از این نیز آگاه بود که احمد علی  داکتر طب است بعضا طرق استفاده از دواهایش را می پرسید و شما در حضور و در غیابش از شخصیت انقلابی ، اهلیت مبارزاتی ،فهم دانش مترقی راتب و فامیل متعالی و نجیب و مبارز قاضی« راتب»  با چه آب وتابی صفت میکردید و مبادرت خدمت برای آرامش و بهبود این قاضی مکرم و معظم را از وجایب رفیقانه و شریفانه  کمونیستی تان معروض بودید. و درضمن از احتمال مرض نقرص  که احتمالا عاید حال شما بود و است از دوا و طرز غذای تان صحبت میکردید.همین موضوع صحت در انکشاف روابط ما و شما اثر کرد و بنابر خصوصیت کنجکاوی  که خود به آن معترف هستید در یکی از روزها سوالی را مطرح فرمودید که عقیده من نسبت به ایدولوژی انقلابی چیست؟ با احترام گفتم توخی صاحب این جا زندان است و هیچ نوع جر و بحث را مجاز نمی شمارد، و از جانبی دیگرا ین بنده سیاست رامدتها ست ترک کردم .فرمودید شنیدم که درباره بعضی افراد نظر دارید ؟ عرض شد  اگر شنیدید تکرار آن چه سود.

میخواهم از زبان خودت بشنوم؟  خوب  بعرض برسانم که  به مائـو واستالین عقیده ندارم و لنین را معصوم نمی شمارم. شما که از حرف های من رنگ چهره تان تغییر خورد و نهایت مهیج  و ناراحت شده بودید با عصبانیت گفتید« برای هر کدام این افراد درمغزم سلولی ساخته شده است ، نه میتوانم  از دماغم آنها را دور نمایم» . من نه میخواهم مغز تان را تغیر بدهید  بهتر است از این تجسس ها بگذرید و بسیار بهتر آن خواهد بود که « سوزنک را نه گیرید ودیوالک را نه کاوید» و برای خود و دیگران ناراحتی ایجاد نکنید".این جملات شما را نهایت ناراحت ساخت.  میخواهم که به باد بیاورید در یکی از روز ها در باره جریان تحقیق صحبت داشتید خود تان گفتید که در اثر فشار زیاد افرادی را قلم داد کردید( در زندان چنین بحث کاملا بجا در میان زندانیان  بود  که در جریان تحقیق زندانیان را فریب میدادند این که اگر میخواهی برایت کمک شود رفقایت را معرفی نما) ولی میفرمودید زندگی آنها را تضمین کردم( یعنی به آنها و فامیل شان پول میفرستادید).بدین ترتیب با اظهارات و برخورد های شما و مطالب که رحمانی در باره سازمان ساوو میگفت شناخت من از توخی و هم چنان موجودیت معلم قادر و آگاهی او از عقاید من که هم اتاق با توخی بود شناسایی و معرفت ما را از همدیگر تسهیل میکرد و نیاز به تجسس دیگر آنهم در زندان بیمورد بود. و اما بعداز مباحثه که در بالا از آن تذکر رفت  روابط ما را شکر آب کرد.

توخی با افراد متعدد به اصطلاح چپ تماس  گرفت وتبلیغ کرد که احمد علی عقاید انحرافی دارد تیره گی روابط ما زمانی آشکار میشود که در یکی از روز ها برق زندان برای مدتی قطع شد وتوخی در سلول ما( از خصایل بعضی است که وقتی نیاز مند به چیزی میشوند قهر شان را فراموش میکنند) گیلاس بدست می اید و تقاضای  چای میکند ، معذرت می خواهیم و همینکه برق دو باره فعال میشود یک آفتابه آب را جوش کردم  برای توخی گفتم  که ترموز خودم پر شد باقیمانده را شما میتوانید استفاده کنید . گفت تشکر غم خود را خوردم ترموز قاضی صاحب و سرمعلم کمی دیگر میخواهد اگر اضافه شد آنرا در برتن حلبی  من بیاندازید.حرف شان بجا گردید. شب شد زلمی رحمانی از شر خسک  دیر تر به خواب میرفت ، من در اخیر دهلیز خارج از کوته قلفی میخوابیدم ، صبح وقت توخی آمد گفت که رفیقا را مسموم کردید؟ با عصبانیت گفتم چه نا مربوط  میگوید ؟.

کمی جدی تر شد. وگفت آب جوشی را که دیروز در ترموز قاضی و قادر خان انداختید آنها استفاده کردند مسموم شده اند.  پرسیدم آیا اعراض و علایم تسمم را نزد آنها مشاهده کرده اید؟ گفتید به خواب هستند. ولی از همان آب که در برتن من انداختید داخل برتن تغیر خورده. فورا پی بردم که توخی حتی ساده ترین تعاملات کیمیایی و فزیکی فلزات را با آب در مجاورت هوا را فراموش کرده است. بغرض تشریح سر برتن را بلند کردم و پرسیدم توخی صاحب از کیمیا وفزیک که در مکتب تدریس شدید چیزی به یاد دارید؟ وتشریح کردم هر فلزی که به غیراز طلا و نقره در مجاورت آب به مدت طولانی قرار بگیرد چنین واکنشی را نشان میدهند و برتن حلبی شما نیز از این قاعده مستثنی شده نه میتواند . از قاضی راتب و معلم قادر  پرسیدم از آب جوشیکه دیروز برای شما آوردم  استفاده کردید به  شما عارضه ای رخ داده است . قاضی سکوت کرد ولی معلم قادر گفت ما« میدانیم که تو با ما دشمنی داری دیروز به من گفتی پیچکاری  را بنوشم  در حالیکه  پیچکاری  رگ  بود». 

توخی صاحب محترم اگر تا هنوز پی نبردید که حرفهای قادر خان تقویت شک وتردید شما بود. متأسفم برای آنکه  قادر معلم است و حد اقل از تعامل آب با فلزات میداند به عوض آنکه شما را بفهماند مطلب  پیچکاری را علاوه میکند در حالیکه زرق مذکور به تجویز من نبود در همان روز که آب جوش را بردم معلم قادر گفت بسیار سرد درد بودم به داکتر مراجعه کردم این زرقیات و چند رقم تابلیت را برایم تجویز کردچند تای آنرا زرق  نمودم ولی امروز سرباز ابا ورزید .جویا شدم که زرقیات چیست؟ گفت گلوکوز . گفتم میتوانی پس از شکستاندن شیشه  گلوکوزرا در گیلاس بریزی با آب یا بدون آب آنرا بنوشی ، در کجای این حرف اقدام قتل قادر خان بود نه پبچکاری به تجویز من بود ونه درآن مواد سمی بود ولی اینکه معلم قادر چرا این آهنگ را می سراید می خواهد بر سر شانه های رفیقش سوار و به منزل مقصود برسد و از این  شخصیت مضطرب استفاده کند و در پس پرده اتهامات وتردید ها حقایق وقایع را پهنان کند که چگونه تمامی اسناد سازمان پیکار را به خاد تسلیم کرد وچگونه با عذر وننوات متن پیشنهاد رفیقش حکیم توانا را امضا و برای تبلیغ وتطبیق آن کمربست و توخی مصاب به« مادر مرض ها» ( اضطراب) را ناراحت ساخت و بدون آنکه از آب نوشیده باشند شاید ازپراگنده شدن  بخارات آب تنفس کرده بود جهت معاینات خود نزد یکی از داکتر های ساوو رفت و در پهلوی تبلیغات دیگر( مانند اینکه احمدعلی عضو بیروی سیاسی حزب دیمکراتیک خلق است به زودی به عوض نجیب ریس خاد میشود و در زندان جهت شناسای و کسب تجربه آمده است ) به همکاری معلم قادر این افوا را نیز پخش کرد که اگر من تا پنج سال دیگر بیمیرم قاتل من احمدعلی است!!! چه قاتل عجیب شاید از طرق بسیار مرموز این رهبران ناب  جنبش انقلابی را می خواهد مثلا با خوراندن گلوکوز و یا بواسطه فرستادن بخارات آبی و یا بهتر بوسیله سحر و جادو بکشد.گوشه گرفتم. الغیب عندالله که سحر ما این بار راسته افتاد دوستی و اتفاق نظر بین این دو مستدرک جنایت  را تغیر داد یعنی که تبدیلی معلم قادر به ننگرهار ازطرف  خاد پذیرفته شد و قادر خان  از تمام چپی های که در بلاک سوم بودند برای سفر خرچ تقاضای کمک مالی کرد و ذهن وسواسی توخی را به سوال کشاند در یکی از روزها از قاتل  خود و ریس خاد آینده یعنی احمدعلی می پرسد که« آیا سازمان پیکار فعالیت دارد» گفتم حرفهای شما فراموش خاطرم نمیشود اما بخوبی باید بدانید که با هیچ جناح سازمان پیکار ارتباط ندارم و شما میتوانید سوال تانرا از قادر خان کنید. توخی در جواب گفت.قادر خان میگوید سازمان فعال است و میگوید رفقا را توظیف کردم و برای آنها هدایت دادم که چنین و چنان کنند. گفتم وقتی اظهار میدارد که فعال است  پس فعال است منظور شما چیست؟ گفت منظورم این است که اگر سازمان پیکار فعال است و از قادر خان هدایت میگیرند و مطابق به دستور وی توظیف میشوند چرا نه میتواند این رفیق خود را کمک مالی کند؟ که دست طلب برای دیگران دراز کرده  واین کار باعث بدنامی سازمان میشود و وسیله خوبی برای خاد است که از آن علیه روابط  چپی ها در زندان استفاده کند. ناراحتی توخی هر روز زیاد میشد که از هر پنجره نفر با پول وکتاب می آمد ،حتی معلم صدیق نیز آمد از این آمد ورفت  توخی در آرزو بود که به گفته خودش« کثیف بیمقدار» زوتر گم شود. بلاخره  قادر خان رفت و توخی ماند و شخصیت مبارز قاضی راتب . مریضی راتب و ناتوانی او در امور مشترک اطاق توخی مبتلا به میگرن و مرض نقرص و ومضطرب را که میبیند  بکس حلبی راتب را کرم زده  ناراحت ساخت  و از جانب دیگر این توخی کم انرژِی در روز نوبت که میباید نان خشک تمام پنجره  را به پشت مبارک شان بیاورد  موجب ترحم یکی از زندانیان لاغر وضعیف قرار می گیرد(اصغر ١٣٢ ) اما بر خورد توخی با وی چنان فضحیت را  به  بار می آورد که در آینده احدی از مردم غیر چپی  حاضر به کمک باوی نمیشوند. توخی در کویر اضطرابات مطلع میشود  که به اثر مساعی فامیل قاضی راتب و مراجعه وتماس با مقامت دولتی ممکن است که  قاضی به بیمارستان  زندان ویا بیمارستان خارج از زندان منتقل شود و هم چنان احتمال خلاصی اوهم است باز کاسه راسته چپه میشود وکشف صورت میگیرد. قاضی راتب و فامیلش مظنون میشوند دیگر آن شخصیت دانشمند انقلابی  نیست و با این کشف موفق به دریافت حقایق میشود  که خانواده قاضی با خاد ارتباط دارد و حتی روابط میان افراد این فامیل  خادیست و اشرافی قاضی را به سخریه می گرفتند که اگر دختر به مادر  گیلاس آب بدهد. مادر از دختر تشکر میکند.چه رابطه تشریفاتی واشرافی!!!. و هم چنان به  این پی بر د که این اشراف زاده  فهم تیوریک نازل دارد. با رفتن قاضی راتب، توخی تنها شد رحمانی مدتها قبل با یکی از دوستانش اندیوال میشود، من به تنهاهی در گوشه دهلیز روز گار زندان را سپری میکنم ، توخی  تقاضا میکند که آنچه در گذشته علیه من گفته بود همه نادرست است از آن بگذریم و با هم در یک سلول باشیم و بعقاید هم احترام بگذاریم. شاید از یاد توخی رفته باشد که در همه امور زنگی هم سلولی حتی در اوقات بسیار مهم که جناب شان از ترس و واهمه میلرزید از همکاری دریغ نکردم و به همین مناسبت بار بار از حرفهای گذشته اش در مورد من نادم بود.این وضعیت تا زمانی دوام میکند که در پنجره منزل چهارم منتقل می شویم باز هم به اصطلاح اندیوالی من وتوخی بحال سابق میماند پسانها رحمانی نیز در جرگه ما شامل می شود که پخت پز به دوش من ظرف شستن مربوط رحمانی ؛آوردن آب مورد ضرورت ،قروانه و نان خشک را رحمانی ومن مکلفیت داریم و توخی مکلفیت صرف پرهیزانه اش را دارد . در تمام این مدت ما هیچ نوع بحث سیاسی ، عقیدتی نداریم سخنان« توخی» مربوط و منوط می شود به ارتباطات فخرالدین با شوهر عمه اش که کارمند خاد است.( ف) که به اثر هم جنس بازی چندین بارمورد لت وکوب رفقایش قرار گرفت معلم صدیق که جلف و روابط مشکوک دارد و با فامیل زابلی خویشی کرده است.و در زندان آگاه میشود که فامیل قاضی راتب با خاد در ارتباط است به همین ترتیب از انجینر سامای که با اعترافاتش اشکار می کند که  قاضی ضیا  مسول  گروگان گیری وتنظیم و رهبری چنین پلان ها را به دوش داشت. حرفهای میزند.سازمان افغان ملت ، بصیر« بدروز» ، شفیق، انجینر حسین، امین جان ،« کاکا» خان محمد ومعلم حفیظ« دهقانی» که روا بط  راپور دهی با خاد زندان دارند. و از انجنیر لطیف« محمودی» به نسبت اعترافاتش و ازخیانت نجیب عضوی مرکزی ساوو که موجب گرفتاری رفقا شد  از رفیق هم سازمانیش که  زندانی بود و به گفته توخی روابط فامیلی مشکوک دارد  چنانچه  ماما ی آن رفیق که هم چنان عضو سازمان ساوو بود در خانه اش واقع  شاشهید پر خانه داشت و دختر خورد سالش علاوه بر آنکه  فلینگی جمع میکرد این غنچه نو شگفته را قماربازان دست لذت میکشیدند.اغوای میرویس توسط خاد و اخذ اعترافات از میرویس موضوعات مورد بحث توخی بود.  یگانه کسی را که توخی تایید وتمجید می کرد داکتر حمید« سیماب» بود میگفت که نابغه است به چندین لسان تکلم می کند و فهم تیوریکش بسیار بالا است. از رابطه اش با او بسیار رضایت داشت و میگفت مانند یک فرزند برایش خدمت کرده است ودر این آرزو بود که روزی دوباره با او یکجا شود به همین منظور عریضه تبدیلی به بلاک ششم را داد که از طرف  مقامات زندان پذیرفته شد توخی با خداحافظی، شکران وسپاس از ما جداشد در بلاک شش نزد داکتر« حمید سیماب» رفت.  چند سالی گذشت  فشار که دولت را مجبور به فرمان رهایی کرد. با زندانیان که مناصفه  حبس شان را سپری کرده اند از زندان آزاد شدیم . من که قبل از زندانی شدنم از سیاست کنار رفته بودم به وزارت صحت مراجعه  و به حیث داکتر در مرکز صحی دوراهی پغمان موظف شدم  پس از سه ماه به نسبت علاقه و سوابق مسلکی به ارتباط صحت روان  به موافقه داکتر برنا آصفی ریس صحت روان در یکی از مراکز آن به حیث داکتر موظف شدم  وتا روزی که  در افغانستان بودم همین موقعیت را داشتم یعنی داکتر برنا آصفی ریس صحت روان بود ومن یک داکتر بودم.بهرحال روزی توخی را در ایستگاه سرویس های خیر خانه دیدم پس از بغل کشی ورو بوسی توخی گفت باید ما وشما روابط را حفظ کنیم با ابرام و اصرار زیاد آدرس خانه اش راگفت و روز را معین کرد که چاشت آن روز حتما به ملاقاتش بیایم در حقیقت دعوت برای صرف نان چاشت شدم در ضمن گفت حرف های دارم که برایت باید بگویم ، در روز موعود به خانه توخی رفتم پس از معرفی با رحیمه جان ، زحل جان، و اظهار ممنونیت از برادرش چه هنگامیکه در زندان بودند و چه بعد از آن کمک های بی ریا برایش کرده است و از اینکه پسرش نیز به کمک وی به هند رفته است و در این اواخر با جدیت تمام از توخی با تقبل مصارف سفر واقامت در خارج را  تقاضا نموده که از افغانستان یکجا با فامیل خارج شوند ولی قبل از همه باید  با دوستان مشوره کند. از این سو وآن سوگفته شد. بلاخره از داکتر سیماب یاد کرد  ولی نه به حیث نابغه به حیث فرد مشکوک که خواهرش  با خاد ارتباط دارد و خودش با فامیل قاضی راتب که یک فامیل بدنام و در ارتباط خاد است می خواهد خویشی کند. تقریبا دو ساعت که  در حضور توخی بودیم همه حرفها از همین قبیل بود با معذرت اجازه مرخصی گرفتیم اما توخی می خواست این ملاقاتها  تا زمانی که ایشان در افغانستان تشریف  دارند منظم باشد و پا فشاری میکردند هردوهفته ولی به بهانه این که راه دور است مشکل ترانسپورت موجود است( در حالیکه خانه ما درحصه سوم خیر خانه و خانه توخی در حصه دوم بود فاصله میان این دو محل با پای پیاده از بیست دقیقه تجاوز نه می کرد) و اضافه کردم که شاید مورد تعقیب باشیم هر چه دیر تر بهتر است بنابراین ملاقات دیگر دوماه بعد روز وساعتش در همین خانه توخی  تعین شد. 

روز موعود همینکه به خانه توخی رسیدم پس از سلام و احترام به یکی از اطاق ها هدایت شدم توخی گفت  بنا به اصرار برادرم تصمیم گرفتیم که از وطن برویم و در قدم اول به هند میرویم بعدا بیبنیم که سر حد ما به کجا کشیده خواهد شد. گفتم بسیار خوب است به خیر به سلامت بروید و اگر امری به ما باشد بفرمایید . توخی گفت همه چیز مرتب شده است نهایت متاثر هستم که از شما ودیگر دوستان دور میشویم این چنین حرفها به میان آمد در همین اثنا درب کوچه دق الباب شد توخی کسی  را به اطاق دیگر هدایت کرد وقتی آمد برخاستم و اجازه مرخصی خواستم همدیگررا درآغوش گرفتیم روی همدیگر را بوسیدیم و از هم جدا شدیم.این بود خلص آشنای روابط من و توخی که چون آینه در برابرش قرار دادم.که در خود شناسیش کمک کرده باشم و نه می خواهم بنویسم که او چگونه آدمی است این را برای خودش و آنانی که مقالات و نوشته های او را در سایت های شان به نشر میرسانند واگذار میشوم که چگونه سیب از درخت بید میگیرند. و تا این سیب جادویی به این مغضوب شده توخی برسد میخواهم برای رفع خطای باصره توخی و دوستان توخی مطالب  را بنویسم که خود دقت کنند و بگویند در پس پرده چه را می بینند.

پیشنهاد سازمان پیکار در راه نجات افغانستان

توضیح وتبصیر مختصراز یک عده افعال سازمان:

«تو مرد نا آشنایی ز دریا کی خبر داری ، که این دریا دلان چه اسراری به سر دارند».شما که از اسراری پیکار نه میدانید  و برظواهر تقلبات، مغالطه ها و تغافل توسن میرانید و میسراید که احمد علی پیشنهاد را امضا کرد.نه از پیشینه آگاهی دارید و نه از معلوم آنوقت تعلمی دارید و اما بر مستقبل تحکم محجری میفرماید. اگر میخواهی که علل جزمت را بدانی و به دریا غلتی بزنی و با موجش در آمیزی . بیا که  بگوشه ستیز آشنایت کنم و سری از اسرارسازمان پیکاردرراه نجات افغانستان را در فهمت بگنجانم .

    در ماه جوزای سال ١٣٥٩ از طرف سازمان موظف شدم که جهت بررسی کار وفعالیت سازمان به هرات بروم وبا مسول جبهه گلران تماس برقرار نمایم و به همین ترتیب ایران بروم نهاد های را در آنجا اساس گذاری نمایم.  پس از مواصلت به هرات رو نوشت های در مورد فعالیت سازمان درهرات ترتیب شد. و برای یکی از افراد که زندانی شده بود تقاضای کمک مالی منظم ازمرکز مطالبه گردید. ارتباط با شورای جانبازان مخصوصا با مسول آن انجینر عتیق مورد تردید قرار گرفت و روابط محدود به مسایل فرهنگی شد. رفتن در جبهات احزاب اسلامی وتماس با یکی از گروهای که مسلحانه  با دولت می جنگیدند ولی قاطعانه از دولت شوروی حمایه میکردند بطور قاطع رد شد.مسول هرات معین و این فرد موظف به برقراری ارتباط منظم میان جبهه گلران، ایران و کابل گردید. برای تماس با جبهه هنوز موفق نشده بودیم که  پسته های امنیتی دولت و روسها مورد حمله کمال خان یکی از قومندانهای جمیعت قرار گرفت شهربوسیله قوای روس  محاصره شد  تمام مردمی که در دروازه ملک  مقیم بودند اولا در مسجد جامع و بعداز ساعت پنج دیگر زنها را اجازه برگشت به خانه شان دادند ولی مرد ها را به استدیوم هرات منتقل کردند. صبح روز دیگر قبل از آمدن  والی هرات  در استدیوم ( خلیل احمد ابوی ) یک عده  افراد رها کردند با آمدن والی وقومندان نظامی( اکر اشتباه نه کنم نبی عظیمی) وضع کمی پیچیده شد برای آنکه یکی از شهریان هرات برای والی گفت «شما هم خوب مردم هستید مجاهدین هم خوب مردم هستند ، ما پدر لعنت ها خراب  هستیم به همین خاطر روزها شما می آید چور چپاول میکند و مارا به زندان و اعدام می برید و از طرف شب مجاهدین می آیند عین عمل شما را میکنند» به مزاج ابوی بد خورد یک عده از این افراد را باز داشت نمودند و به مدت های مختلف زندانی کردند اما من قبل ازاین ماجرا رها شده بودم وقتی به خانه رفتم یک گد ودی (درهم برهمی یا بی سروسامانی ) مطلق در خانه  حکمفرما بود همسایه از دوستم جویا شد. گفتم نمی دانم شنیدم که این محل دیروز زیر بمبارد هوای و زمینی قرار گرفته آمدم که احوال شان را بگیرم .گفت بعد از اینکه مردم را از خانه کشیدند عساکر روسی خانه ها را تلاشی کرد از خانه اینها سلاح واسناد یافتند ، هر قدر گفتیم که این خانه ما نیست قبول نکردند و بچه مرا بردند، پرسید تو نمیدانی این دوبرادر کجا هستند ؟ گفتم اگر میدانستم به احوال گیری آنها نمی آمدم . به زودی محل را ترک کردم و با دوستان به ارتباط  موضوع تماس گرفتم . یک نفر موظف شد که جریانات را به صاحب خانه برساند و از بر گشت شان به خانه جلوگیری کند.در مورد من نظر بر این شد از هرات خارج شوم در همان روز که روز اول عید رمضان بود به مشهد رفتم دو روز بعد آن دو برادر نیز به مشهد مواصلت کردند.  درایران به مطالب وجریانات متعدد مواجه شدیم از جمله :

     ١:دعوت سازمان ساما برای ملاقات با اعظم دادفر: ما با دادفر در کابل نیز به حیث رابط ساما در تماس بودیم در ایران این باز دید را شیر آهنگر که فرد مسول حزب جمیعت العلما بود فراهم ساخت در این ملاقات  آقای رسول رحیم ویک عده زیادی افراد حضور داشتند.پس از احوال پرسی و اینکه چطور آمدم تشریح کردم غرض معلومات صحبت را این طور آغاز کردم. میدانید اعلامیه های را در هر کوی برزن مشهد دیده می شود که در آن مرگ برکمونسیم مرگ بر....و مرگ  بر ..... است از قرار معلوم رفقای شما که در حزب اسلامی جمیت العلما تجمع کردند. این اعلامیه را منتشر وتکثیر نموده اند. آیا این حرف صحت دارد؟.

   دادفر گفت بلی دیگر زمان آن حرفها گذشته همه آن کتابهارا در گاو صندق ها باید قفل کرد ملت افغانستان یک نظام جمهوری اسلامی به مانند جمهوری اسلامی ایران میخواهند ودر این راه به کمک های دولت ایران  ضرورت داریم و گفتند چون وقت ندارند وبه طرف شهرستان گنک به جبهه میروند ادامه بحث را به آینده میگذارند .

  پرسید شما در این جا چه فعالیت دارید؟ گفتم ما که بطور تصادفی به ایران آمدیم کدام فعالیت به خصوص نداریم.صحبت را با توضیح موضوع ذیل ادامه دادم. 

٢: یکی از فعالین ساما که مسولیت حزب جمعیت العلما را نیز به عده دارد تمامی فعالیت های روشنفکری ومترقی قبل از سال ١٣٤٤ وپس از آن را به پیر و آقای کورزان منصوب کرده است. در مجلسی که به مناسبت بزرگ داشت از فوت سید احمد کورزانی برگذار شده بود سخنران سامایی در موردشخصیت آغای کورزان  وبزرگ داشت از حامی نهضت اسلامی آزادیخواهی مردم افغانستان  یعنی جمهوری اسلامی ایران یکجا با داریوش فروهر و دیگر امرا دولتی وآخوند های حزب الله وسپاه پاسدارن.سخن رانی کردند. با ارایه این گذارش از دادفر پرسیدم نظر شما چیست؟ ولی ضیقی وقت دادفر به آینده موکولش کرد.

  ٣: برخورد دولت ایران با حزاب اسلامی و مهاجرین: در بهار سال ١٣٥٩ صدا وسیمای ایران اخبار و اسناد را انتشار میدهد که حزب جمیعت اسلامی به رهبری ربانی با اسراییل ارتباط دارد نشرات این حزب متوقف میشود و دفاتر آن زیر نظارت قرار میگیرد ولی با آمدن ربانی همه این سرو صداها خاموش میشود. فعالیت ها به حالت عادی برمیگردد فقط  کریم دلجو عضو سابق حزب دموکراتیک خلق ومسول حز ب جمیعت از این حزب به حزب اسلامی میرود. هم چنان دولت ایران یک عده دزد قاچاق بر را که در زندان هایش اسیرداشت برای احزاب اسلامی مسلح ساخته و به جبهات می فرستد، مانند شیرآغای چونگر،کمال خان، علی خان صنوگردی،کلک تیزون، صوفی غفار، تورن رسول،کلک کور ،سرورغوریانی، غلام تلو، مندلی دراز،جگرن غفور،....این افراد نزد دولت ایران معزز و محترم ومجاهد اند ، در حالیکه به وضاحت  از شخصیت و اعمال رهزنی و قطاع الطریقی این افراد اطلاع دارند که برسر مردم هرات چه مصایب را تحمیل می نمایند.ولی موجودیت چنین افراد نظر بضرورت جابجا سازی و ایجاد سهولت برای نفوذ سپاه غنیمت خوبی برای ارتباط برادرانه جمهوری اسلامی ایران(نیاز دادفر صاحب) میباشد و در مورد جنایات این احزاب کاملا ساکت است. مثلا از قتل عصمت قندهاری وقطعه قطعه نمودن جسد وی توسط حزب اسلامی گلبدین در زاهدان ازعاملین این جنایت تحقیق نکرد.بر خورد دولت ایران با کارگران و مهاجرین غیر انسانی و تحقیر آمیز است به روایت از جریده رعد ارگان نشراتی حزب رعد محافظین و پاسداران دولت ایران در دو کمپ «جرام» و«کاشمر» با مهاجرین افغانی برخورد غیر انسانی دارند.

 ٤: سازمان اخگر رساله ای را به همکاری« سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر ایران» به نشر رساند که متن آن چنین بود. سازمان اخگرپس از تلاش های وسیع در بسط وتوسعه تیوری انقلابی وبسیج وتشکل توده های وسیع کارگران، دهقانان افغانستان موفق به ایجاد ارتش توده ای انقلابی شده است.بدین وسیله توانسته رهبری اکثریت جبهات مسلح ونظامی را مانند  کنر،دره صوف ،نورستان،لغمان، قندز،هرات.......را در دست گیرد و رهبری کند. این سازمان انقلابی توانسته تیوری انقلابی را در عمل پیاده کند و به یک سازمان انقلابی سرتاسری در افغانستان تحول کرده است. برای ارایه وتشریح بهتر فعالیت های انقلابی این سازمان یکی از اعضای آن در دانشگاه تهران به همکاری سازمانهای ایرانی(پیکار،پیکارخلق،توفان،چریکهای اقلیت،رزمنده گان)سخنرانی میکند. در اثنای سخنرانی با مداخله و طرح سوالات  توسط یکی از مبارزین سابقه دار هرات.سامعین متردد میشوند.ولی سخنران میگوید سوال کننده عضو خاد است و ایرانیها بدون تحقیق فرد مذکور را با لت وکوب از صالون بیرون می نمایند.

 ٥:در مورد قومندان جبهه گلران اظهاراتی جمع آوری شد که وی توسط دو برادرش در المان با سازمان اخگر در ارتباط است و در حقیقت این جبهه یکی از جبههات حزب حرکت اسلامی شیخ آصف محسنی است وتوسط همین حزب تجهیز وتسلیح وهدایت میشود و امور نظامی آن تحت رهبری یکی از گماشته های دولت ایران است . آمریت  جبهه کارت های عضویت حزب حرکت را برای یک عده افراد در المان و ایران ارسال میکند.

٧:  ورود مسول هرات در ایران و بازیابی نظراتش نشان میدهدکه تمایلات  به جمهوری اسلامی دارد و در امور سازمان دهی معلومات و دانش لازم را ندارد. با جمع آوری معلومت فوق و یک عده مطالب دیگر رهسپار کابل شدم در اولین جلسه کمیته رهبری موضوعات آتی مطرح شد.

 الف:گذارش احمدعلی از سفر در هرات وایران.

 ب: پیشنهاد حکیم مبنی بر وحدت گروه که میخواهد به سازمان پیکارمدغم شود.

ج:بحث بر پذیرش شاکر به عضویت سازمان وارتقایش درجمع اعضای رهبری. تقاضا کردم که بهتر است از فعالیت رفقا در کابل شروع کنیم چون گذارش هرات بسیار مفصل است. قبول شد وحکیم بحث  وحدت گرو را درمیان گذاشت با توضحیات  وی سوال شد که فرد ارتباطی را چگونه ارزیابی کرده است.همینکه از طرز صحبت وی حرفی آورد. از حکیم خواستم که در مورد این فرد معلومات برایت میدهم به دقت متوجه باش آیا حقیقت دارد یا خیر؟ هرچه گفتم حکیم تاییدگرد  در آخربه کمیته رهبری پیشنهاد محکمه این فرد را دادم و از شرح که بیان شد محکمه به مسولیت من تایید گردید.  موضوع دوم عضویت شاکر بود که حکیم با حرارت از آن دفاع میکرد و میگفت دانش بسیار عالی دارد.استدلال سایرن این که بود که انجینر سرور او را بنا به گذشته خراب و سرقت پول از سازمان ساما اخراج کرده است. حکیم این دلایل را نادرست و از روی عناد میدانست .به اجازه ریس مجلس داخل مباحثه شدم وگفتم برای فرصتی قبول کنیم که انجینر سرور  شاکر را از روی عناد اخراج نموده، از حکیم سوال کردم شما  چند سال  در این سازمان سابقه دارید؟ گفت بیشتر از یک سال گفتم در اساس که خود را به آن پابند میدانیم چنین است هرگاه فرد از سازمانی تقاضای عضویت به سازمان دیگر میکند پس از ختم دور آزمایشی که برای روشنفکر سه سال است دو نفر از اعضای سازمان که سابقه پنج ساله عضویت داشته باشد این فرد را باید تضمین کند که چنین چیزی درمورد شاکر وجود ندارد. نه شاکر دوره آزمایشی را طی کرده است و نه شما سابقه پنج ساله دارید و نه کمیته موظف فعالیتهای شاکررا درطول مدت دوره آزمایشی تصح گذاشته است .ومطالب دیگر نیز ارایه شد در اخیر گفته شد ما مجبور هستیم سوابق افراد را از نظر اخلاق اجتماعی در نظر بگیریم  و بهتر است با انجنیر سرور تماس گرفته شود و علت اخراج شاکر را بدانیم. حکیم خاموش شد و از عضویت شاکر منصرف گردید. نوبت به گذارش هرات رسید بعد از استماع دستور داده شد که گذارش را بنویسم و در جمله اسناد حفظ شود که بعدا تحریر و در ٤٠ صفحه تکمیل و به معلم قادر سپرده شد.

ترتیبات محاکمه معلم فدامحمد( بعدها وی بعضویت مرکزی سازمان اخگر گرفتار و به ضمانت سازا از زندان آزاد و به فاکولته طب  شامل شد ) اتخاز گرد در یکی ازخانه های سازمان هیت را که کمیته رهبری موظف کرده بود نشستی را آماده کردند وقتی داخل اطاق شدم فدا با دیدنم دست وپاچه و در صدد فرار شد و میخواست داد وفریاد کند با آمادگی قبلی تدابیر وقایع ناگوار گرفته شده بود. بدون تهدید وفشار فدا به پنجا مورد معترف و همه را تحریر نمود. اکثریت به رهایی وی رای دادند.گذارش محکمه و صدور حکم در جلسه رهبری که برای فعالیت های آینده سازمان دایر شده بود ارایه گردید. این نشست ها که چندین روز دوام کرد به نتایج ذیل رسید.

١: با گرفتاری اعضا ی ساما، ساوو .سازمان رهایی وضربه پذیر ساختن این تشکلات از طرق مختلف به ویژه رخنه و نفوذ در داخل آنها، سازمان پیکارمجاز به اتحاد با گروها و سازمان های دیگر نه میباشد و اگر روابط با این سازمان ها و گروها دارد در اصرعه وقت تا اطلاع بعدی ارتباطات را قطع نماید.

   ۲: با احزاب اسلامی بطور قطع ارتباط برقرار نشود و هیچ فردی در جبهات این احزاب فرستاده نشود و اگر رفیقی در جبهات این احزاب است بطورغیرملموس دستور خروج به انها داده شود.

   ٣: تمام روابط شاکر با سایر افراد سازمان قطع و یگانه عضو رابط مسول او بشیر(حکیم)است که شاکر را تحت نظر میگیرد و از انجبنر سرور گذارش مفصل درباره اخراج و شخصیت او بدست می آورد.                                      

 ٤: سازمان تمام فعالیت مانند پخش شب نامه ، اعلامیه و فعالیت های علنی و فعالیت های نظامی را الی اطلاع بعدی ممنوع قرار میدهد. 

٥:سازمان  برای اعضای حرفه ای در داخل ویا خارج از افغانستان محل اقامت و بود و باش را آماده کند و به زوترین فرصت همه اعضای رهبری را به محلات مطمئن انتقال دهد. 

  ٦:تشکیل سازمان به دقت ارزیابی شود ، ازدحام که به میان آمده است تصفیه  گردد. برای آنکه نیروهای روشنفکری تحت ضربات نابود کننده هر دو جانب نیروهای متخاصم یعنی سوسیال امپریالیسم شوروی و امپریالیسم به سردمداری امریکا قرار گرفته است و منظور از همه این تدابیر حفظ نیروی انقلابی و مطمین ترین رفقا با میعارات نهایت دقیق وآزمایش شده جنبش جهانی با در نظر داشت تجارب و دست آورد رفقا و سازمانها ی انقلابی افغانی وگسترش عمیق آن درمیان توده های میلونی و تنویر وتشکیل آنها به اندیشه انقلابی است.

 ٧:بنا به پیشنهاد آمر جبهه گلران یک گروپ از رفقا به آن صوب اعزام میشوند و به زودی گروپ دوم را«ماما» به آنجا انتقال خواهد داد در این صورت سه رفیق مرکزی و دو نفر از کمیته تشکیلات در آن جا رهبری جبهه راخواهند گرفت و ارزیابی کنندکه موجودیت و حفظ جبهه مطا بق به تصامیم سازمان است ویا خیر و این موضوع قابل تاکید است که ما تحت رهبری هیچ یک احزاب اسلامی فعالیت نخواهیم کرد.

من با اولین گروپ در ماه عقرب ١٣٥٩ عازم جبهه شدیم به مجرد رسیدن فهمیده شدکه جبهه مربوط به حزب حرکت محسنی است وشخصی بنام« مهری» مسول نظامی و وسیله ارتباطی با حزب مذکور است . منتظریم که ماما میآید و مسایل طرح خواهد شد ولی ماها گذشت از ماما خبری نشد درجبهه نه فعالیتی است نه کتابی برای خواندن در ماه دلو به اجازه آمر جبهه به ایران رفتم و از یک سامای که از کابل آمده بود خبر تجزیه پیکار را بطور دقیق دریافتم بدین ترتیب مکتوبی به آدرس «جوره» نوشتم که شما به آن مستندات عمل نکردید واکنون که سازمان به دو پارچه تقسیم شده است برای من هردو طرف قابل تایید نیست از همین روز که این نامه را برای تان ارسال میکنم قاطعانه و بطور کلی از فعالیتهای سیاسی گنار رفتم بدین ترتیب از ماه دلو ١٣٥٩ من (احمدعلی ) نه به سازمان پیکار و نه به یکی از جناحها یش ارتباط دارم  و نه به هیچ سازمان ، حزب یا گروه سیاسی دیگر ارتباط گرفتم .و پس از این روز هر نظر و هرپیشنهاد اگر خوب و یا بد است مربوط به من نمیشود مسولیتش به دوش کسانی است تحت نام سازمان پیکار فعالیت دارند .

مطالب که تحت عنوان تعارف وتوضیح نوشتم خواستم توخی وقاریین را مستشعر سازم که در سازمان پیکار چه میگذشت ، چه میگفتیم وچه مینوشتیم و تصمیمات چه بود وچه عمل می کردیم و در نهایت بعد ار آنکه من سازمان پیکار را ترک کردم نه میدانم که در سازمان چه میگذرد که به من مربوط نیست چه تصمیم  میگیرند و چه می نویسند و چه در عمل میگذارند. بنابران بجای رسیدیم که بدانیم که در زندان پلچرخی پیش نهاد را کی ها نوشتند وکی ها امضا کردند.

طرح پیشنهاد در زندان پلچرخی:

به تاریخ ١١ سنبله ١٣٦٠توسط خاد بازداشت وپس از تکمیل تحقیق در اخیر ماه حوت ١٣٦٠ در بلاک اول  زندان پلچرخی منتقل شدم. ودر ماه حمل ١٣٦١ یک عده محبوسین را از بلاک اول در کوته قلفی های منزل اول بلاک سوم که من هم در این جمله بودم انتقال دادند در سمت دیگر کوته قلفی معلم قادر بود.یکی از افرادیکه با معلم قادر در یک اطاق بود. در بلاک اول از جریان تحقیق و تسلیمی اسناد سازمان توسط معلم قادر به خاد برایم معلوماتی را گفته بود. همین که همدیگررا دیدیم گفت فکر میکردم که به افغانستان نه می آیی، یک عده مسولیت ها را به گردن تو انداختم ، چند روزی گذشت باز به یکی از پنجره های منزل دوم به اصطلاح تبدیل شدم که در این جا فضل کریم و برادرش، جوره انجنیرعظیم ،احمدشاه و از سامایها صبور سیاسنگ ودیگر هم دوسیه هایش  نیز در همین پنجره بودند .حکیم بطور غیرمستقیم توسط انجینر عظیم موضوع پیشنهاد را طرح کرد.که بطور کل وقاطع آن را رد کردم .حکیم جرت نکرد که در این مورد حرف بزند ، برای آنکه وقتی در بیرون زندان به دیدنم آمد برایش گفتم به کپسول سیانایت ضرورت دارم چون خودت میدانی که اکثریت افراد را بانام وآدرس می شناسم نشود که اگر گرفتارشوم ضعفی درمیان آید و به تعهدات که در گذشته داشتیم خیانت شود در جواب حکیم گفت « از وقتی که جنبش انقلابی را ترک نمودی ایمان انقلابی را ازدست دادی» گفتم هر چه فکر می کنید برایم تعهدات گذشته مقدس است.نه میخواهم به آنها خیانت شود. به آن دلیل حکیم نتوانست مستقما در باره پیشنهاد حرف بزند از عظیم استفاده کرد و به نتیجه نرسید ، در طی یکی دو هفته مرا به کوته قلفی منزل دوم تبدیل کردند . و پیشنهاد دامنه وسیع گرفت در یکی از روزها  ضابط ضیاالحق آمد درباره پیشنهاد حرف زد و تقاضا کرد که آنرا امضا کنم و برای پیش برد آن از جبسر کمک بخواهم برای ضیا گفتم در مقامی نیستم که توبه نامه را امضا کنم و نه کسی هستم که به پای کسی بی افتم که شاید یکی از آرزو هایش باشد.ضیاجان پیشنهاد را ورق میزد و میگفت بیبین رفقای سامایی، رهایی وحتی احزاب اسلامی آن را امضا کرده اند باهمه اصرارش پیشنهاد را که آورده بود بدون نتیجه باخود برد.

 خاد برای تبلیغ پیشنهاد اطاقی را در منزل سوم بلاک سه در اختیار حکیم میگذارد یک گروپ ازاین امضا کنندگان را در  کوته قلفی منزل دوم به سلول نمبر ١٦  به شمول «جوره»  آوردند که امتیاز هر وقت رفتن به کانتین را دارند ودر روز های معین  در منزل سوم برای تدویر جلسا ت در مورد توسیع وتبلیغ پیشنهاد می روند در همین ارتباط  معلم قادر موظف شد که با من در باره پیشنهاد به تماس شود جواب من همان بود که برای ضیا گفته بودم.در همین گیرودار است که صورت دعوا رسید در اولین فرصت صورت دعوا را نزد اسحق «جبران» بردم که به دقت بخوانند و مرا در نوشتن دفاعیه مساعدت نمایند و هم متوجه شوند که اکثریت الزامات که برعلیه من در صورت دعوا درج است از اعترافات حکیم پیکاری و داکتر صدیق سامای است« جبران» مشوره های برای نوشتن دفاعیه ارایه کردند. دریکی از شبهای اوایل ماه جوزا نام خوانی شد و به ما دستور دادند که فردا برای رفتن محکمه حاضر شویم. صبح روز مقرر با نام خوانی سرباز به سوار شدن به  موتر که در مقابل دروازه بلاک سوم پارک کرده بود دستور داد. در موتر همه افراد بودند به استثنای سلطان احمد. موتر متوقف شد تا سلطان احمد را از بلاک اول آوردند. پس از سلام وعلیکی پرسید م که سلطان از پیشنهاد حکیم خبر داری؟ گفت خبردارم آنرا نه دیدم. برایش گفتم این همه کسانیرا که در موتر میبنی پیشنهاد را امضا کردند. به شمول« جوره». تنها وتنها دو نفرماندیم خودت ومن دقت کنی که حکیم به حیله ونیرنگ ترا وادار به امضا کند. برایم اطمینان داد که چنین فریب را نه خواهد خورد.در صدارت همه ما را در یک اطاق جابجا کردند پس از نان چاشت حکیم ،جوره ؛معلم قادر وسلطان با هم صحبت کردند از محتوای آن سلطان چیزی نگفت ولی حدس زدم که سلطان حاضر به امضا پیشنهاد شده است. این موضوع وقتی کاملا به تحقیق رسید که پس از نان شب سلطان گفت رفقای رهبری برای تعین شیوه برخورد درمحکمه جلسه ای برگذارمی کنند. توخی با چشمان بزرگت خوب دقت کن همان هایکه سازمان را به تجزیه کشاندند و برعلیه یکدیگر مقالات نوشتند و هریک طرف مقابل را متهم به خیانت می کردند. یعنی در یک طرف حکیم و درطرف دیگر معلم قادر ،سلطان احمد وجوره که ازهم جدا شده بودند ولی در این جا به حیث رفقای رهبری در زیر دید خاد در زندان صدارت جلسه دایر میکنند برایشان گفتم به سازمان شما ارتباط ندارم و با شما هیچ حرفی ندارم. به اصطلاح سر را گذاشتم و به خواب رفتم ومیدانستم که جلسه برای دفاع قاطع و رفیقانه از پیشنهاد است. فردای که به محکمه رفتیم اولین نفرسلطان احمد به محکمه رفت به تعقیب وی مرا خواستند قاضی صدر مجلس ماما سنای و دو نفر دیکر که یکی آن سکندری تخلص میکرد دیگرش آدم مفشن بود. به دشنامهای سنای توجه نکردم وقتی گفت دفاعیه ات را بخوان در دفاعیه کوشش کرده بودم که اثبات کنم که ارتباط من با یکی از افراد این سازمان رابطه شخصی و دوستانه بود نه سیاسی و سازمانی که پس از دستگیری وکشته شدن او در زمان«امین» آن رابطه نیز ازبین رفت و اتکای من بالای الزامات بود که نه از جانب اشخاص حر یا آزاد بلکه از طرف اشخاص اسیر و زندانی شده است که بیانات آنها غیر قانونی وخلاف فقه حنفی است. ماما سنایی گفت بیبنید این« شیعه پدر لعنت از فقه حنفی گپ میزند».گفتم قانون و شرعی که در افغانستان جاری است قانون جزای داودخان وفقه حنفی است . سنایی به عصبانیت گفت« چپ شو خاین وطن فروش» به دشنام های این افراد اصلا توجه  نه می کردم. حکیم را خواستند از وی پرسیدند ای را می شناسی ؟ گفت بلی عضو مرکزی سازمان بود در جواب کراراً به تذکرات دفاعیه  استناد کردم که شما میتوانید چنین شهادت را  از فرد یا افراد حر بیاورید. سنایی پرسید در باره پیشنهاد چه گپ داری؟احمدعلی: پیشنهاد از طرف سازمان پیکار است به من ارتباط ندارد. سنایی باتمسخر گفت تو به ساز مان پیکار نداری؟ بلی ندارم . سنای گفت بیگی همی گپ هایته نوشته کو؟  گفتم تحریری سوال کنید که جواب بدهم. جوابت را بنویس؟. توخی این جملات را چندین بار بخوان وآنگاه قضاوت کن « پیشنهاد مربوط به سازمان پیکار است و آن را گامی به سوی دولت میدانم  ومن –احمدعلی- هیچ گونه ارتباط باسازمان پیکار ندارم.» سنایی به آواز بلند آنرا خواند . که موجب ناراحتی حکیم شد وقتی از نزد قاضی برگشتیم  با عصبانیت گفت مرا مجبور میسازی که بعضی مطالب ناگفته را نیز بگویم. با همان شدت گفتم اختیار داری ولی این مسلم است که من به سازمان پیکار ارتباط ندارم وپیشنهاد مربوط آن سازمان است که توسط شما ارایه شده است. خلاصه متن پیشنهادچنین است:. متاسف هستیم که از مسیر اصلی اندیشه انقلابی پرولتری مارکسسیم،لیننسم منحرف شدیم ودر صف ضد انقلاب شکوهمند ثورو ارتش انتر ناسونالیسم پرولتری قرار گرفتیم اکنون با درک وندامت از گذشته وبرای زودن افکار ارتجاعی و انحرافی مائویئزم از حزب ودو لت انقلابی تقاضا میکنیم که فرصتی به ما داده شود تا برای جبران اعمال ضد انقلابی گذشته مان برای حزب وانقلاب برگشت نا پذیر ثور و دفاع از کشور کبیر شوراها اتحاد جمایر شوروی سوسیالستی یگانه نیروی صلح و مهد سوسیالسم در جهان و مبارزه بی امان و پیگیر تا سرحد پیروزی و غلبه بر دشمنان رنگارنگ طبقاتی  وحامیان خارجی آن ها امپریالیسم ،مائوئیزم و اخوانیسم به حیث سپاه انقلاب ثوردر جهت تحقق اهداف ح.د.خ.و تطبیق برنامه عمل به پیش ببریم . سازمان پیکار در راه نجات افغانستان  این پیشنهاد برخلاف گفته توخی توسط حکیم نوشته شده است.اوآدم با سواد است سالها پس ازسقوط شعله جاوید از جمله افراد مسول سازمان سرخا بود بگفته خودش با مصبح الله از ده سبز و عبدالرحیم(مبارز ایرانی) عضو مرکزی سرخا ارتباط داشت و دو برادرش درعضویت با سرخا شهید شدند.او میتوانست چنین مطالب را بنویسد.اگراسحق توخی در جای چنین لاف را زده این لاف ازافتخارت قومیش است و مطلقا دروغ است. شما میتوانید از دوست تان معلم قادر که با حکیم در یک اطاق بودند بپرسید. باطلاع برسانم که افراد زیادی دیگرغبر ازپیکاریها پیشنهاد را امضأ کرده بودند.دلیل داشتند که ممکن است در رهاهی وتقلیل جزا از اعدام به حبس ابد به آنها کمک نماید و به گفته خودشان به حیث تکتیک استفاده کردند. نام اکثر انها به یادم است از ذکر نام شان منصرف شدم فقط خواستم توخی را متوجه بسازم که من پیشنهاد را امضا نکردم کسانی دیگری بودند وبعضا هم از پیش رفت پیشنهاد ازحکیم طالب معلومات میشدند.ایضاحا بنویسم که آمادگی و هم همه ای رفتن قادرخان به ننگرهار است وایشان لباسهای شانرا گرد افشانی میکنند میبینم که درمقابل اطاق کاغذ مچاله شده ای افتاده است وقتی کاغذ را میگشایم  مضمونی از طرف سرمعلم عبدالقادر و معلم سلطان احمد دو نفرازاعضای رهبری سازمان پیکار در بلاک دوم آنوقت که سر نوشت شان تعین نشده بود به خط زیبای شان. برای رفیق گرامی شان حکیم تحریر شده است که پس از جویا شدن صحت مندی وی از پیش رفت کار پیشنهاد و در جریان قرار داد ن آنها خواهش شده است. پیکاریها از لطف و مهربانی توخی باید ممنون باشند چون عملی را که آنها انجام داده اند خسته اش را توخی به پای احمدعلی می شکند.چه دقت چه دریافت عالی.!!! پس حق با مولانا بود که از خسته شکنی ها بیزار شد وبا چراغ گرد شهر می گشت و میگفت از« دیو و دد ملولم انسانم آرزو است»

مرگ بی تابوت

عنوان این بخش را ازفرد شعری انتخاب کردم که دردروازه یکی از کوته قلفی های ده گانه صدارت  نوشته شده بود. شعر چنین است.

مادر بر مرگ بی تابوت فرزندت منال     میرسد روزی که از شهیدان یاد کنند

وتحت همین عنوان چند سال قبل گزارش مفصل از جریان اعدام روز ١٧ سنبله سال ١٣٦١ نوشتم وبه یکی از نشرات فرستادم که متاسفانه به نشر نرسید. مقاله چنین آغاز میابد. 

 با گذشت روزها وسالها  از کودتای هفت ثور هنوزهم عده ای چشم براه عزیزان خود هستند که روزی درب خانه آنها گشوده خواهد شد و باز داشت شده ای آنها خواهد آمد وبه انتظار و اندوه و فرقت آنها خاتمه خواهد داد .  اما عده کثیر از این چشم براهان  تلخی و رنج جدایی را متحمل شده اند. به وضاحت میدانند که نور دیده و فرحت افزای روح وروان و مستدعای آزادی کشورشان را ارتش سرخ و جوخه های اعدام حزب دیمو کراتیک خلق به رگبار گوله چنواری نموده وتن بی جان آنهارا  در زیر هزاران من خاک کرده اند . بنابران در جستجوی آن خاک و آن گور هستند که در چه جایی وچه مکانی توتیایی دیدگان شان را بیابند و خاک تربت آن نور افروزان وسروران وسربداران آزادی را بر چشم بمالند و بر سر بی افشانند و از مروارید دیده گان خویش حمایل برپای مدفن انها بگذارند و بر لوحه مزار شان بنویسند که در این گورها کسانی آرمیده اند که اگر چه شب را به صبح نبردند و اما چون کواکبی در شب های تار و ظلمانی درخشیدند و مشعل دار راهی آزادی در قعر سیاهی بودند. 

 با تحریری چند سطرازصفحه اول آن مقاله که خواندید دراین جا میخواهم بخشی ازآنرا به جواب توخی بنویسم.  در ماه اسد ١٣٦١ که بلاک اول را جهت ورود« فلکس ارمکورا»نماینده حقوق بشر ملل متحد آماده میکردند زندانیان بلاک اول را به بلاک های دیگر انتقال میدادند. یک گروپ ۲٠تا ٣٠ نفر را که من هم دراین جمع بودم به بلاک دوم بردند از اینها سه نفر در اثنای نام خوانی برایم جالب بود .گربت سنگ، فضل الهی و اسکالا فکر میکردم گربت هندی و فضل الهی پاکستانی هستند چون هر دو سیاه چهره بودند. درهنگام تقسیمات به پنجره ها من و فضل الهی را در پنجره مقابل مائویستها منتقل کردند با فضل چند کلمه بریده اردو وانگلیسی گفتم در وقت نان چاشت پرسیدم نان؟   گفت بلی لازم: در همین وقت از اخیر پنجره یک نفر  به طرف ما آمد گفت رحمانی صاحب چطور هستید ؟ با هم سلام وعلیک کردند وآنوقت دانستم که این سیاه چهره دیگر افغان است با هم خنده کردیم پس از چند روزی رحمانی بنا به در خواست خودش به پنجره مائـویستها رفـت من در همان جای که برای پنج وقت نماز بود و در هر نماز باید جا را برای نماز گذاران ترک نمایم ماندم. تا اینکه  در کوته قلفی همان منزل تبدیل و در این پنجره به جز چند نفربه اصطلاح بی سرنوشت متباقی زندانیان معیاد حبس شان معین شده بود. من با عبدالظاهراز« تره خیل» که در منزل بالای چپرکت جا داشت فقط در وقت نان هم کاسه شدیم نه حرفی ونه سخنی با هم داشتیم روز ها به این ترتیب میگذشت روزی از روزها یعنی چهار شنبه ١٧ سنبله در حوالی ساعت ١۲ باشی آمد با صدای بلند گفت محمدعلی کیست ؟ جوابی نیافت از من پرسید نام تو چیست ؟ گفتم احمدعلی این نام را در هر پنجره میخواند. وقت توضیح قروانه شد غذای آنروز برنج بود ظاهر به برنج میل نداشت حق خودرا به من و نفر مجاور تقسیم کرد هنوز کاسه را آب نه کشیده بودم که باشی عمومی ( حنیف تخاری) با باشی کوته قلفی آمدند پرسید نام تو چیست؟ گفتم احمدعلی.  نام پدرت ؟ علی محمد.  گفت کالایت را جمع کن، من که بکس حلبی زیاد کاله وکوله نداشتم دو جوره لباس روی پاک برس وکریم دندان یک کلچه صابون تار وسوزن گیلاس وترموزچای که معلم سلطان لطف کرده بود همه این هارا در بیک انداخته با ظاهر خدا حافظی کردم وبه تعقیب باشی عمومی براه افتادم باشی حنیف به سرباز گفت اینه پیدا شد. کاغذی سفید که در آن به قلم سرخ محمدعلی ولد علی محمد نوشته شده بود به سرباز داد. سرباز از طریق مخابره تماس گرفت و گفت پیدا شد. گپ های طرف مقابل فهمیده نمی شد دو سرباز به فاصله کم به دو طرف من قرار گرفتند در آن طرف بلاک دوم تفریح را قطع کردند کارگرانیکه در مقابل بلاک دوم به ساختمان به اصطلاح اطاقهای ملاقاتی مصروف بودند کار شان معطل شد و به طرف پنجرها شان سوق گردیدند. کارگران توسط سربازی بنام بسم الله اداره میشد که از یک محل وکوچه بودیم.بسم الله به اشاره سرسلام داد.پرسید کجا میبرید؟ خلاصی اس! گفتم نه میدانم. دوباره با یک نوع تبسم گفت بلی خلاصی اس!فکر میکنم ساعت دو بود که سرورخان قومندان بلاک دوم وشیرآغا  قومندان بلاک سوم آمدند و به سربازها هدایت دادند که آنها را تعقیب کنند ازدروازه بلاک دوم که خارج شدیم آن مراسم معمول را که بکس و محبوس را تلاشی میکردند اجرا نشد و اما در تعداد سربازان افزوده شد هردو قومندان در صف اول من در وسط وچندین سرباز درعقب وجوارم حرکت میکردند تا اینکه درمقابل دروازه  بلاک اول رسیدیم خواجه عطامحمد درپشت میزی نشسته بود بالای میزکاغذهای زیاد قرارداشت نزدیک به دروازه بلاک اول قومندان بلاک اول شمتس الدین دوسیه در دست استاده بود سرورخان برایش گفت اینه پیدایش کدیم. هیچ کسی از من نپرسید که نام تو چیست؟ همه میگفتند پیدایش کردیم همین کلمه واین تشریفات غیر معمول از تلاشی نکردن خودم وبیکم وانتقال ازبلاک دوم تا این جا فکر می کردم که موضوع مهمی شاید اعدام باشد. برخلاف گفته توخی سرنوشت ما تعین نشده بود از احضارمحکمه ما در ماه جوزای ١٣٦١ تا این روز ١٧ سنبله ١٣٦١ اندکی بیشتر از سه ماه میگذشت.آقای توخی پارچه ابلاغ بیست سال قید را در دست نداشتم و منتظرصدور مجوز محکمه بودیم، محتمل  که توخی خودش را تصیح کند. اگرعقیده دارد که انسان در خود و ماحولش تغیر بیاورد.ولی کسانیکه پا در گل اند تا  قولی نیارند قدمی بر نمی گذارند.و از خود نوشتی و حرفی ندارند  تا حضرت شان را درتظلم نامه های دیگران قالب نکنند. و در آن محزون نامه قهرمان بی دوا ودرمان که درتعزیرات غذای محصور اند.چون مظلومان تشنه لب حق دارند که از دشمن غدار گله کنند که حلقشان از تشنگی( مانند علی اصغر در کربلا ) خشک است کسی بدادشان نه میرسید.آخ غذای کافی برایشان نمیدهند و در کانتین تخم وروغن نه می فروشند. واویلا ازچنین قهرمانان کربلایی.یقین دارم که توخی خواهد گفت که در این حرفها کسی مرز دشمنی را نه می یابد که مبارزه برای وطن است یا شکم. این گونه حرفها روضه خوانی است که به درد تکایا وحسینیه ها می خورد که با هزار دروغ وتلبیس ذهن مردم را تخدیر میکنند و برای خودشان شخصیت های رهبر و عالم را وصله میزنند. بنای این چنین خواسته ها در واپس زده گیهای میلانات نفسانی  ارضا نشده است که  گاه وبیگاه بروز و درنوشته ها شاکی،در منبر روضه خوان ودر اشعارنوحه سرا و در رمانهاصاحب قران اند. میبینی که این افراد مبارز جهان و زندان را چگونه تمثیل میکنند. گاه شهید اند و علم های سرخ برمزار شان هدایت میفرمایند و گاه دستار ابن سینا برسر دارند و با اضطرلاب الغ بیک تفلسف و تکشف می نمایند.و میگویند که این مسله قابل تدقیق است که « احمدعلی نه میخواست تمام قضایا را  بینه به بینه بگوید» احمدعلی چه بگوید شما که  بینه ها را وارونه کردید و با الهامات یا اکتشافات تان تمامی بینه ها را مغلوط و مسطور به نیاز خود کردید. اگرتوخی قبول کند که بر سر این نوع افراد چلیپا کشیده شود.چون انسان عالم و صاحب اخلا ق سلیم است .عقل برایش اجازه میدهد که در نظام کودتای ٧ثور وقوع اینگونه وقایع ممکن را بپذیرد.چنانکه خود شان زهر سیانایت اعدام ساختگی را چشیده بودند و اما مرا که واقعا به اعدام میبرند چه محمل های می تراشند که دوشبانه روز وی     « با رفقای سامای در یک اطاق بود». «چشمان کوچکش را به سوی متوجه میکرد تاحرفی بیابد» وفتی این چشمان کوچک حرفی نمیابد نویسنده کشاف از چاه ذهنش جمله میکشد.ولی توخی محترم بگذاریم که چه گفتند وچه نوشتند واقعه آن روز را تعقیب کنیم   پس از آنکه سرور خان به قومندان بلاک اول گفت اینه پیدایش کدیم.  متوجه شدم در دوسیه که بدستش بود چیزی نوشت به سرباز امر کرد ببریش:در مقابل دروازه بلاک اول اطاقی بود که پس از گذشتن دهلیز کوچکی دروازه آن را سرباز گشود و افسری قد میانه سرخ چهره در کنار میزی استاده بود(که نه می شناختم ولی نامش را پهنان کردم –ازکشفیات) و در جانب دیگر میز سربازی استاده دربالای میز بندلهای  ریسمان تاری سفید و ولچک ها گذاشته بودند.و تمام پنجره های اطاق پوشیده با پرده های سیاه  بود ودر مقابل آنها سربازان مسلح موضع گرفته بودند. دیگر تردیدی برایم باقی نماند و دانستم که تشریفات اعدام است افسر دستش را روی شانه ام گذاشت وگفت دست هایت را به پشت بیار از سرباز ریسمان گرفت دست چپم را محکم با ریسمان بسته کرد وچندین بار ریسمان را تاب داد  بعدا دست راستم را بالای دست چپ گذاشت هم چنان ریسمان پیچ کرد وخوب شخ گره زد به سرباز گفت ببریش؟ بیک را از همان اول وقت که داخل اطاق شدم گرفتند ، پس بدون بیک سرباز مرا به داخل موتر که مقابل دروازه توقف کرده بود برد.در  موتر که داخل شدم  چند نفری  دیگر نیز به عین وضعیت قرار داشتند با آنها سلام و علیک کردم بعضی ازاینها را می شناختم ازجمله اکبر که بارها اورا در بغلان دیده بودم. گفت پنج برادر و پدرش قبلا اعدام شده اند و او آخرین مرد خانواده است من نه میدانستم که در چه حزبی فعال بود. شاهپور از جا یش بلند شد با هم روبوسی کردیم در پهلویش نشستم به دست هایم نگاه کرد گفت دست هایت را بسیار محکم بسته کردند با دندانهاش مصروف باز کردن گره ریسمان شد که پس از کوشش زیاد موفق به سست کردن گره ها گردید من هم توانستم که گره ریسمان دست شاهپور و اکبر را سست نمایم.آوردن افراد ادامه داشت یکیرا پی دیگرمی آوردند موتر مزدحیم میشد چون ظرفیت موتر برای ١٥ نفرکافی نبود.ولی تا همان فرصت بیشتراز ۲٠ نفررا آوردند.که درمیان شان ضیاالحق، نادر علی دهاتی ،داکتر صدیق هراتی،انجینر زمری،داکتر واحد،انیس وزبیر احمد بود. نادرعلی در کنار پنجره که زندانیان را از سربازان جدا میکند استاده شد. وقتی زبیر را آوردند با زحمت زیاد خودرا بما رساند. پرسید داکتر یادت است. یک گپ  زده  بودی حالا بگو چه کنم؟ گفتم حالا زمان شجاعت و آرامش است. از یکطرف گرمی و از جانب ازدیاد جمعیت فضای موتر را خفقان کننده ساخته بود. انیس ازشدت گرمی عرق از سر رویش جاری بود. قاضی پنجشیری که باخواندن شعری بیدل در جمع داخل شد. فریاد زد این آخرین اندیشه های بشری است که باچنین خفت ورزالت با ما حتی بدتر از حیوان برخورد میکنند. با سرو صدای قاضی سرباز رسید چه گپ است؟ گفت نمی بینی ٥٠ نفررا دراین قوطی انداختین می پرسی چه گپ اس. کور هستی چشم نداری بروآب بیار. با داخل کردن باشی« احد» که هرکس اورا دشنام میداد.پنجره موتر قفل شد.یک نفرآدم قد بلند با دو سربازمسلح درعقب پنجره درجاهای معین قرارگرفتند.سرباز دیگر درچایجوش حلبی آب آورد. نادرعلی گفت  ما که آب نخواستیم وانیس هم از آن آب ننوشید.پس ازمدت دروازه موتر بسته شد وحرکت کرد،حدسیات مختلف زده میشد یکی میگفت در پولیگونهای قوای چهارزرهدار میبرد. وبعضی میگفتند در پولیگونهای دانشگاهی افسری اما موتر به حرکت ادامه داد هنوز آفتاب غروب نکرده بود که در صدارت توقف کرد. و به نوبت موتر را تخلیه و ما را در اطاقها تقسیم و دروازه هارا قفل کردند ،من شاهپور،ضیاالحق،قاضی ضیا، انجینر محمدعلی، داکتر عبدالواحد وچهار نفر دیگر را در یک اطاق که شاهپور در وسط به یک طرفش من ودر طرف دیگرش ضیاالحق به دیوار تکیه کرده بودیم قاضی ضیا به یک  پهلو آرام به حالت استرا حت قرار داشت انجینر محمدعلی در جانب مقابل ما وداکتر واحد در صدر اطاق نشسته بود و چهار نفر که درمیان آنها شخصی متوسط  قامت و بنیه سپورتی که لباس سفید برتن و موی سرش را ماشین کرده بود ازرفقایش پرسید که پهلوان محمدعلی را دیدین؟ گفتند نه. من که جریان آوردنم را به شاهپور در موتر گفته بودم به این فکر که شاید در موتر دومی سلطان احمد وسایر ین باشد که چنین نبود فورا شاهپور ازآنها پرسید که نام پدر محمدعلی چیست؟ گفتند علی محمد شاهپور گفت عوضش ای نفره آوردند.همان آدم سپورتی پرسید مرا و این نفر هارا می شناسی؟ گفتم نی وی ادامه داد که ماهم ترا نمی شناسیم ترا به غلط آوردن امروز ترا میکشند فردا محمدعلی را پیدا و اورا نیز میکشند. چنانچه در گذشته این عمل انجام شده به عوض الامحمد رفیق مجید الامحمد معلم را بردند و در مرتبه  بعدی الامحمد رفیق مجید را اعدام کردند دراین جا رحم مروت نیست من خون ترا به گردن نه میگیرم. برخیز شاهپور نیز جدا خواست که صدای خود را بکشم. من و همان نفر دروازه را به شدت کوبیدیم. سرباز از پشت در پرسید چه گپ است؟ سپورتی چیغ زد که برو به بچه های برژنف بگو که ای نفره غلط آوردین نفری اصلی کسی دیگر است.             

   سرباز گفت غالمغال نکو.سپورتی گفت اگر نروی دروازه را میشکنانم. سربازحرف خودش را تکرارکرد. من و سپورتی بصورت پیهم با لگدهای محکم دروازه را زدیم. سرباز چیغ زد که چپ باشین اینه میرم. همین چهار نفر به شمول ضیاالحق پس از ادای نماز دیگر بازگفت بیا  دروازه را با شدت بیشتر کوبیدیم.و باخشونت فریاد زد« چوچه سکهای روس جنایت کاران،آدم کشان ، وطن فروشان دین و ناموس مردم» چرا خون مردم را به گردن ما میکنید؟ سرباز گفت صبر کو چیغس نزن احوال دادیم به زودی می آیند.با گذشت چند دقیقه دروازه باز شد دو سرباز ویک نفر با دریشی ملکی گفت آرام باشید هیچ گپ نیست. چرا سروصدا می کنین چه میگوین. گفتم نامم احمدعلی است ومرا به عوض محمدعلی آوردن سپورتی گفت محمدعلی هم دوسیه مااست و این نفر را ما نه می شناسیم. گفت هیچ گپ نیس ازمن پرسید نام تو چیست؟ احمدعلی نام پدرت ؟علی محمد پدرکلان فیض محمد خوب چیزی نیست. به جای تان بروید به زودی این مطلب را بررسی می کنیم کدام گپ مهم نیست .دروازه را محکم کردند و رفتند پس از ٥ الی ١٠  دقیقه  دروازه باز شد.  با چند نفر دیگرمرا خواستند  نام خودم وپدر وپدرکلان ومحل سکونت وظیفه را معلومات کردند گفت پس به اطاق برو باز تکرار کردند که هیچ گپی نیست.درهمین وقت که هوا اندکی تاریک شده بود دیدم که محمود بریالی با لباس ماشی  در صحن همان محل قدم میزد. شاهپور اصرار میکرد اگر فردا ترا اعدام می کنند همین امروز را غنیمت بشمار نباید آرام بیگیری چند دقیقه صبر کن نشد باز دروازه را بزن و خود را نجات بده ، داکتر واحد سگرت خواست ودر ضمن ولچک آهنی که دستش را به عذاب کرده بود گفت ریسمان دستت را دربین آن داخل وبا قوت من وضیاالحق کش کردیم کمی سست تر شد. ضیاالحق وصیت کرد که اگر زنده برآمدی  به عوض من ازمادر و فامیلم معذرت بخواهی. هنوز حرف ضیاالحق ختم نشده که دروازه باز شد. صدا کرد احمدعلی کیست بیا ؟ بیرون اطاق رفتم ترخیص و تذکره ام را که در شب گرفتاری ضبط کرده بودند در دست داشتند با آنهم شهرت مکمل را تحقیق سال فراغت از فاکولته تاریخ گرفتاری دوسیه مربوطه را پرسیدند به سرباز دستور دادند که دستهایم را باز و در منزل دوم بلاک خطرناک ریاست تحقیق بردند. در این اطاق قبلا دونفر مستری اکرم قومندان گروه مقاومت چاریکار و داکتر ضیا تره خیلی عضو خاد به گفته خودش برادر بشرمل جابجا شده بود. مستری اکرم آدم جلف و سخیفی بود پس از چند دقیقه یکسره به کارمل ،اناهیتا ونجیب و اعضای کمیته مرکزی حزب دخ دشنام میداد. وشروع به سوالات نمود. که ترا از کجا آوردند. میدانستم که چه میخواهد. ناچار دست به یخن شدیم. ضیا مارا از هم جدا کرد. دیگر جرت نکرد که سوال کند. اما ضیا با دلسوزی که دست هایت چرا کبود است. داغهای عمیق بند دستهایت چطور به میان آمده. و اینکه کالا ی اضافی نداری وغیره. کوشش کردم به نوعی شر او را که در آینده داکتر مهربان خواهد شد. و اگر پایوازم نیامد از این انسان مهربان لباس خواهم گرفت. به قصه های خودش گوش میدادم .پس از چهار روز ازمنزل دوم به اطاق نهم منزل اول تبدیل شدم. در این اطاق 5 نفربود سه نفر افسر نظامی یک نفر مأمور ویک نفر ازمردم تگاب که در اثر حمله قوای روس با پسرش اسیر شده بودند. جدای فرزند و واقعه روز ١٧ سنبله که از زمان آوردن تا انتقال بعدی اعدامیان را از سوراخ دروازه مشاهده کرده بودند. حالت روانی او و دیگر افراد این اطاق را متاثر ساخته بود . شبها همین تگابی در خواب چیغ میزد گریه میکرد و نام پسرش را میگرفت . افسر قوای هوای علت ناراحتی او را چنین تشریح کرد. روز چارشنبه وضع زندان پس از نان چاشت تغیر خورد. رفتن به تشناب را مختصر نمودند. ساعت پنج دیگر عساکر اضافی را در نقاط مختلف توظیف کردند. هنوز آفتاب غروب نکرده بود که غروغور موتر هابلند شد. افراد که دست های شان را به پشت بسته بودند از موتر پایین وبه تعمیر پهلوی اطاق نان بردند. وقتی هواتاریک شد اولا یک نفر را به منزل بالا بردند. نیم ساعت پسانتر قدیفه را هموار کردند. یک یک آن نفرهارا میکشیدند ساعت ،انگشتری و پول وهر چیزی که در دستها وجیبهای شان بود گرفته  ودر بالای قدیفه می انداختند دستهای شان را محکم و بر سر شان خریطه سیاهی را کرده و ریسمان نیفه آن را محکم می بستند. ودو عسکر از دو طرف دست های شان را گرفته به موتر بالا میکردند.از همان شب کاکا امیر محمد نارام شده هرچه برایش می گویم فایده نه میکند. وقتی دگروال محمدنعیم این واقعه را بیان مینمود.همه اشک از چشمان شان جاری بود. پس از روز دهم دراین اطاق سرباز بیک مرا آورد( دربالای آن به خودکاری آبی نوشته است اعدام شد به همکاری یکی از دوستان بیک وهمان لباس را به خارج زندان فرستادم که به یقین تا حال حفظ است).وگفت کالایته جمع کو بیا من هم از این فرصت استفاده و از هم اطاقی ها خدا حافظی کردم واز لطف شان تشکر کردم .در همان موتریکه مارا برای اعدام آورده بودند. تنها مرا به زندان پلچرخی منتقل کردند. موتر درمقابل همان دروازه بلاک اول و همان اطاقی که دستم را بسته کردند توقف نمود.  قومندان عمومی خواجه عطا در داخل بلاک استاده بود گفت اشتباه صورت گرفت ولی در میدان اعدام هر نفر را با هویت شان مقابله میکنند. (حرف آن ناجی که درباره اعدام الامحمد گفت به یادم بود) و اضافه کرد که ساعت 11همان شب محمدعلی  که خود را خپ زده بود پیدا کردیم.ومرا درسمت شرقی دراطاق که سه برادر نعیم ،خلیل وجلیل خواهر زاده های حفیظ الله امین بردند وچند وقت بعد در اطاق که غلام حسن بیات و دونفر قندهاری از گروه مقاومت بودند تبدیل ودر یکی از روز های پایوازی بیات آمد که سرباز نامته میخوانه پایوازیت آمده به دروازه رفتم سرباز نامه را داد. در سطر اولش نوشته بود «از طرف مرضیه برای پدرمهربانم محمدعلی» نامه را مسترد وگفتم این مربوط به محمدعلی است به اطاق برگشته به بیات گفتم پایواز محمدعلی بود بیات گفت او در منزل سه است .پرسیدم محمدعلی را می شناسی؟ بلی در  سرای غزنی نانوای وحمام داشت آدم قوی بود ولی حالی بسیار لاغرشده خواهش کردم اورا در وقت تفریح منزل سه برایم نشان بده تعجب کرد که چرا؟گفتم دخترش مضمون بسیار جالب و نهایت مودبانه برایش نوشته بود حسرت این پدری و فرزندی مرا گرفته می خواهم او را بیبنم. چنین شد او را دیدم فکر می کنم در ماه قوس همان سال ١٣٦١محدعلی را به اعدام بردند ودراواخرماه قوس ما را به محکمه دوم بردند. من از واقعه اعدام نه برای  پیکاریها در جریان محکمه دوم  ونه برای سایر زندانیان گفتم همین که درماه حوت ١٣٦١ در بلاک اول منزل دوم سمت غربی علی اکبر سرباز نامم را خواند درمنزل اول در اطاق دوستی افغان شوروی دو نفر سرباز و یک افسر شصت و امضای مرا در کتابی گرفتن و پارچه ابلاغ را برایم دادند که درآن نوشته شده بود.بدینوسیله به شما احمدعلی ابلاغ میگردد که به نسبت جرم ضد دولت جمهوری دموکراتیک افغانستان به مدت بیست سال حبس محکوم شدید. با اخذ پارچه ابلاغ واطمنان از محبوس شدنم همینکه به اطاق برگشتم از قید وجریان واقعه اعدام برای اولین بار برای « اسحاق جبران» با جزیات که در این نوشته آمده است بیان کردم و حرفهای از قبیل «در بلاک سوم بودم...ودرکوته قلفی بلاک اول بردند و ازهمه مهتر که پارچه ابلاغ ۲٠سال قید داشتم و نادرعلی چنین و چنان گفت و دستگیر پنجشیری وسلطان علی کشتمند را دیدم »در میان نبود وقتی که محبوسین را به وزارت داخله تسلیم کردند در جریان اتتقالات که هنوز در بلاک دوم بودیم جوانی آمد خودش را معرفی کرد پرسید شما داکتر احمدعلی هستید ؟ بلی. شما را به تاریخ ١٧ سنبله ١٣٦١ به عوض پهلوان محمدعلی به اعدام برده بودند؟ بلی. شما چگونه اطلاع یافتید؟ باشی ضیا این واقعه را قصه نموده است. علاقه مندی شما در این باره چیست؟ یکی از اعضا فامیل ما را در آن روز به اعدام بردند میخواهم از زبان شما بشنوم .اصرار بیشتر نکردم و به شرح جریان پرداختم.جوان لحظه به لحظه افسرده تر میشد. وقتی ازجوان سپورتی یاد کردم تحمل نکرد میگریست،گفت این برادرم داکتر محمد ایوب است . بدین ترتیب دومین نفریکه از زبانم جریان اعدام را شنید برادر داکتر محمد ایوب است تصادفا در پاکستان در نزدیکی هم زندگی میکردیم وهر بار همدیگر را می دیدیم علاقه داشت که جریان را تکرار برایش تعریف کنم و در ختم با چشمان پر از اشک خدا حافظی می کرد. همین واقعه را در زندان برای بسیاری از دوستانم که درحیات خارج از زندان در هنگام سختی های زندگی شخصی به من کمک های دوستانه وانسانی کردند مانند بهارالدین،زیرگل، انجینر یاسین، انجینر کبیر، انجینر زمری،حکیم افشاری،بشیر،آقاجان،آصف ......وهم درخارج از زندان برای داکتربرنا آصفی ریس صحت روان، ودوستانم شاه محمود،محمد داود،...در پاکستان برای دوستانم حبیب ، سحرگل خان،سید نورالله ،انجینر تواب ...و دراین جا علاوه بردوستانم با گروپ ازمردان که در مسایل روانی با آنها همکاری دارم وبیشتر از چهل نفر هستند واقعه مذکوررا شرح وبیان کردم که با حرمت زیاد آن را ثبت خاطرات شان کردند وهیچ کسی دروغ ازخود در آن علاوه نکردند. وبرچشمانم خورده نگرفتند چون میدانند تغیر دادن سند زنده که بیان یکی از جنایات حزب دموکراتیک خلق است خود جنایت است و از اینکه چشمان کوچک داد طبیعی است و تمسخرکردن آن دلیل بیدانشی است بر آنانی که از تعامل آب با فلزات را فراموش کردند. ازعلم ژنتک نیزآگاهی ندارند.من نمیدانم که این نویسندهای بیخود ماتریالست های تعبدی و کمونست های مفسرو حکایه پرداز که نه بارمیبرند و نه درهوا میپرند.کوه را نمی بینند واز قعرگودال جهان را مشاهده میکنند.چه منظورومقصودی از درهم ریزی حقایق دارند وچرااین «شکستیها» بهتان میبافند ونا مربوط می گویند، به  این «شکستیها» که چون «برگی» از« درخت افتیده»و امیدوآرزویشان این بود که« روزی رهایشان کنند» من خودم دیدم و به خاطردارم که یک شبی دندانهایش از ترس میلرزید و هرقدر آن را می فشرد صدایش بیشتر می شد آمد با رنگ پریده و صدای مرتعش گفت داکتر جان چاره کو،که گل آغا در پشت اطاق نشسته وصدای دیگ را میشنود.کسی که همانقدر جرئت وشهامت نداشت که به فاصله بیست قدم دیگشرا تا تشناب ببرد ولی حالا برهمان داکترجان افترا می بندد که« پارچه ابلاغ در دست داشتم وبیست سال قید شده بودم» من که این حرفها را نگفتم پس برای اینکه ذهن توخی صاحب  روشن شود و خوب بداند که با خیالات خزانی برگهای زردی ریخته را پارچه ابلاغ تصورمی کنند.و برای اینکه این تصورات و تخیلات بار دیگر عارض شان  نشود. بهتراست که شمه ای از محکمه دوم را بنویسم وبه خوبی خواهید دید که چه گلهای در آن شگفت.و مشت دروغ پردازان را باز کنم در وقتی که مارا به اعدام میبردند. از پارچه ابلاغ خبری نیست که نیست.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط داکتر احمد علی  | 

محکمه دوم سازمان پیکار:

این دور از محکمه دراخیر برج قوس سال ١٣٦١صورت گرفت ودر آن عبدالرزاق مدافع دولت الزامات هریک را خواند و برای هریک مواد جزای را مطالبه کرد.اسکندری قاضی این دور هنوز که رزاق مدافع دولت بیاناتش را نه خوانده بود رویش را به طرف من کرد وگفت «داکتر صاحب شما بسیار جوان هستید والزامات شمارا خواندم چیزی مهمی در آن نه میبینم» در جواب گفتم خوب است که شما متوجه شدید. وضع محکمه شکل دیگر دارد، دو دشنام نیست شما و صاحب برای ما استعمال میکنند، اما پیکاریها متوجه نمیشوند حیله است از شنیدن حرفهای اسکندری تکان می خورند که احمدعلی خلاص شد و حالا دقت کنید که حرفها به کجا کشیده میشود. اسکندری با طرح استمزاجیه می پرسد اسناد بدست آمده ازعبدالقادر عضوی رهبری سازمان نام نهاد ضد انقلابی ومائویستی پیکار وهم چنان اعترافات او وسایرافرادکه باز داشت شده بدست آمده است نشان میدهد. و همان قسمیکه در پیشناد این گروهک هم مطرح شده معترف هستید که شما مرتکب اعمال ضد انقلابی شدید وکوشش می کردید سایر گروپهای مائویستی را متحد سازید. به گواه اسناد شما با گروهکهای دیگر ضدانقلاب علیه انقلاب ثور ونظام جمهوری دموکراتیک افغانستان درتحریکات تبلیغاتی فعالانه سهیم  ودرعملیات تروریستی شرکت نمودید؟. حکیم:مسول ارتباط با گروها احمدعلی است واز وقتی که مسولیت نظامی به من سپرده شد عمل تروریستی صورت نگرفته چنانچه اسناد شاهد است که باوجود اعترافات رفیق فدامحمد عضو سازمان جوانان حزب دموکراتیک خلق من وقادر و دو نفر دیگر با اعدام او مخالفت کردیم تنها احمدعلی جدا میخواست که رفیق فدا اعدام شود. اسکندری شما احمدعلی؟   توضیحات من این است . قسمیکه در جریان تحقیق و در دفاعیه متذکر شدم ارتباط من با ین سازمان پیکار کاملا غیر سیاسی است. با یک فردی از این سازمان که  در زمان حفظالله امین گرفتار و به قتل میرسد. این رابطه نیز ازبین رفت.بطور قطعی در فعالیتهای سیاسی ونظامی و طرحات  آنها سهم ندارم واز آنها اطلاع ندارم شما بهترازمن با این منطق آگاهی دارید که هیچ سازمانی آنهم یک سازمان سیاسی تصامیم خو درا برای فردی که عضویت در سازمان ندارد نمیگذارد.و شما شاهد بودید که در محکمه قبلی در جواب سوال شما نوشتم که پیشنهاد مربوط به سازمان پیکار است ارتباطی به من ندارد چون عضویت در آن ندارم.

  اسکندری: شما برای رهایی مجید پلان اختطاف جنرال قادر وزیر دفاع ج .د.خ.ا و یک تن از جنرالهای قوای دوست را با گروهک ضد انقلابی ساما طرح کرده بودید وپس از آنکه مجید به جزای اعمالش رسید شما طی نشریه ای اعدام او را محکوم کردید؟ با دست اشاره به قادر کرده توضیح میخواهد (توخی این بیانات را به دقت بخوان) . جواب قادر من به نسبت مریضی اکثرا در جلسات شرکت نه می کردم و از موضوعات متذکره خبرندارم.(شرکت نکردن درجلسه معنی رد کردن تصامیم را نه میدهد).حکیم می گوید در وقت طرح آن پلان احمدعلی مسول کمیته نظامی بود و نوشته که درشما حکیم ؟ در جواب محکومیت اعدام مجید نوشته شده مربوط به احمدعلی است از وی بپرسید؟.شما احمدعلی؟ گفتم به سازمان پیکار ارتباط ندارم واز این حرفها هم اطلاع ندارم. اسکندری از فردی که به عنوان عضو توسط فضل رحیم قلمداد شده می پرسد. آیا شما از این گونه موضوعات خبر داشتید؟ بلی نوشته که درباره اعدام مجید بود هم خواندیم وهم تکثیر کردیم.  یکی از اعضای رهبری (این جملات را به دقت بخوانیدو آیا ضرورت هر توضیح دلیل بر اعتراف نیست ) بدون آنکه از وی سوال شود دستش را بلند و توضیح می نماید که پس از گرفتاری مجید روحیه اعضای سازمان بسیار خراب شد ونزدیک بود که سازمان بپاشد برای حفظ روحیه رفقا چنین موضوعات طرح شدکه قطعا جنبه عملی نداشت.( این است دفاع عالی!!!)  .     اسکندری نام فردی را گرفته می پرسد این کیست که در بغلان فعالیت می کند ؟ قادر شما ؟   قادر من اخیرآ مسول تشکیلات شدم قبل از من حکیم در کمیته تشکیلات موظف بود..حکیم شما : حکیم این نفر از رفقای احمدعلی است که در بغلان فعال است از او بپرسید؟ (باز هم دقت کنید) اسکندری: احمد علی میگوید با سازمان نام نهاد پیکار ارتباط ندارم.  با این حرف تحریک کننده حکیم به انجنر عظیم اشاره میکند و عظیم از جا برمیخیزد وبا عصبانیت اظهار میدارد که احمدعلی آدم چالاک ودروغ گوی است در محکمه اول وجریان تحقیق این موضوع را پهنان کردم که با احمدعلی ارتباط ندارم و از موجودیت سلاحها منکر شدم  ولی حالا اعتراف میکنم که توسط او به همین سازمان معرفی شدم.و اعتراف میکنم که 8 میل کلاشینکوف یک میل دشکه یک میل راکت انداز و یک میل آوان در نزد احمدعلی است.(درحقیقت حفظ سلاحها و نگهداشت آنها به عهده من نبود اولا در سرای غزنی پسانها در بی بی مهرو نزد یکی از اعضای رهبری بود که قرار گفته جوره همه اش را فروخت از پولش به امریکا رفت) من عصبانیت عظیم واتهامات جدیدش را که با محکمه اول وجریان تحقیقش مغایرت دارد دلیل برتطمیع وی از جانب حکیم دانستم و تمام حرف او را افترا و دسیسه دانستم .به همین ترتیب چند موضوع دیگر مصادره پول و مسایل مادی که در همه آنها حکیم خودرا دراجرا وبدست آوردن ومصادره سرزنش کرد. عضو دیگر رهبری فکر میکرد که توضیحاتش در محکمه جز از اعترفات نیست مطالبی را تذکر میداد. محکمه دوم ختم شد دوباره به صدارت انتقال یافتیم واین که گفتن ندارد در هر گروپ افراد موظف اند که وقایع پس از محکمه را بدانند در جمع ما دو نفر بنام محمودشاه نرس مرکز صحی وزارت معارف واحمد شاه ریکشا چلان سازمان به غیر ازحکیم،فضل رحیم و فضل کریم وظیفه داشتند که  گذارش را جمع  آوری نمایند.پس از نان شب معلم قادر از حکیم درباره محکمه پرسید رویش را به طرف من کرد وبه حکیم گفت دیدی که تمام کارها را خودش کرد ولی چطور و با چه چالاکی خود را بی مسولیت کشید و برای اینکه حرف خاموش شود.به خنده گفتم پشت  گپ ها ی کهنه نروید. میدانید که  سازمان از شما است و من با آن ارتباط ندارم. و گفتم که آب جوش شده ترموزها ی تان را بیاورید که چای تیار شود. واز نصرالله خواستم که چند آواز بخواندو صبح روز دیگر پس از صرف صبحانه از صدارت به پل چرخی منتقل شدیم مرا به بلاک اول در سمت شرقی به اطاق که داکتر شاولی و قدوس غوربندی خلقی ومعلم موسی از حزب اسلامی و یار محمد پرچمی بردند که با گذشت یکماه به منزل دوم بلاک غربی تبدیل کردند. دراین اطاقی باشی ربانی ،باشی لعل محمد و برادرش صالح محمد رسا (مدیر خاد میمنه) رضی الدین یا آذرخش حافظی  صوفی عبدالقدیر پنجشیری ، عبدالهادی قندهاری، عبدالرحیم بای از سمنگان، فاروق عضوخاد مزار، صوفی عبدالرحمان هراتی، محمد حسین از شمالی بودند که درروز سوم حسین گفت بسیار احتیاط کنی حرفهای که در تحقیق نه گفتم لعل محمد از من گرفت. چند روز بعد اسحق« جبران» را آوردند. در همین اطاق در ماه حوت سال ١٣٦١  پارچه ابلاغ قید بیست سال را برایم دادند .

ایجاد سازمان پیکار در راه نجات افغانستان

در زیر این عنوان میخواهم توخی و خوانندگان را مختصرا به اینکه سازمان پیکار چگونه ایجاد شد آشنا سازم.  به تعقیب قیام افسران بالاحصار در ماه اسد ١٣٥٨تماس با گروهای ضد کودتای ثور محتاطانه تر شد ما اطلاعاتی را از ورود نظامیان روس بدست آوردیم که هیت از افسران روس جبهات جنکی رابه  درجه اول ، دوم وسوم تقسیم کردند.و تعین قوت های نظامی را برای سرکوب انها پلانیزه کردند.ورود این هیت بنا برخواهش مکرر تره کی قبلا و امین در زمان اقتدارش از دولت روس صورت  گرفته بود به بعضی از سازمانها و گروه ها در میان گذاشتیم که ابراز نظر از اکثر انها نیافتیم ولی در این قبال روابط جدید حاصل شد و در نشستی از چپی ها توافق شد که نظرات افغان ملت و تشکیل ویا گروهای از اهل تشیع که خواستار قیام نظامی و مردمی هستند و میخواهند زمانش معین و تثبیت شود.اقداماتی تدارک گردد. بدین ملحوظ مذاکرات کاملا سری و با انضباط جدی آغاز شد از طرف ما محمد اکبر مزاری از طرف بقایای سرخا عبدالحکیم از طرف گروه نجات فکر میکنم ماما یک نفراز طرف گروه رهایی دونفر افسرنظامی را افغان ملت به جلسات می فرستاد ویکنفرهم از جانب گروهای تشیع می آمد امان الله پیمان ازهمان اولین نشست جلسه را ترک نمود ولی درحفظ اسرار تعهد کرد. واز طرفی جلسات خط وکتابتی نداشت هر نفر تلاشی میشد و راز فیصله ها فقط وفقط نزد همین افراد شرکت کننده بود. پس از چندین جلسه فیصله شد که پیش از رفتن امین به تپه تاج بیک قیام آماده شود چون روسها تحت عنوان فرستادن مربیون نظامی میخواهد قوایش را درافغانستان پیاده کند این مطلب بر اساس شواهدی که در میدانهای هوای آماده گیهای گرفته شده بود. ابراز واز جانب دیگر دولت روس تعداد وسیع قوای نظامی را از اروپای شرقی به سمت جنوب سوق داد. بنا بر آن قیام باید قبل از ۲٢ قوس براه انداخته شود ارزیابی و سنجش های وسیع به عمل آمد تا آنکه در اخیر ماه قوس نشست با محرمیت ناتوانی اش را ابرز کرد.باختم جلسات فوق چهار گروه مشتمل بر گروه نجات ،بقایای سرخها ، مجاهدین آزاد وما به تاریخ سوم جدی ١٣٥٨در خیرخانه در طرح ١٠ فقره ای که نوشته بودم به توافق رسیدیم و نام سازمان را من از ترکیب پیکار ونجات گذاشتم به زودی جلسه بزرکتر دایر گردید وهیت رهبری انتخاب شد د ر٨جدی اولین اعلامیه سازمان با محکوم نمودن قوای اشغال گر روس ودولت وابسته به آن در شهر کابل پخش شد متن اعلامیه را من نوشتم وشعر پشتو از« مبین» بود در حقیقت اولین صدای اعتراض با تحلیل از حزب دموکراتیک خلق و دولت متجاوز روس و دور نمای برای آمادگی نجات از ننگ اسارت و ایجاد دولت آزاد و مردم سالار بود.انعکاسی خوبی داد مردم  بسیار تبصره های تشجیع کننده ای در مورد اعلامیه کردند. جمع آوری وانتقال سلاح از فراریان ارتش خلقی از دامنه های کوه قورغ پیوستن گروهای متعدد به سازمان ومواجه شدن با علام اخطار به اصطلاح شرکت نکردن امریکا و کشور های غربی در بازیهای المپیک که در روسیه برگذار میشد. تحلیل های مختلف را به وجود آورد، من مخالف شرکت هرگونه عملی بودم که در روز ضربا لعجل تعین شده از جانب امریکا و دول غربی تثبیت گردیده است. میخواستم به فعالیت تنویری و کسب تجربه از جنبش ۲٤ حوت هرات بپردازیم. اما اکثریت را حکیم برد و نوشته را بدین مضمون «مردم شریف کابل قیام تان برحق است و ما ازاین قیام وجنبش پیروزمندانه تان دفاع می کنیم صف های تان را فشرده سازید به پیش به سوی پیروزی ، بگذار زیر پای مرتجعین را آتش بگیرد . س پ » تصویب کردند وبه یکی از اعضای مرکزی دستور داده شد که در بام بالا شود و شعار الله اکبر را تکرار کند. در همین شب یعنی شب سوم حوت هیت رهبری انتخاب گردید.در روز های چهار وپنج حوت س پ سراسیمه شد حکیم را به کنرها واکبرمزاری که از واهمه و خوفی که پس از گرفتاری در اثنای انتقال سلاح برایش دست داده بود  به مزارفرستاده شدند که برای انتقال سازمان محل بی یابند. اطلاعاتی را که حکیم از کنر آورد مبنی بر اینکه  مسول مجاهدین آزاد به اوامر مرکز پابندی ندارد و  کتاب  در مذمت انقلاب اکتبر تحت عنوان «سوسیالسم ده که روسیسم» نوشته است باعث آن شد که گروه مجاهدین آزاد از سازمان اخراج گردیدند .اکبر پسر مرزا قربان با یک مقدار پول سازمان به ایران و از آنجا به آلمان فرار کرد..  سازمان پیکار پس ار انتشار اعلامیه در مورد اعتصاب دانشجویانی، دانشگاه کابل مورد استقبال بیشتر قرار گرفت، و گروها یکی پی دیگر به سازمان پیوستند.

حالا میخواهم از توخی بپرسم با مقدمات که ذکر شد  و با نبود راهکارهای از قبیل  برنامه علمی وعملی  برای فعالیت های کوتا مدت و دراز مدت و نبود طرح تشکیلاتی و مشخص ننمودن مرز های سیاسی . برای ایجاد سازمان  سیاسی کافی است ؟ و قبول دارند. پس اصلی که پیش ازآنکه متحد شویم وبرای انکه متحد شویم باید مرزهای مانرا را مشخص و معین نمایم بیفایده مینماید ونیاز به آن دست آورد های فکری وتیوریکی که بتواند جوانب مختلف قضایای انقلاب را تحلیل کند ورهنمود بدهد و بتواند وسایل واهداف انقلاب را نه بر بیان نقل قولها بلکه  مبنی بر معرفت ازمعلوم استخراج و تدبر تطبیقی آن را  مستعمل و مستنعم نمایند نیست.

  شمارا با یک مثال در دو موضوع آشنا میسازم : روزی بحث بر این بود که چه نوع تشکیلات بسازیم عده از ایجاد حلقه های کوچک ٣-٥  نفر و درأس هر حلقه فرد مسول به همین ترتیب نهایت زنجیر میرسید به کمیته تشکیلات عده هم گفتند اینگونه تشکلات برای اتحادیه ها درست است نه برای سازمان کمونستی چون کمونسیم عبارت ازتشکیل طبقه کارگر وتنویر طبقه کارگر است اگر آرزوی چنین چیز است ما با معیار های مواجه میشویم که برای تغیر خودمان وتغیر ماحولمان آفتاب تنویر وصانع تشکیل و خالق تغیر باشیم پس تشکیل بر بیان ضوابط فکری وعقیدتی و معیارها واسالیب تشکیلاتی در واحد های زنده و متحرک وبا برنامه ضرورت است . حکیم عصبانی شد ومانند کشتمند(شیعه) گفت میدانی که علاوه بر آنکه من یک کمونست هستم پشتون نیز هستم و در کمیته ای نظامی فعال میباشم. خوب دقت کنید که هر گونه تابو قومی نزد شما حتی« پشتونولی» در بسته کردن ایزار بند حل شده اما نزد حکیم ،کشتمند و بسیاری دیگر هنوز حل نشده است خواهی گفت اینها چگونه کمونستهای هستند که با آخرین اندیشه های بشری بمقوله های قومی شان افتخار میکنند که نه معیار برای تشکل یابی است و نه  تعلمی از عقیدت وتفکرکمونستی دارند .پس کسانی که به این دو مرز معتقد  نباشند در مرز سیاسی باید پیشنهاد بنویسند تحت شرایط خفقان آورعلاوه بر آن که قوای جسمانی شان به تحلیل میرود بسته بسته اسناد ومدارک را به دشمن میسپارند رفقایشان را قلمداد میکنند.اینها به مثل آن شیر مرد بروتی میمانند که دزدها همه هست ونیستش را گرفت و او هم برای اینکه غیرتش را نشان بدهد. در تاریکی شب طرف دزد ها از بغل چشم چند مرتبه بد بد سیل کرد. می بینی چنین افرادی حیات گودالی دارند نه سازمانی و گودال را سازمان میپندارند.و از قعر گودال تخیلاتشان را بیان میکنند در این جا میخواهم ازابوالخیر بنویسم : روزی ابوالسعید ابوالخیر می خواست سخن رانی کند ، مسجد مزدحم و بیروبار بود یکی از طالبها «گفت یک گام به پیش بی آید و در بلندی قرار گیرید تا وقتی در آن گودال هستید  افق را دیده نه میتوانید» اگر ازشما بخواهم بیایید ازکسانی که در گودالها هستند خواهش کنیم که به بلندی تشریف بی آورند و افق را بیبینید گفته میتوانید چندین اشتباهی را که ما در تشکل سازمان پیکار مرتکب شدیم. سازمان که شما درآن عضویت داشتیدآیا از این خطاها مبرا بود؟ اگر چنین است. پس ممنون میشوم که لطف نماید دست آورد های تیوریک تان را در مورد تنویرو تشکل روشنفکران دهقانان وکارگران.و گروها و اقشار و طبقات اجتماعیی و طایفوی و مشخص ومعین نمودن این مرزها وزودن ومبارزه کردن با هریک از نا هنجاریها وتثبیت مراحل انقلاب وتحول جامعه مبتنی برتجارب و استدراک علمی وعملی و آگاهیی از صفوف موافق ومخالف افغانستان ارزانی فرماید.جنبش افغانستان از شما ممنون خواهد بود که بداند که شما با گذار این مراحل طی مدتی توانستید که از تشکلات روشنفکری ونازک نارنجیهای غیر کارگری تان جامه بدل کردید ویک تشکل  کارگری (نه کارگر ذهنی به قول تره کی) و دهقانی را ایجاد کردید(حزب انقلابی) و افراد درآن سازمان پس از طی مراحل و تثبیت معیارها شرف عضویت یافتند .در حقیقت شما هنگامی به عضویت نایل میگردید که مرزهای عقیدتی ،سازمانی و سیاسی را مشخص کردید. اگر« سرت را به گریبانت کنی)خودت بهتر خواهی گفت که چنین نبود نه ما ونه شما و نه هیچ سازمان دیگر راهشان را ازتشکل و تنویر علمی وسیاسی کردن خود و توده ها  نجستند همان است که معیار های وحدت و عضوپذیری بیمایه سطحی و دریک کلام غیر کمونستی بوده است.

مثال های زیاد در تشکل شما است که میتوانید به آنها فکر کنید و بگوید وحدت  شما با گروه جداشده  از اخگر بر چه معیار بود؟ و نیز روشن بفرماید با چه معیارات در تشکل سازمان ساما سهم گرفتید؟ و از جمهوری مبارزو اسلامی ساما دفاع کردید؟  ورود شما به آن سازمان مهم است .خروج تان مهمترو نیز بفرماید آن علل که سازمان ساوو را زیر ضرب قرار داد چه بود؟ اگر این غنیمت را ترحیم فرمودید تقاضای دیگری از شما خواهیم داشت که برای نسل جدید که میخواهد به گذشته مبارزاتی آگاه گردند وراهی را نروند که درآن اشتباه ،انحراف، کمبود معرفت عقیدتی .....بود. در این صورت شما کمر همت خواهید بست وجنبش انقلابی را به مراحل تقسیم وهریک را جداگانه علما و معرفتا از لحاظ تیوریک مورد بررسی قرار میدهید من به همه در فشانیهای شما علاقه دارم به ویژه به مرحله پس از کودتای هفت ثور که بدانم طرحات ایندور، نشرات این دور نوشته ها اعلامیه ها مثلا  در پیرامون کودتا هفت ثور از سرخا،اعلامیه رهای در باره کودتا ، بکشید وبکشید وبازهم بکشید در باره اعتصاب دانشجویان از ساوو غرش رعد در شمالی ، غرش رعد در پکتیا از ساما .......بهمین ترتیب تشکیلات آنها را وطرحات انقلاب ،شعارها ونفوذ وروابط آنها را قبل از گرفتاری هیت رهبری ساما با دولت (بطور مثال سازمان ساما قبل از گرفتاری با دولت پروژه های  مشترک را طرح میکنند. که یکی از آنها استخدام  افراد آتی که در صورت دعوای آنها از این مأموریت تذکرداده شده ترور گلبدین است . عتیق الله ازهرات داکتر رحیم الله از قندهار،داکتر عبدالله ، غلام یحی،حسین آغا و پذیرش رهبری شیر آغا چونگر در هرات و استخدام سامای ها در این جبهه ودر جبهه میمنه که در چونگر ١٦ نفر سامای و در میمنه ٥٠ نفرسامایی شهید شدندبه اساس کدام برنامه این افراد را به قربانگاه فرستادند)و بعد ازگرفتاری و اعدام هیت رهبری(قومندان صمد سنگی ازقومندانهای ساما همکاردولت شد،طرح تشکیل کندک های روشنفکری با سازا،تأسیس تشکل بنام سازمان« نماد» که میتوانید فعالیت این تشکیلرا از ف ومعلم ن،بگیرید، استقبال سردارولی درپاکستان ازطرف ف ح) وارتباط این سازمانها را با احزاب اسلامی درقندزمیمنه ،هرات و چخانسور......علما بررسی نماید.ارتباط سازمان خراسان با شورای نظار.قبل وپس ازکودتای٨ ثورارتباط ساوو را با شورای نظار(عضورابط معلم مشتاق) وارتباط ساما را با شورای نظار که منبع خوب بازهم« معلم ن» است که از« جلندر» سلاح گرفت و کارت های شورای نظار را به افراد حزب گلبدین سودا کرد.ارتبا ط این سازمان با« جنبش ملی» (دوستم) و پروتوکلیکه با دولت کرزی نموده اند  به این ترتیب یک محقق خوب خواهی شد وخواهی فهمید که چگونه سازمان رهای به همکاری ح .د.خ وح اسلامی گلبدین ودولت پاکستان مواجه به قتل عام گردیدند به همین نوع سازمانهای دیگررا میتوانی زیر زره بین تجزیه وتحلیل قرار دهی آن گاه به سیستم پی میبری و میبنی که خاد سی آی اه ، ام آی فایف واز این قبیل چیزها جز نظام اند نه کل نظام و آنوقت به نوشته هایت تجدید نظر خواهی کرد از بیربط گویی به سوی معرفت افزایی میروی.پس اگر بتوانم شما را در این راستا همراهی کرده باشم و شمارا متوجه ساخته باشم که «کی جی بی» جز نظام است و این نظام یا سیستم بوده است که دراعمال سازی( واستعمال این احزاب مطابق به منافع وتغیر ماهیت افراد این احزاب) و توسعه استیلاگری وایجاد کشور های تحت فرمان دولت شوروی را پلان می کرد و بهره می برد در این مورد یک نمونه تاریخی برایت میدهم دقت فرمایید.

کشور شوراها  در پی انقلابی کردن دهلیز هند

یک مقدار اسناد که از بایگانی حزب کمونست شوروی درز کرده است نشان میدهد که این حزب پس از پیروزی دولت بلشویکی در روسیه و مستعمراتش عطش گسترش  در جهان  و به ویژه در هند را دارد یگانه راه کوتای که به این منزل مقصودکه آسانتر طی خواهد شد دهلیزهند یا افغانستان است که در این دهلیز هندوهای ناراض تجمع کرده اند و دولت تازه به دوران رسیده مخالف انگلیس امان الله خان با نیاز مندی های فراوانش مساعدت نیکوی برای مقصود است. پس برای انتصاب وایسرا در هند اولادر دهلیز ریس جمهور مستقر شود که برای اتمام این حجت مراتب آتی را با مساعی همه جانبه در دستور اجرا بگذارند.

١:ایجاد روابط سیاسی و انکشاف این روابط و مساعدتهای مالی، نظامی،تخنیکی،و تعلیمی به افغانستان. به تاریخ ١٣ سپتمبر ١٩۲٠موافقت نامه آتی بین جانبین افغانی  محمد ولی خان دروازی ،مرزا محمد خان یفتلی و غلام صدیق خان چرخی و جانب شوروی گ. چچرین وقره خان امضا شد « که جانب شوروی تعهدات آتی را به دوش گرفت: گذاشتن یارانه سالانه به میزان یک میلیون روبل با پشتوانه طلا یا نقره به دسترس حکومت افغانستان. تجهیزات لین تلگراف کشک –هرات – قندهار-کابل.

      دادن ١ فروند هواپیما و سازماندهی آموزشگاهی هوانوردی. تحویلدهی دو بطریه توپچی با هشت توپ مدافعه هوای. دادن ٣٠٠٠قبضه تفنگ وبه اندازه کافی مرمی و ساختن کارخانه باروت بدون دود در کابل. متن این قرار داد به تاریخ ۲٠اپریل ١٩۲١ توسط کمیته اجرایی مرکزی سراسری جمهوری فدراتیف سوسیالستی روسیه به تصویب رسید».:تطمیع امرای دولتی در جهت حمایه از سیاست های دولت شوروی و احداث شبکه های راپور گیری از طرحات و پلانها وروابط سیاسی دولت افغانستان اعطا پول برای مأمورین وکارکنان دولتی در مثال بسیار کوچک  دادن ٥٠٠ روپیه ماهوار به قومندان پولیس کابل که هفته وار جریانات مختلف را راپور میدهد و روسها میتوانند ازطریق همین قومندان مخالفین خودرا به زندان واعدام محکوم نمایند و عرصه را برای فعالین انگلیس تنگ نماید .چنین شبکه را در وزارت خارجه ، اطاقهای تجارت و وزارت داخله تطبیق مینمایند. درتقرر افراد به عنوان مستخدم ،خانه سامان که در حقیقت موظفین بودند که وجایب شان را انجام میدادند با دادن رشوه وتحفه دست بالای داشتند. مانند خانه سامان که امانالله خان را در سفرش به خارج همراهی میکرد وعقیده بر این بود که فرد مذکور گنگ است درحالیکه گنگ نبود

 ٣: جابجا سازی افراد در ارگانهای اقتصادی، سیاسی ، نظامی واطلاعتی «اسقف اعظم اقتصادافغانی حکیمف یعنی عبدالمجید زابلی که در مقابل پیش رویهای پارس و اروپا شرکت ویژه اصلاح را رهبری میکرد نقش خاصی در روابط اقتصادی افغان شوروی داشت.همچنان دولت شوراها از سیاست مداران طرفدار شوروی مانند محمد عیسی خان ریس ستاد ارتش،محمد ولی خان دروازی،غلام نبی خان چرخی به ویژه عبدالرحیم خان که بگونه غیر منتظره در یک ولایت (هرات) به قدرت رسیده بود حمایه میکرد. عبدالرحیم خان از سیاست پشتون ستیزی دفاع میکردو طرفدار ایجاد جمهوری در ولایات غربی بود که به گواهی اسناد عامل شوروی نقش چشمگیر در تعین مشی سیاسی عبدالرحیم خان وجمهوری هرات تحت رهبری او بازی میکرد.علت این کار در این نهفته بود که پرسنل قنسل گری شوروی در هرات در سراسر دوره جنگ میهنی درافغانستان ارتباط هرات را باکابل تأمین  مینموداستاندارمعترف بود که مدیون ومرهون ما( دیپلمات های شوروی)است.  هم چنان پس از سقوط حبیب الله کلکانی والی بلخ خلیل الله خلیلی  که نه میخواهد به کابل تسلیم شود با قنسل شوروی درمزارتماس میگرد و طرح افغانستان شمالی تحت حمایه شوروی را پیشکش میکند.زنامینسکی نماینده فوق العاده کمیساریهای خلق در امور خارجی از بکستان می پنداشت که سودمند است تا در بازی افغانستان از آن استفاده شود.ودر ١٢ نوامبر گروه خلیلی شامل ٤٦نفر رجال با محموله ١٩هزار جلد پوست قره قل به ترمز پیاده شدند.

 ٤:صدور شبکه استخباراتی کی جی بی و ایجاد تشکلات اجنتوری.دولت شوراها واحد های کی جی بی را تحت نامهای آتشه فرهنگی و آتشه تجاری به افغانستان گسیل کرد که این واحد از هرات تا کابل قندهار بلخ و ننگرهار و سایر ولایات روابط احداث میکنند به گفته« بکف» از ساده ترین اطلاع که در شهر چه میگذرد تا مطالب عمده را از طریق شبکه اجنتوری بدست می آورند و زمینه تشکل افراد حرفوی را مهیا میسازند و از طریق همین شبکه  در رقابت با دو حریف دیگر در(المان وانگلیس) میان قبایل میلون ها دالر را صرف تطمیع و اجنت سازی رهبران قبایل میکنند. فرستادن دو نفر از امرای ترک که پس از سقوط امپراطوری عثمانی به آن کشور فرار کردند و مرتکب قتل هزارها مردم ارامنه هستند و عقاید پان ترکیسم دارند یعنی انور پاشا وجمال پاشا به دربار امانالله خان و با چنان قربت که دارند تمامی تصمیمات دولت امانی را به دولت روسیه راپور میدهند  

   ٥:گماشتن افراد به شکل مردم  محل و ایجاد شورش و تسلیح شورشیان. بطورمثال  دولت شوراها اولا در میان مردمان اصلی جزیره درقد نارضایتی و تبلیغات ضد دولت افغانستان را دامن زدند به تعقیب سربازان شوروی را به لباس محلی داخل جزیره کردند و شورشی برپا که پس از کشتن مأمورین افغانی ادغام جزیره رابه دولت شوراها اعلام نمودند که به زودی از طرف مردم محل موضوع افشا میشود و عساکر افغان جزیره را از شغال روسها آزاد نمودند.

   ٦:  نفوذ و توسعه ایدولوژی کمونستی و ایجاد سازمان و حزب کمونست که دفاغ از مهد سوسیالسم و دفاع از دولت پرولتری شوراها و دفاع از کمینترن را یگانه و اصل اساسی وسر لوحه فعالیت حزب قراردهد.که هم از نظر اقتصادی با صرفه است و هم از نظر عقیدتی این احزاب در خدمت حزب کمونست شوروی قرار میگرند.بنا بران کشور شوراها در داخل افغانستان توسط دیپلمات ها وکمونیستهای هندی پسانها ایرانیها به تکثیر وترویج اندیشه های کمونیستی پرداختند و هم درخارج در میان اتباع افغانی به این وجیبه اقدام نمودند.« دست آورد های ناچیز تجربه های سازمانی در زمینه ایجاد گروه های کمونیست در محافل زیر زمینی ومهاجران افغان از یک سو وگرایش منتظره امان الله خان به اصلاحات اجتماعی،بلشویک های روسیه وفعالان کمینترن را وادار نمود با دقت بیشتر به افغانستان بنگرند.» در سال ١٩۲٠ به تایید از تبلیغات صدر شورای انترناسولیست که خاور گرم میشود حتی در افغانستان جوش وخروش معین در ارتش دیده میشود. و این کشور که بهترین و مناسبترین راهی کم وبیش هموار قابل رخنه برای هندوستان است مورد توجه قرار می گیرد و در سال ١٩۲٠در بخارا کمیته مرکزی انقلابیون جوانان افغانی به وجود می آید که صدر آن کسی بنام حاجی محمد یعقوب است و اعضای آن بیشتر از افغانهای باشنده بخارای – روسیه و از هواداران انقلاب افغانستان بودند.به همین ترتیب در ترمز در عین سال ١٩۲٠  کمیته انقلابی به ریاست محمد غفار با ٥٥ عضو به وجود میآید.که اکثر این افراد مربوط به ولایات شمال هستند.ودربین سالهای ١٩۲٠و١٩۲١در هرات کمیته چپ گرای دیگر به کمک اجنتوری شوروی به میان میآید به تمام این تشکلات کمک مالی ماهانه پرداخته میشود.توسط این تشکلات در جریان جنگ داخلی ودخول ارتش شوروی در افغانستان گروه های مهاجر وناراضیان از حکومت بچه سقاو را مسلح و به افغانستان فرستاده شدند.در دسمبر ١٩٣٠ کمیته اجرای  انتر ناسیونال کمونستی ارایه میدارد که حزب انقلابی خلق افغانستان ایجاد شود واین حزب در شالوده فعالیت های خود وظایف ذیل را قرار دهد.

  ١:مبارزه سراسری ،همه جا گستر وپیگیرانه در برابر امپریالیسم انگلیس. 

 ٢:مبارزه در برابر نظام مالیاتی ،مصادره اموال تاجران و تقسیم زمین میان دهقانان ،برابری اقوام وملیتها.

  ٣:اعاده سرزمین های از دست رفته با چهار میلون باشنده آن «قبایل آزاد».

   ٤:نظر به تحلیل کمینترن گرچه دولت نادری را نسبت به دولت حبیب الله ترجیع میدهد واین مطلب را از طریق سفیر شوروی به ایشان ابلاغ میکند با آنهم دولت نادری مرتکب اعمال میشود که دولت شورهارا وادار به مداخلات بیشتر در امور این کشور میکند.یعنی نادر خان مخالیفن را دست چین مینماید وکمینترن به رهبری حزب کمونست شوروی در تلاش پیدا نمودن کانون های مخالفیین در داخل افغنستان میشود چون مخالفیین دست به ایجاد کانون های زیر زمینی زدند که در کابل سه پته جای بود آنها را مییالند که در آن جاها مخالفین جمع میشدند: لیسه نجات ،ساعت فروشی ماما ابراهیم وچایخانه میتاسنگ که این چایخانه به کمک دولت شوروی گشوده شد وشخص میتاسینک هندی یکی از گماشته های دو جانبه دولت شوراها و المان بود.بدین ترتیب دولت شوروی بر اساس همان شش اصل با افغانستان برخورد میکند به منظور آنکه .

   الف: دهلیز هند را فتح کند و بتواند پلانهایش را در هند تعقیب نماید.  

ب:به بحر هند قربت حاصل نماید.

ج:در اخیرافغانستان  به جمهوریهای شوروی ملحق خواهد شد.با توضیحات فوق خواستم که آرزوهای دولت شوراها را درافغانستان بیان نمایم و آشکار سازم  که این شفقت و نیات نو سازی جامعه افغانی از نوع دوستیهای خاله خرسه بود که برابرتن افغانستان چوب میپالید و این تجسس و محبت  رفیقانه وپرولتری ازهمان سالهای ١٩۲٠ شروع شد که پی آمدش کودتا ٧ ثور را شگوفا کرد یعنی کودتای ٧ثور یک پدیده اتفاقی نیست دنباله همان سیاستهای دولت تزاری است در صورت دیگر و در بیان دیگر ، شما متوجه هستید که در این نوشته از افرادی که در مغز شما سلولهای دارند ذکر نشده است من کلا و بطور قاطعانه به سیستم استناد میکنم و این سیستم بود که در سال ١٩۲١ درموافقت نامه صلح ودوستی بین دو کشور همجوار امضا میشود که در یکی از این مواد جانب شوروی تعهد میسپارد که قسمت از خاک افغانستان (پنجده) که توسط قوای اشغال گر تزاری ازاین کشور غصب گردیده به آن کشور مسترد گردد این ماده توسط یک دوست ازهرات که در وزارت خارجه شناسای داشت از روی اسناد وزارت خارجه برایش افشا کرده بود. و هردوی ما در صدد دریافت این سند شدیم که بالاخر در کتابخانه دانشگاه کابل موافقت نامه را یافتیم ورونوشت ازآن گرفتیم فکر میکنم ماده مذکور شماره هفتم است ودر آن تذکری نرفته که خاک غصب شده پس از اخذ رفراندم مسترد شود. بلکه تحریر شده است که خاک های غصب شده به افغانستان مسترد شود. ودولت شوراها اعاده آن را به تاخیر می اندازد تا این که پس از سالهابا یک رفراندم مصنوعی اعلام میدارد که مردم پنجده نه می خواهند دوباره به افغانستان ملحق شوند.به مطلب دیگر توجه بفرماید با اشغال بخارا دولت شوراها سمرقند،وبخارا وترمز را که از مراکز فرهنگی ،علمی و ادبی زبان فارسی بود به ازبکستان ملحق میکند و مانند شما که نام قومی برایتان حل است برای دولت شوروی نیز چنین بود کشوری را بنام تاجکستان نام گذاری میکنند. این چگونه تیوری است که میگویند مسله ملت ها در کشور اتحادجمایر شوروی سوسیالستی حل شده است و دیگر همه حرفها از طبقه یعنی طبقه کارگر است اما ازبکها چماق داران دولت و تاتارها متروک شدگان اند.ومغلها،قزاقها،ترکمنها.... مانند کارگران افغانی درایران متحمل شغلهای حقیر میشوند و ملت ولیکا روس برادر بزرگ برتر وصاحب  حقوق این برادری  بزرگ میگردد و حزبی که این قدرت را تحت عنوان دیکتاتوری پرولتاریا و یا دولت عموم خلقی به منصه اجرا میگذارد. زبانها را در کام ودستهارا به عقب می بست وبرسرها کلاه میگذاشت. و با سیل فرامین انقلابی مخالفین را معدوم مینماید و این پیش آهنگ طبقه کارگر مجمع مقدس میشود. که عادی ترین بی دانشترین و بی تجربه ترین فرد حزبی از هر انسانی با تجربه و عالم غیرحزبی برتری دارد شرف خلق هستندچون جامعه انقلابی است حتی روابط خانواده چقدر عالی ،زیبا وشفاف میشود که اطفال (پیش آهنگها) میتوانند والدین مجرم( مخالف ،نماز خوان یا مذهبی) را به جوخه های تیرباران حزب بسپارند. آری همین حزبیها هستند که  سیستم هستند وسیستم است که از اینها هست شاید با خبر باشی که ملیونر ها و ملیاردر های که پس از فرو پاشی شوروی و یا به امتداد رهبری حزب کمونست چین در دو کشور روس وچین به وجود آمده اند( ممکن احمدی نژاد بگوید  از معجزات امام خمینی است چون امام برای هردو کشور نامه ها فرستاد که به آغوش گرم اسلا م مبارز درآیند وزیر جلی آنها مقررات اسلام عزیز را پذیرفتندو خداوند ثروت فراوان برای شان ارزانی فرمود) رهبران عبا وقبای امام را نا پوشیده برسر پرولتاریا کلاه گذاشتند.چون پرولتاریا خوش باورانه فکر میکرد که اورا در حجله حور خواهند برد اما همینکه پرده برداشته شد دید که یار کجا ووعده وصال کجا ..... این بنده مغضوب شما عقیده دارد که نهاد های در این احزاب وجود داشت که سفید میگفتند اما سر سجده بر آستان سیاه میمالیدند مسیر شان را جامعه نا کجا آباد فیلسوفانه  ایدئولوژی المان مینمودند ولی قول وقرار با مستیوفلسها گوته بسته بودندو میدانم که باور نخواهی کرد. بدین جهت تقاضا میکنم  به نوشته« چنگیز آیتماتف »که فلمی بنام« کشتی سفید»از آن تهیه شده مراجعه فرماید مشاهده خواهید کرد که افراد حزبی بخصوص منشیها و رهبران که میبایست مزد کارگر متوسط را میگرفتند چه راهای را برای رسیدن سـوء استفاده ها طی میکنند و انعکاس آن را به وضاحت میتوانی در ح د خ مشاهده نمایی که اکثریت اعضای کمیته مرکزی در پهلوی استفاده از امتیازات حزبی ودولتی باندها را اداره میکردند که ذکر چند مثال برای آگهی مفید است درسال ١٣٦٠ باند مربوط« نورمحمد نور» مرکب ازحشمت،مجید،عنایت،زلمی قندهاری وزلمی از شمالی...که با داشتن نام شب درمراکز مالی وپولی دست برد میزدند.   باند مربوط« اناهیتا راتب زاد ،محمود بریالی ،مشاور کارمل به رهبری شخص کارمل» این باند مرکب از« ترلوک» هندو باهفت نفرهندوی دیگر بودند که کاروبارشان قاچاق طلا و مواد مخدربود. باند مربوط به« صالح محمد زیری،سیدمحمد گلابزوی،دستگیر پنجشیری» که علاه برمصادره مالی و دارایی عامه برای بدنام ساختن جناح مقابل(پرچمیها)دست به ترور افرادحزبی وغیرحزبی میزدند اعضای این باند درهرات به ٢١نفرمیرسید که ازجمله« غلام غوث،محمد عثمان ،محمودنالان ،معلم فضل احمد،ظاهر پیدا وسیفی»را میتوان نامبرد.درزندان به باند تره کی  وامین و باند های صوفی شنا وکجا معرفت بیشتر حاصل شد، باند های تروریستی مربوط خاد که در اکثر ولایات خانه تیمی محلی داشتند وباندهای دیگرکه بنام گروهای مقاومت متشکل از قومندانها بود چنین حزبی که از سر تا پا مرکب از باند یت ها است که یکروز متفق و یک روز درجنگ وضدیت باهم اند، حریق بالاحصار به دستور نجیب برای آنکه گفت نباید اسناد که ما با تمامی قومندانها ی احزاب اسلامی ارتباط داشتیم افشا شود.این باندیتسم انعکاس از حزب کمونست شوروی وگروه های شامل در آن میباشد که پس از به قدرت رسیدن خروشف به .جود نیامده است عواملش را سالها قبل از ایجاد حزب کمونست شوروی در گروها که این حزب از آن متشکل گردیده و تغافل یا گذشت که در برابر آنها شده است باید جست. پس وقتی این حزب به قدرت میرسد و به حیث یک حزب استعبادی صلاحیت تعبد را برایش قانونی میکند افراد مکلف به طاعت معبود هستند بعوض افراد شامل در حزب پاپ اعظم فکر میکند و اسقفهای آرزومند به دست آوردن اعصای جادوی پاپی هرکلمه پاپ را صحه میکذارند هورا میکشند طول عمر برایش میخواهند این وجیبه از بالا تاپایین مرعی الااجرا است و هر در دیوار با عکس ها و نقل گفتار های پاپ  مزین میشود وبر سر سینه ها نشانهای پاپ که نمونه وفاداری وپیروی به وی است نصب میگردد.چنین حزب با مذهب نوین(کمونیسم مذهبی) وقتی قدرت را بدست می آورد هر مخالفی را عامل بورژوازی،اپورتونست .خاین به امر انقلاب و دیکتاتوری پرولتاریا میخواند وسرش را به چوبه دارمیسپارد.من به این عقیده هستم که اگر هزارها نفر را به خاد وسیاو ام آی فایف و غیره وغیره حق وناحق متهم کنی درد را دوا نه خواهد کرد مگر اینکه هرجز را در کل نظام یا سیستم به اشراق بگذاری .و به این حقیقت برسی که تنها کی جی بی  کل نظام نیست ، جز از نظام است و این همان سیستم قدرت دولتی است که با بخشهای دیگر قدرت بطور منظم برای توسعه و استیلای قدرت شوراها تحت به اصطلاح اندیشه های پرولتری افراد، احزاب و سازمانهای  تعبدی را ایجاد میکند.و کشور هارا اشغال میکند بنابران ملتفت خواهی شد که کودتای ٧ثور یک حادثه تصادفی نیست.و ذهنت را روشن بداری که در زمان حاضر تعقیب آن دوستی بنیان برانداز و مخرب دولت شوراها  به عده جمهوری فدراتیف روسیه است.

توخی چه مینویسد؟

دراین جاچند نمونه از نوشته های توخی را به بحث میگذارم.و برای اینکه خواننده به بیانات توخی دقیق گردد لازم دانستم چند جمله از اولین خردمند که قربانی تعصب و استبداد شد بیاورم «در سال ٣٩٩ پیش از میلاد سقراط به نوشیدن زهر شوکران محکوم شد. در هنگامیکه زندانبان جام زهر را به سقراط داد. سقراط بدون کوچکترین اضطرابی و بی آنکه صورت خود را درهم کشد ویا رنگ خودرا ببازد ویا دستش بلرزد جام را بدست گرفت و بدون ترس جام را به لب گذاشت و تمام آنرا به خوشی سر کشید. حاضران نتوانستند گریه شان را پهنان کنند. سقراط گفت از این داد وفریاد ها جلوگیری کنید زیرا شنیده ام که مرگ در میان سکوت وآرامش باشد».تاریخ فلسفه ویل دورانت حالا از توخی بخوانید با آنکه پارچه ابلاغ در دست دارد درشب دوم قوس ١٣٦٢که ٣٧١ نفرا به اعدام میبرد چه حالتی دارد«من حبسم معلوم بود واز طریق رادیو وتلویزن منحله اعلام شده بود.با هر نوع هراس کشنده و خورد کن در ستیز بودم جریان خونم سریع شده بود.» و باز می فرمایند «من در حالیکه خود دچار اضطراب (به قول توخی اضطراب یعنی مادر مرض ها-ع)وهیجان شدید بودم که سر باز داخل اطاق شود نام عبدالله جان یاقیوم یا کاشفی یاصباح الدین یا (خاکها به دهنش-ع)کبیر را بگیرد»بنا بران «ضربان قلب هایمان تندتر مینمود در لحظاتی که ما قرار داشتیم ما همگی صدای پای مرگ رامی شندیم که نزدیک و نزدیک تر میشد( این است صدای پای من باز آمدم باز آمدم- ن-ع)» نقل شده از بخش دهم خاطرات زندان کبیر توخی.

یکی جام زهر را می نوشد خم به ابرو نه می آورد یکی حبسش معلوم است به مادر مرضها مبتلا میگردد. یادم است روزی در نزدیکی سینمای پامیر دو نفر با هم کلاویز شدند یکی از آنها زنجیر بایسکل راگرفت که طرف مقابل را بزند خلاص گیر دستش را گرفت وگفت اوبیادر میدانی چه میکنی؟ بجواب گفت بلی همان وقتی که زنجیر را گرفتم شبش های محبس و غلطک دار را قبول کردم.ولی این توخی که به قول خلیفه کریم خیاط میخواهد دولت را چپه کند از بی غذایی دچار ضعف میشود و از شنیدن صدای اعدام به مادر مرضها گرفتار میشود.بیاید از خودش بخوانید که پس از اعدام سنبله ١٣٦١ برایش چه حالات دست میدهد.« حرکت به صوب نامعلوم: شمار ما زندانیان که که تقریبا به یکصد تن میرسید. همگی با یک جهان دلهره(همان اضطراب وهمان مادر مرضها -ع)وتشویش آماده رفتن به صوب نامعلوم شدیم.تعداد سربازان در اینطرف و آنطرف دهلیز منزل چهارم دیده میشد . آنها به شدت مراقب ومواظب ما بودند. پای که میگذاستیم فکر میکردیم پته های زینه در زیرپاهایمان بطرف بالا در حرکت است وما از همان نقطه آغازین پیشتر رفته نه میتوانیم. شماری دچار سرگیچه و سرچرخی شده بودند.منهم از گزند این مریضی که بیشترین زندانی به آن مصاب شده بود در امان نماندم» (مادر مرضها از یک سو این مریضی از سوی دیگر-ع)فقدان مواد غذایی وکمبود آب قا فله سرسام  کم خون و مخوف از مرک را به این سو وآن سو می لولاند «و به اینطرف وآنطرف نگاه میکردیم که ببینیم که موتر های سربسته ای انتقال اعدامی ها دیده میشد یا خییر«از نبود موتر های اعدام نوعی آرامش زود گذر برای ما دست داد.»و وقتی که به بلاک اول میرسند نفس راحت میکشند «که فعلا اعدامی درکار نیست» ازصفحات ٥تا ٨ بخش ٧ خاطرات زندان توخی. این ترس از مرگ چنان در ذهن وضمیر توخی نفوذ عمیق دارد که «حالا که از آن تاریخ دهشتبار اما افتخار آفرین،سی سال سپری شده است ، در هنگام خواب زمانی میبینم جلادان ،زندانیان را –که منهم جز آنها هستم-برای اعدام آماده مینمایند ،دچار چنان هراس وترس شدیدی که از بیان آن عاجزم. زمانی که از خواب بیدار می شوم صدای ضربان قلب آتش گرفته ام را میشنوم»( به نقل از بخش٨خاطرات زندان ص ٥). وهر شب چندین کابوس به سراغش می آید وقتی به داکتر مرجعه میکند برایش می گوید این ترس رفلکسی است که در وقتش اجازه خروج شدن نیافت و حالا اذیتش میکند. (به داکترت بگو که احمدعلی نظرش این است که شما به اعدام فوبی که واقیعت ندارد مبتلا شدید که با مشوره وهم چنان با سپورتف سایکو تراپی رفع میشود)  توخی انقلاب مخملی میخواهد(مانند موسوی،کروبی وخاتمی) که در آن اعدام نباشد چون ازاعدام مترسید و تا هنوزکه سی سال  از آن زمان میگذرد رهایش نکرده است وای از آن روز که این مضطرب را به اعدام میبردند آیا پته های زینه را طی میتوانست؟ آیا مقناطیس زمین پاهایش را اجازه گام برداشتند  میداد؟ شاید با شنیدن اعدام روح مبارک شان از بدن میرفت.وپیش از آنکه گلوله های سوسیال امپریالیسم به تن شان اصابت کند بمرگ مفاجات دنیای فانی را ترک میگفتند.من که حرفهای توخی و ترسش رابا چشم دیدم یعنی با نادرعلی دهاتی، شاهپور قریشی، قاضی ضیا داکتر واحد ، اکبر بغلانی، ضیاالحق و زبیر مقایسه میکنم زمین تا آسمان فرق دارد. آنها با چه تهور وشجاعت بسوی مرگ میرفتند ویا توخی را با« سهکو وبانزانتی» دوکمونست قهرمان امریکایی مقایسه میکنم به حیرت می افتم که تفاوت از کجا تا کجاست آنها جسارت رفتن به سوی دار را شجاعت تعبیر کردند و میگفتند. 

چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش     هم منتظرحادثه هم فکرخطر باش

به شکرانه که جناب توخی زنده ماند و ایشان خزیدن و ترسیدن را شجاعت تفسیر میکنند ترسی که سی سال بعد هم بر آن غالب نشده اند. واز آن دولت خود فروخته بار بار گله دارد که مواد غذایی انرژتیک برایش نه میداد و در کانتین تخم وروغن.....را به فروش نه میرساند.توخی هم فریاد هایش رازیر انبور دندانهایش می فشرد تا دژخیمان پی نبرد رازی که درگلوداشت به امیدی که روزی اهریمنان دهن خونین آزادش کنند از زندان . توخی به آرزویش رسید رهایش کردند و حالا گره گشایی میکند.به این گره توجه کنید در مورد ساختمان بلاک اول«آنجای که سمت غربی وشرق را از هم جدا میکند خالی نیست(چرا خالی نیست توخی میفرماید- ع) دو طرف شمال وجنوب آن تا زیر آهن پوش بلند رفته است.این دوخالیگاه بزرگ که دیوار سمت غربی وشرقی را از هم جدا کرده نه میشد خالی و بدون استفاده گذاشت. ساز وبرگ نظامی آلات مخابره مدرن ماشیندار وبمب دستی (توجه-ع)لباس ضدگلوله،گاز اشک آور،آلات شکنجه و ساز برگ تدارکاتی برای اعدام وکشتار دسته جمعی و سلاح تدافعی از زندان ... در همین اطاقهای نامرعی وجوداشت.» بخش دهم خاطرات زندان توخی.اگراز جانب من ویا کسی دیگر مطالب فوق ارایه میشد آیا توخی سوال نه میکرد که معلومات با آن جزییات از اطاقهای نامرعی را از کجا میدانی؟ الی آنکه درزیردید و حضورت مواد وسایل جابجا شده باشد.اما اگر سوال متوجه  توخی شود. می فرمایند به کمک حس ششم زندانی دقیق آنهارا میداند!!! کشفیات عجیب د یگری توخی را بخوانید.« در شب ٢قوس ١٣٦٢ کلا دو تیم امنیت دهلیزهای سمت شرقی وغربیرا درهنگام بیرون کشیدن زندانیان برای اعدام گرفته بودند.هرتیم مشتمل بر٢٠تا٢٢ سرباز بود.واینها زیرقومانده یکتن (نام قومندان را  نگفتید-ع)  قرارداشتند وبیصدا وارد دهلیزمیشدند بنوک پنحه راه میرفتند(مثال کفتر، بابوتهای عسکری؟-ع) و موضع می گرفتند. که یک تیم در سمت غربی ودیگر در سمت شرقی».  بخش دهم خاطرات.

   شما که دراطاق بودید از این سازماندهی و ترتیبا ت و تعداد افراد موظف چگونه اطلاع دارید؟. من به بخشی از کشفیات  حس ششم شما که بسیار عجیب است اتکا کردم و از مطالبی که حس ششم نثاراحمد پاکستانی و بدروزبرایت گفته بودند  حرفی نیاوردم.چون این افراد مظنون بودند وبه حرفها آنها باور ندارید. اما شما لطف کردید و اقوالی برای مستند کردن کشفیات تان از آنها کمک گرفتید در غیر آن غیرت شما ایجاب نمیکند که اقوال افراد مظنون را صحه بگذارید. گروه شفاخانه زندان. کدام طیف از مریضان را در شفاخانه بستر میکردند.

 ١:« آنانیکه در هنگام درگیری مسلحانه با قوای پوشالی کابل»، در دور وبر کابل ویا ولایت زخمی میشدند.

٢:«زندانیانی که قید شان تعین شده بود، در مقاطع خاص زمانی کلا در پیوند با حوادث »بیرونی یا داخل زندان مانند اعتصاب جمعی یا فردی ،فرار از زندان ویا ضرب وشتم شدید از جانب زندانیان.

٣:زندانیان که تحت پروژه مرگ طبیعی قرار داشتند.

٤:خادی زیر پوشش زخمی و یا مریضی.برای گپ کشیدن از افراد زخمی.

٥: مریضان صعب العلاج. 

٦:آنان که در حزب ویا سازمان شان موقیعت مهم داشتند و با دولت همکار شدند به خاطر هدایت های جدید وهم چنان استراحت و ملاقات با پایواز شان. 

٧:زندانیانیکه اعضای فامیل شان در مقامات بلند حزبی ودولتی قرار دارد.توخی محمل سازی میکند تا موقیعت خودش را در یکی از این محمل ها قرار دهد که در شفاخانه رفته است . شاید با این مطلب موافق باشی که ثبات شخصیت افراد اهمیت درجه اول را دارد. واگر چنین فردی  را برسرش صد شتر بار بکذارند و با پالک دبده مجبورش کنند که خاررا بیچند ودر میان هزاران جاسوس ونمام وغیبت گروتکتکه باز و مفتری و اعجوزه های حواسی قرارش دهند چون صاحب جوهر وبا شخصیت است حسابش پاک است.دیکر این محمل سرای برای چه به گفته بسیار زیبای عوام که« کورهم میفهمد که دلده شور است» یعنی که زندان پلچرخی زندانهای در زندان بوده است مثلا  زندانهای یازده حزب ویازده آـذان و یازده جماعت.زندانهای قومی ،نژادی،محلی،زبانی و زندانهای افترا زنی،تکتکه بازی وتهمت پراکنی که مجریان زندان را مساعدت میکرد که در وپنجره این زندانها را فشرده وفشرده تر کنند بازهم به گفته عوام «برغندی خیر بنیشند و آتشی را که در داده اند تماشا کند».اینها گرهای دولت واین زندانهای در زندان بود که در گشایش آن خواننده به غیر مردمی بودن نظام پی میبرند.اما شما به خود مصروف هستید که کسی دست شما را نه گیرد که چرا در شفاخانه زندان بستر شدید. من یقین دارم که شما مریض بودید وهستید ولی نخوردن نان چاشت تانرا اعتصاب نخوانید مخصوصا اینکه هنوز اعتصاب را اعلام نکرده بودید.منسوبین سر فروخته زندان مانند شما حس ششم قوی ندارند که کشف نمایند توخی دارد اعتصاب میکند. اینها قهرمانی نیست.شهامت آن است که آن قفلها را بگشاید که شما هم بر آن قفلها ،قفلیهای میزدید مثلا شما علیه همین رحمانی که مقاله تان را با نوشته او ختم میکنید نه میگفتید که فردی که از او جدا شد به «هدایت رحمانی به سازمان جوانان ح.د.خ.رفت» و آیا نه مگفتید در بلاک اول او با اطلاعات ارتباط گرفت. و آیا شما درمورد مامایش که در صفحات قبل تحریر کردم نه گفتید. و آیا این جمله شمانیست که در مورد رحمانی استعمال میکردند «کثیف بیمقدار» آیا نسبت به این حرفهایت از رحمانی معذرت خواستی؟ من از بزرگواری رحمانی خوش میشوم واستقبال میکنم  با این گله که توخی را باید شیر فهم میکرد که احمدعلی ریس صحت روان نبود. وبه رحیمه جان میگفت که توخی بنا بعریضه که به  مقامات زندان تقیم کرد به بلاک شش تبدیل شدند یعنی که این تبدیلی درخواستی بود نه جزایی چون آرزو داشتند نزد فرزند معنوی شان داکتر سیماب بروند. چه رفتنی که به کشفیات شان افزوده شد که  سیماب هم با قاضی راتب وهم توسط خواهرش با خاد در ارتباط است.میخواهم در این جا از ارتباطم با استاد هدایت بنویسم که با تاسف  مسجدی هدایت زنده نیست محترم توخی ما با هم ازسال ١٣٥٠ ارتباط داشیم واین ارتباط با استاد هدایت پس از ١٣٥۲ بسیارمنظم شد و بطومکمل  ازخویشی که با جبسر در سال ١٣٥٤ صورت گرفت باخبر بود. که جزیی ترین خللی در روابط ما نیاورد به اساس همین ارتباط دوستانه بود که استاد هدایت وقتی من به دوره عسکری رفتم ماهانه یک مقدار پول جهت مصارف که گفت تجویز رفقا است لطف کردند. ودر خانه استاد «هدایت» با اکثر رفقایش شناسا گردیدم. پس از کودتای هفت ثور محل بود باشم یکی از پناگاهی برای استاد« هدایت»، سید بشیر« بهمن» واز طریق« بهمن» برای عزیز دوست قریب مجید و بعضا برای داکترهادی« محمودی» شد و همه این عزیزان میدانستند که جبسر کی است و مانع آن نشد که از هم دور شویم یگانه مطلب که مانع وحدت بود انتقادات داکترعبدالرحیم «محمودی» عضو رهبری سازمان پیکار بود که در اوایل سال ١٣٥٩ داکتررحیم «محمودی» از آنها بزرگورانه صرف نظر کردند. مطلبی که به قوت خود باقی ماند موجودیت نجیب بود در آخرین جلسه که من به نمایندگی پیکارو داکترهادی محمودی از جانب ساوو . استاد سید ثابت از سازمان خراسان هم چنان یکنفرمشاهد از رفقای داکتر رحیم «محمودی» نشستی داشتیم خطوط وحدت تقریبا روشن گردید داکتر هادی «محمودی» در باره نجیب فرمودند که رفقا اورا پس از گرفتاری ورهایش مطابق به اصول سازمان زیر نظر گرفته اند. اما وقتی آن محل را ترک کردم متوجه شدم که نجیب برای انتقال داکتر هادی« محمودی» آمده است این واقعه را به اعضای رهبری و استاد« ثابت» ارایه کردم فیصله بر این شد که موضوع وحدت را تا روشن شدن بیشتر حقایق به تعویق بی اندازند.در ماه اسد ١٣٥٩ رهبری سازمان ساوو گرفتار میشود من وسید ثابت در کابل نبودیم معلم صالح که جای نشست را تهیه کرده بود گرفتار میشود. پس بهتر است که شما به روابط ، خواهر وبرادر ویا شوهرخواهروخسر بره خود را مصروف نسازید به آن اصولی توجه کنید که سازمانها بر آنها متعهد بودند و عالمانه آن خواهد بود که ازخود بپرسیم آن برش سازمانها و افکار را که در آن سالها کرده بودیم دقیقا و چندین بار اندازه گرفته بودیم و یا اینکه  به اصطلاح «پاتن» را گذاشتیم و با احساسات بدون اندازه وتعقل بریدیم.  در اخیر از توخی صاحب ممنون هستم که برایم کف نزد و با دشنام و افتراهات یادم کرد. اگر مقدور باشد که ذهن شانرا تصیح کرده باشم  فبها والی اختیار به خود شان است که میخواهند در پرتو نور گام بردارند ویا هنوزبر تاریکی شب های زندان غلبه نیافته بمانند.

توضیح درباره روابط با دیگران ومنابع:برای اینکه توخی را از تصوراتش به حقایق معطوف بسازم می خواهم شمه از روابطم را با عده ازرزمنگان  مختصرٌآ بنویسم. و از منابع که درتحریر این نوشته استفاده شده مختصر ذکر مینمایم.

     ١: ضابط ضیاالحق:

ضیا در ناحیه جکان هرات متولد شده پس از آنکه سرورخان پدرش آنها را از خانه می کشد ضیاالحق بالاجبار به مکتب خورد ضابطی میرود و یک برادر خود را با قرض ووام به کویت می فرستد با فارغ شدن ضیا از کورس خورد ضابطی با سه برادر دو خواهرومادرش به کابل در قعله وکیل بی بی مهرو خانه بسیار حقیرانه وزندگی بسیار فقیرانه را سپری می کنند  تا آنکه برادرش از کویت پول فرستاد .ضیا در هرات باارتباط با قدوس کارمند به جریان شعله جاوید در تماس میشود وقتی به کابل آمد در میان هم صنفی هاو محل کار(افسران اردو) ودر میان مردم محل به فعالیت سیاسی می پردازد  وتوسط دوستانش در هرات ارتباط وسیع وجدی سیاسی را به پیش می برد در سال ١٣٥۲ پس از کودتای ۲٦ سرطان ضیا با جنرال قادر که خلاف تعهدات که با ضیا داشت بدون مشوره یا اطلاع به ضیا  با پرچمیها در کودتا سهم می گیرد ضیا با جنرال قادر دست به یخن میشود وقتی قادر را زیر پا می انداز با داد وفریاد که قادر می کشد سربازان ضیا را از قادر جدا و زیر ضرب وشتم میگیرند به همین مناسبت ضیا را زنجیر پیچ ومحبوس می کنند که به اثر مداخله افسران و به ویژه حمایت افسران گروه رهایی ضیا از زندان آزاد و کمافی السابق به وظیفه اش میرود و حرمتش در اردو  بیشتر میگردد.من در سال١٣٥٥ با ضیا آشنا و در هرات در آنوقت که عده از مبارزین گذشته به کار های ادبی و فرهنگی مصروف بودند  به فعالیت سیاسی مشترک پرداختیم وفتی شب نامه در ارتباط اعتصاب گادی وان ها درهرات پخش شد و انعکاس خوبی در پی داشت کارهای ما خط واحد را گرفت و توسط ضیا ارتباط  وسیع با جوانان هرات حاصل شد و توانستیم یک حلقه مشترک کاری مشتمل از سه تفر ایجاد کنیم نفر سوم (حبیب) دوست وبازوی ما بود وی توسط یکی از کارگران کارخانه جنگلک به من معرفی شد که در همه امور به ما مساعدت می کرد کارها بخوبی پیش میرفت که با تاسف ضیا علاقه مند ازدواج به یکی از خانوادهای بلوچ میگردد با عدم تمایل دختر و فامیلش بنا به درخواست ضیا وقتی موضوع را با فامیل مذکور در میان می گذاریم شدیدا رد میشود.ضیا  راه حل دیگری را مطرح کرد که پذیرش آن معقول نبود ، در روابط ما اگرچه  کوچک ولی اثر گذاشت و با کودتای هفت ثور من و ضیا در نقاط مختلف کشور از جمله  در هرات با عده از روشنفکران مانند رستاخیز، کریم ذیچ، شیر آهنگر و افراد دیگر تماس گرفتیم نظرات خود را مطرح کردیم که ما برای سازمان سازی نیامدیم بلکه تشخیص ما از دولت کودتا این است که در کمترین فرصت چپی ها را اسیر و از تیغ خواهد کشید وما جای در آنطرف (احزاب اسلامی ) نیز نداریم بهتر است که این افراد اولا مخفی ودر قدم دوم کشوررا ترک نمایند که عده آنر استقبال کردند و بعضی هم که حالا مقالات متعدد می نویسند بسیار بازاری (ساعتت چنداست) برخورد کردند هنوز چند ماهی نگذشته بود که  گیر وگرفت قتل وقتال شروع شد .بهر حال تماس که با محمد یوسف ترین استاد کورس تعلیمی تخنیک اردو پس از سال١٣٥٥ برقرار شد ای رابطه به جای رسد که از طرف عبدالخالق زابلی دعوت شدیم که  برای کار مشترک موافقت نامه  طرح نمایم بدین منظور بایست  نشستی برای تایید موفقت نامه ترتیب و بر اساس آن فعالیت صورت گیرد در این نشست ضیا و یک افسری دیگر من وحبیب عبدالخالق و محمد یوسف ترین و از گروپ داکتر رحیم محمودی عبدالحی وزبیر جمع شدیم درجریان بحث اختلاف برمسله پشتونستان در گرفت که کاملا بیمورد بود زبیر وعبدالحی مجلس را ترک نمودند ما هم به همین منظور اختتام مجلس را اعلان کردیم روز دیگر ضیا گفت که خالق پیشمان است و می خواهد که اگر نتوانستیم کار مشترک نمایم ممکن است در بعضی ولایت همکاری کنیم و در این موضوع با خالق توافق کرده است اما پس از چند روز دوباره از وی شکایت کرد که خالق میخواهد روابط خودت را در پکتیا ،ننگرهار ولوگر بداند بدین گونه روابط ما با خالق بطور کامل قطع شد. به پیشنهاد ضیا نشست ترتیب شد که تمایلات ضیا برای وحدت با ساما وتعین فردی مسول در رأس فعالیت های ما مطرح گردید که هر دو موضوع رد گردید به این تحلیل که  در اروپاقرنها مبارزه شد تا آنکه مذهب از سیاست  جداگردید و اما در این جا ما مبارزه میکنیم که برای پیشی گرفتن از احزاب اسلامی جمهوری اسلامی را در افغانستان مستقر بسازیم.

   ثانیا تعین رهبر از جهت ناتوانی افراد در ابعاد مختلف ایدولوژیک سیاسی وسازمانی وهم از لحاظ تجارب چنین مورد ممکن نیست اندک دیگر برشکر رنجی ضیا افزوده شد و در آخرین نشست که در ده بالی باید دایر میشد ولی به اثر موجودیت معلم فدا و گرفتاری عبدالرحیم مهدی زاده و چند تن از متعلمین لیسه ابن سینا و گرفتاری یک نفر در همان روز، جلسه دایر نشد ضیا به هرات رفت و به سازمان ساما پیوست ودر بنیان گذاری و برنامه ریزی شورای جانبازان جدا و عمیقا سهم گرفت.  در هرات برایم گفت ما میتوانیم به کار مشترک ویا در یک جبهه علیه دولت برزمیم ولی ما از کار مشترک وشرکت در جبهه منصرف شدیم که بطبع ضیا سازگار نبود حرفهای تا و بالای را مانند شما گفت که  جبسر شوهر خواهر احمدعلی است و با شعار جمهوری اسلامی  مخالف است حتی در ایران تبلیغ کردند که عکسهای مجید را پاره کرده و او یک پرچمی است وتهدید کردند که اگر ایران را ترک نکنم ترور خواهم شد.این مطالب بود که وقتی مرا دید به خاطرش آمد واز آنها ناراحت برایش حاصل شد و از اصرارش در مورد پیشنهاد نادم بود.در بلاک اول که ضیا را دیدم از جریان تحقیقش اظهار داشت که گفت در باره خودت گفتم که او یک جوانمرد سیاست نمیکند و اینکه داکتر صدیق اورا با ما ارتباط داد است اصلا ارتباط سیاسی و سازمانی نداریم.  جهت آگاهی بنویسم که من ،ضیا ،یک افسر هراتی ویک افسر پنجشیری در یک شب به اثر راپور داکتر صدیق غوریانی گرفتار شدیم  در حالیکه بارها برای ضیا گفته بودم صدیق را بگذار که به طبابت مصروف شود حرف مرا نپذیرفت و در همان لحظه برای صدیق یاد آوری کرد گفتم هر چه بود گذشت.این است اختصار رابطه با ضیا که گاه یکجا وگاهی هم ازهم جدا فعالیت می کردیم. ضیا گفت میخواهم سرم را به دیوار موتر بزنم مخالفت کردم که هر تلاش را شاید دولت بر ناتوانی ما حمل کند همین فرصتی را که داریم متانت مان را حفظ نمایم  و قبول کنیم که مسولیت ما به پایان رسیده است. شاهپور نیز این حرفهارا تایید کرد.نا گفته نماند که در اعدام ضیا الحق نقش قادر وزیر دفاع مهم است برا ی آنکه بارها از جانب او اخطار میشد.                       .

  ۲:نادرعلی دهاتی:

 شناسای ما در ولایت بلخ شروع شد در همان حدود صحبت های ادبی باقی ماند پس از ایجاد ساما اورا با یکی از رهبران بعدی ساوو به حیث اعضای رابط آن سازمان در تماس بودیم شیوه بحث بخصوص داشت در اول گفتار مقدمه را ذکر میکرد و در جریان گفتگو به آن استناد مینمود دانشش محدود به افکار کمونستی نبود مطالعه وسیع در فلسفه  ومخصوصا ادبیات داشت عقاید را که درساما طرح کرد از یافته های خودش بود.مجمع ادبی که در شهرمزار دید بازدید های داشتند شاعران جوانی را پرورش داد حضوراتفاقی واصف باختری ونظریات او در باره شعله جاوید  بی اثر نبود ،انتقادات نادرعلی از کمونسیم وبرداشت هایش از آثار داکتر شریعتی و تحلیل از جامعه ومردم  او را به طرحات وتفکرات رسانده که بسیار دوستانه به بحث میگذاشت.

                                                                                                  

٣:شاهپور قریشی:

با گروه شاهپور از اوایل سال 1347در تماس بودیم بعضا شاهپور دست نویس های را مانند جامعه شناسی احمد قاسمی میداد بعدا این وظیفه را یکی از نزدیکترین رفیقش به عده گرفت و اما ارتباط صمیمی و کتاب گیری من با این گروه محمد جعفرطاهری و احمدشاه سکندر بود. احمدشاه فهم خوبی از فلسفه داشت وبه همین جهت برای آموزش فلسفه روانه پونه درهند شد. به تدریج انتقادات این گروه از سازمان جوانان مترقی آشکار گردید احمدشاه دچار تکلیف روانی شد وقتی به کابل برگشت در خانه جعفر که چندین عضو گروه حضور داشت مطالب را طرح کردند. تصمیم ما سه نفربراین شد که روابط دوستانه نه گروهی را که قبلا داشتیم  حفظ کنیم در آن روز ها آثار سارتر گیرای داشت بنابران روابط سیاسی از بین رفت تعداد از افراد گروه به خارج رفتند .پس ازکودتای هفت ثور جعفر طاهری که در روز واقعه چنداول به وطیفه نه رفته بود دستگیر و به شهادت رسید احمد شاه سکندر مریضی اش سرانجام به شیزوفرن کشید بدین ترتیب شناسای ما آن زمانی نبود درمورد همدیگرشناخت دیرینه داشتیم و آرزوی شاهپور برای آنکه اعدام نشوم ناشی از اعماق وجدان او بود من دیدم که با چه وسواس و دلهره گره های ریسمان دست مرابا دندانهای خود سست کرد.ووقتی که فهمید که عوضی مرا آورده اند با چه اضطرابی می گفت بیخی دروازه را بزن خودت را نجات بده.

٤:احمد زبیر:

  زبیر را اولین بار در بلاک اول دیدم بسیاراحترام میکرد و میخواست به من نزدیک شود جوان با انرژی و از آموزش کراته برخوردار بارها از زندان شکایت میکرد روزی کنایتا برایش گفتم می بینی پرنده ها گاهی به تنهای و بعضا دوتای می پرند. دو سه روز بعد بصیر بدروز گفت پرنده ها را که در قفس قید می کنند همیشه آرزوی پرواز دارند خنده کردم و گفتم بصیر جان حرفهای شاعرانه میزنی ازآن  لحظه کوشش  کردم که  بدروز را نوازش بدهم تا در همان منش خودش مصروف شود این قاعده مفید واقع شد فقط یک روز گفت تعداد زیادی پیکاری هارا از قندز گرفته اند گفتم از سازمان که یاد کردی برای اولین بار از زبان خودت شنیدم مطلب که برایم ثابت شد ارتباط زبیر با بصیربود.

٥:برای ارایه مطالب در مورد حزب کمونست شوروی از مسیر تاریخ غبار،افغانستان در پنچ قرن اخیر صدیق فرهنگ،خاطرات بکف، ترجمه داکتر سیماب در باره کی گی بی و آثار ترجمه شده از عزیز آرین فر استفاده کردم. منابع دیگر که در این نوشفه استفاده شده است: مختار نامه از شیخ فریدالدین عطارمنطق الطیر از شیخ عطار

کلیات شمس ازمولانا

حالات وسخنان ابوالسعید ابوالخیر

تاریخ فلسفه از ویل دورانت

در اخیر میخواهم نام یک عده از شهدای را که در هیچ کتاب و مقاله از آنها ذکر نشده است بنویسم . عبدالرحیم«مهدی زاده» محقق فارم تحقیقاتی اردوخان هرات عبداظاهر کارگر کارخانه جنگلک از زید آباد لوگر  محمد آجان دانشجوی انستیتوت مخابرات از تنگی وخجان لوگر پهلوان سید حسن دانشجوی سال چهارم پولی تخنیک از هرات جگرن دپلوم انجینر محمد یوسف «ترین»استاد اکادمی تخنیک اردو از لغمانمحمد نعیم شاعر از جکان هرات دکتورمحمد جعفر «طاهری» از کابل دکتور علی احمد از پروان 

محمد زبیر کارمند دانشگاه کابل 

استاد عبدالحی از تگاب

استاد عبدالخالق از زابل

پاینده محمد قاضی وزارت عدلیه ازکابل 

معلم محمد کبیر فرزند محمد آصف از واصل آبادکابل

+ نوشته شده در  ساعت   توسط داکتر احمد علی  |