مقدمه
چند سال قبل باز دید کننده ای از کانادا کتابیرا که آقایی شکرالله «کهگدای» نوشته بود ودرآن ازمشکوک بودن احمد علی ذکررفته است یادکرد. با استفساراز دوستان کتاب در« پنجه کمونسیم» نوشته کهگدای را خواندم. ومناسب نداستم به جواب آن دشنام نامه پاسخی بفرستم. بتدریج الهامات دیگری از آیه های تفرق اندازی این مسلمه (کهگدای)بروز کرد، مطابق به اشتهارات تفسیق وتذلیل وتفرقه اندازی کاروان. این مضل المذور ازهالی وموالی پاسخ به فسادش یافت.ودانسته شد که اتهامات این مسلمه بما ازالها مات آیه های شیطانی وعندی شان که عاری از مثقال ویا زره ای حقیقت صادر شده است وماهم به مصداق قول اعوام حواله اورا براستی وراستکاری کردیم که روی دروغگو وتفرقه اندازتا ابد سیاه باشد. بهمین روال چندی پیش خاطره های پر درد وغم نسیم «رهرو» را خواندم. درک کردم که دل نازک وروح احساس دارند. چه غم واندوه روح وروان این مهربان را میفشارد کاری دیگر برایش نمیتوانم جهت تقویت روان این عزیزجملات از(مولانای روم ) آوردم که:
بگو دل را که گرد غم نگردد--- ازیرا غم به خوردن کم نگردد
مگرد ای مرغ دل پیرامن غم--- که در غم پروپا محکم نگردد
دلاسرسخت کن کم کن ملولی --- ملول اسرار را محرم نگردد
بهرصورت این عزیز لطفی کردند آنگاهیکه صورت دعوایشان رسید حتی از( این بخت برگشته)«احمدعلی که درباره اش حرفهای بود مشوره خواستم»حقیقت داردکه من وآقای رهرودریک دهلیزو اطاقهای همجواربودیم یادم نمیآید که سلام هم برایشان داده باشم بازهم ممنونم که با وجودحرفها ازمن مشوره گرفتند. وشاید بر همین حسن نظر بودهنگامیکه ایشان درخارج اززندان تشکل« نماد» را سازمان دادند از این دارنده حرفها لطف دعوت فرمودند. من معذرت خواستم که این حقیر سیاست نه میکند و مخصوصا درسازمانهای زیر چتر حزب وطن سیاست نمیکند.در مرتبه دیگر در آن شب که لشکرها ی نیو ضحاکان ونیو چنگیزیان ونیو محمدگلیان به مجامله و به حمایت جهان آزاد!!! جهت فراهم آوری نیات شان وبه مغازله پاکستان بسوی کابل درسبقت مواصلت بودند. رهرو صاحب این جانب را بحضور شان احضار کردند که جانب شورای نظاررا بگیرم.از سر شب تا پاسی به صبح دلیل گفتیم معذرت خواستم و گفتیم عزیز جان نه جیبی برای کارت دارم ونه شانه برای سلاح دارم و نه سر سیاسی با ارسال کنندگان دموکراسی به یوگوسلاویا را دارم.بامدادان که لواتیان هاجوج و مأجوج زمین شهر را با باران گلوله ها سربی نمودند.از رهرو صاحب عرض رخصت خواستم و گفتم اگر به پاهای آنهایکه آرزوتعهد را داری نگاه کنی خواهی فهمید که از دروازه دیگر حمام به شما اشارت همراهی میکنند. که در نوشته هایش یادی از آنها نکرده من هم چیزی نمیگویم چون قلب غمگین دارد.طول عمر وصبر دل برایش تمنا دارم. چندی میشود که به انترنت راه یافتم نوشته محترم توخی را در سایت پیام آزادی خواندم.لازم دانستم به جواب آن بخشی که درمورد این جانب نوشته اند بپردازم. نه به شیوه فرهنگ مسلط ومعمول یعنی دشنام پراکنی. بلکه کوشش کردم رابطه خودم را با محترم توخی که دیری است که چشم به چشم نشدیم. فراموششان شده است.و نیز ایشان را در مطالب دیگرآگاه کنم که پیشنهاد را چه کسانی طرح کردند و چه کسانی آنرا امضا کردند.و جریان بردنم را بسوی اعدام که کاملا مغشوش و مغلوط تحریر نمودند.به خواندن حقایق دعوتش کنم ،و برای شناسایی ایشان از ایجاد سازمان پیکارعده از تصامیم وفعالیت هایش، اختلاف و دو پارچه شدن سازمان و یکجاشدن شان این بخشهای رقیب در زندان وموقف من با آنها تذکری دهم. هم چنان توضیح مختصردر باره ساما و حزب کمونست شوروی و باندیتسم برقرار درحزب کمونست شوروی و انعکاس آن باندیتسم را درحزب دموکراتیک خلق بنویسم یقین دارم که باخواندن این مقاله بخوبی واضح میگردد که دولت های ٧و٨ ثور وابسته به سیستم سرمایه جهانی است که این سیستم مرکب ومشتمل براجزا و سازمانهای است که اتکا بریک بخش ویا یک جز آن درک سیستم را به فراموشی میبرد.و در اخیر بسیار دوستانه چند انتقاد مختصری از بعضی جملات توخی شده است که امید وارم به دقت آنها را بخوانند و اگر کلمات اندکی درشت شده است. ارتباط ناگزیر به نوشته خودشان دارد.چون« از خار بر اندیشی خرما نتوان خورد».
درنهایت این مقدمه بعرض برسانم که کنار رفتن من از سیاست دلیلی دارد که میتوانید از این نوشته به آن مستدرک شوید. با ترک سیاست مصروف طبابت و کارهای اجتماعیی شدم.اما گذشته سیاسی ام یکی ازافتخاراتم است.من در این مرتع انسان ساز گلی خود ساخته بودم نه باغبانی مرایافت و نه من باغی را دیدم که از باغبانش دست پرورش بخواهم ،افکارم و اعمالم از خودم است که در آنها پیشرفتها و کمبود های بوده است.و هرکمبود بحث دارد خرد آور. فهم من همین است که مبارز امروزی اشباهات ما را بدانند.و هم این را بدانند که احمدعلی لحظ ای عقایدش وجنبش انقلابی را به معامله نگذاشته است.
آینه
مطالب که تحت عنوان خاطرات زندان به کتابت محترم محمد کبیر« توخی» در پیام آزادی به نشررسیده است ،با مطالعه آنها پی بردم که جناب ایشان در ارایه مطالب آن چنانکه باید مینوشت دچار اشتباه شده اند. فکر کردم که نشود مانند سیاست مداران که رأی مردم را پنهان میکنند و خودشان را درهاله نور میبینند هی میگویند ما برحقیم.بر ایشان نیز اثر کرده باشد و این بنده را بفراموشی سپردن بدین جهت مناسب دانستم که آینه خدمت شان بفرستم که اولا دقت شانرا بدین نکته جلب نمایم «محمد کبیر توخی» را که من می شناسم کیست؟ و عطف خاطر شان سازم که این نه آن توخی است که حالا خود را مینمایند بلکه اوهمانست که خود را نمایانده بود. و در درجه دوم میخواهم بدانم که آیا بدین بیان معتقد هستند که نویسنده مخصوصا به سن ایشان اگر موضوع را به قلم میاورند باید و باید اشراقی و یا معرفتی و یا ساده تر تعقلی باشد نه احساسی و درغربت معلوم ویا فقر تعقل و تفکر.
آینه که برایت فرستادم درآن خودت راخوب تماشا کن و به دقت باید بدانی آینه تقدیم شده نه محدب است نه معقر و نه از جنس آینه های که از روی تصلف و تسامح برایت فرستاده اند.برخلاف این آینه ساده ، مصفا و مثیقل است زنگار نه میگیرد چهره ات را آن چنانی که هستی برایت می نماید. این یک آینه تصنعی نیست آشنای من وشما است.«او نه این است و نه آن او ساده است، نقش تو در پیش تو در بنهاده است». وسواس را از خاطرت دور کن سرت را زیر شالت نما چند نفس عمیق بکش بیاد بیاور که پس از تسلیمی زندانیان به وزارت داخله در بلاک سه ما وشما در یک دهلیز قرار گرفتیم درحالیکه شناسای قبلی در میان نبود زلمی« رحمانی» باعث معرفت حضوری ما وشما گردید. معلم قادر شما و قاضی« راتب» ،من و رحمانی در دو اطاق هم جوار مقید بودیم مناسبات ما و شما در ابتدا بسیار محدود بود.اما مریضی که قاضی« راتب» داشت و از این نیز آگاه بود که احمد علی داکتر طب است بعضا طرق استفاده از دواهایش را می پرسید و شما در حضور و در غیابش از شخصیت انقلابی ، اهلیت مبارزاتی ،فهم دانش مترقی راتب و فامیل متعالی و نجیب و مبارز قاضی« راتب» با چه آب وتابی صفت میکردید و مبادرت خدمت برای آرامش و بهبود این قاضی مکرم و معظم را از وجایب رفیقانه و شریفانه کمونیستی تان معروض بودید. و درضمن از احتمال مرض نقرص که احتمالا عاید حال شما بود و است از دوا و طرز غذای تان صحبت میکردید.همین موضوع صحت در انکشاف روابط ما و شما اثر کرد و بنابر خصوصیت کنجکاوی که خود به آن معترف هستید در یکی از روزها سوالی را مطرح فرمودید که عقیده من نسبت به ایدولوژی انقلابی چیست؟ با احترام گفتم توخی صاحب این جا زندان است و هیچ نوع جر و بحث را مجاز نمی شمارد، و از جانبی دیگرا ین بنده سیاست رامدتها ست ترک کردم .فرمودید شنیدم که درباره بعضی افراد نظر دارید ؟ عرض شد اگر شنیدید تکرار آن چه سود.
میخواهم از زبان خودت بشنوم؟ خوب بعرض برسانم که به مائـو واستالین عقیده ندارم و لنین را معصوم نمی شمارم. شما که از حرف های من رنگ چهره تان تغییر خورد و نهایت مهیج و ناراحت شده بودید با عصبانیت گفتید« برای هر کدام این افراد درمغزم سلولی ساخته شده است ، نه میتوانم از دماغم آنها را دور نمایم» . من نه میخواهم مغز تان را تغیر بدهید بهتر است از این تجسس ها بگذرید و بسیار بهتر آن خواهد بود که « سوزنک را نه گیرید ودیوالک را نه کاوید» و برای خود و دیگران ناراحتی ایجاد نکنید".این جملات شما را نهایت ناراحت ساخت. میخواهم که به باد بیاورید در یکی از روز ها در باره جریان تحقیق صحبت داشتید خود تان گفتید که در اثر فشار زیاد افرادی را قلم داد کردید( در زندان چنین بحث کاملا بجا در میان زندانیان بود که در جریان تحقیق زندانیان را فریب میدادند این که اگر میخواهی برایت کمک شود رفقایت را معرفی نما) ولی میفرمودید زندگی آنها را تضمین کردم( یعنی به آنها و فامیل شان پول میفرستادید).بدین ترتیب با اظهارات و برخورد های شما و مطالب که رحمانی در باره سازمان ساوو میگفت شناخت من از توخی و هم چنان موجودیت معلم قادر و آگاهی او از عقاید من که هم اتاق با توخی بود شناسایی و معرفت ما را از همدیگر تسهیل میکرد و نیاز به تجسس دیگر آنهم در زندان بیمورد بود. و اما بعداز مباحثه که در بالا از آن تذکر رفت روابط ما را شکر آب کرد.
توخی با افراد متعدد به اصطلاح چپ تماس گرفت وتبلیغ کرد که احمد علی عقاید انحرافی دارد تیره گی روابط ما زمانی آشکار میشود که در یکی از روز ها برق زندان برای مدتی قطع شد وتوخی در سلول ما( از خصایل بعضی است که وقتی نیاز مند به چیزی میشوند قهر شان را فراموش میکنند) گیلاس بدست می اید و تقاضای چای میکند ، معذرت می خواهیم و همینکه برق دو باره فعال میشود یک آفتابه آب را جوش کردم برای توخی گفتم که ترموز خودم پر شد باقیمانده را شما میتوانید استفاده کنید . گفت تشکر غم خود را خوردم ترموز قاضی صاحب و سرمعلم کمی دیگر میخواهد اگر اضافه شد آنرا در برتن حلبی من بیاندازید.حرف شان بجا گردید. شب شد زلمی رحمانی از شر خسک دیر تر به خواب میرفت ، من در اخیر دهلیز خارج از کوته قلفی میخوابیدم ، صبح وقت توخی آمد گفت که رفیقا را مسموم کردید؟ با عصبانیت گفتم چه نا مربوط میگوید ؟.
کمی جدی تر شد. وگفت آب جوشی را که دیروز در ترموز قاضی و قادر خان انداختید آنها استفاده کردند مسموم شده اند. پرسیدم آیا اعراض و علایم تسمم را نزد آنها مشاهده کرده اید؟ گفتید به خواب هستند. ولی از همان آب که در برتن من انداختید داخل برتن تغیر خورده. فورا پی بردم که توخی حتی ساده ترین تعاملات کیمیایی و فزیکی فلزات را با آب در مجاورت هوا را فراموش کرده است. بغرض تشریح سر برتن را بلند کردم و پرسیدم توخی صاحب از کیمیا وفزیک که در مکتب تدریس شدید چیزی به یاد دارید؟ وتشریح کردم هر فلزی که به غیراز طلا و نقره در مجاورت آب به مدت طولانی قرار بگیرد چنین واکنشی را نشان میدهند و برتن حلبی شما نیز از این قاعده مستثنی شده نه میتواند . از قاضی راتب و معلم قادر پرسیدم از آب جوشیکه دیروز برای شما آوردم استفاده کردید به شما عارضه ای رخ داده است . قاضی سکوت کرد ولی معلم قادر گفت ما« میدانیم که تو با ما دشمنی داری دیروز به من گفتی پیچکاری را بنوشم در حالیکه پیچکاری رگ بود».
توخی صاحب محترم اگر تا هنوز پی نبردید که حرفهای قادر خان تقویت شک وتردید شما بود. متأسفم برای آنکه قادر معلم است و حد اقل از تعامل آب با فلزات میداند به عوض آنکه شما را بفهماند مطلب پیچکاری را علاوه میکند در حالیکه زرق مذکور به تجویز من نبود در همان روز که آب جوش را بردم معلم قادر گفت بسیار سرد درد بودم به داکتر مراجعه کردم این زرقیات و چند رقم تابلیت را برایم تجویز کردچند تای آنرا زرق نمودم ولی امروز سرباز ابا ورزید .جویا شدم که زرقیات چیست؟ گفت گلوکوز . گفتم میتوانی پس از شکستاندن شیشه گلوکوزرا در گیلاس بریزی با آب یا بدون آب آنرا بنوشی ، در کجای این حرف اقدام قتل قادر خان بود نه پبچکاری به تجویز من بود ونه درآن مواد سمی بود ولی اینکه معلم قادر چرا این آهنگ را می سراید می خواهد بر سر شانه های رفیقش سوار و به منزل مقصود برسد و از این شخصیت مضطرب استفاده کند و در پس پرده اتهامات وتردید ها حقایق وقایع را پهنان کند که چگونه تمامی اسناد سازمان پیکار را به خاد تسلیم کرد وچگونه با عذر وننوات متن پیشنهاد رفیقش حکیم توانا را امضا و برای تبلیغ وتطبیق آن کمربست و توخی مصاب به« مادر مرض ها» ( اضطراب) را ناراحت ساخت و بدون آنکه از آب نوشیده باشند شاید ازپراگنده شدن بخارات آب تنفس کرده بود جهت معاینات خود نزد یکی از داکتر های ساوو رفت و در پهلوی تبلیغات دیگر( مانند اینکه احمدعلی عضو بیروی سیاسی حزب دیمکراتیک خلق است به زودی به عوض نجیب ریس خاد میشود و در زندان جهت شناسای و کسب تجربه آمده است ) به همکاری معلم قادر این افوا را نیز پخش کرد که اگر من تا پنج سال دیگر بیمیرم قاتل من احمدعلی است!!! چه قاتل عجیب شاید از طرق بسیار مرموز این رهبران ناب جنبش انقلابی را می خواهد مثلا با خوراندن گلوکوز و یا بواسطه فرستادن بخارات آبی و یا بهتر بوسیله سحر و جادو بکشد.گوشه گرفتم. الغیب عندالله که سحر ما این بار راسته افتاد دوستی و اتفاق نظر بین این دو مستدرک جنایت را تغیر داد یعنی که تبدیلی معلم قادر به ننگرهار ازطرف خاد پذیرفته شد و قادر خان از تمام چپی های که در بلاک سوم بودند برای سفر خرچ تقاضای کمک مالی کرد و ذهن وسواسی توخی را به سوال کشاند در یکی از روزها از قاتل خود و ریس خاد آینده یعنی احمدعلی می پرسد که« آیا سازمان پیکار فعالیت دارد» گفتم حرفهای شما فراموش خاطرم نمیشود اما بخوبی باید بدانید که با هیچ جناح سازمان پیکار ارتباط ندارم و شما میتوانید سوال تانرا از قادر خان کنید. توخی در جواب گفت.قادر خان میگوید سازمان فعال است و میگوید رفقا را توظیف کردم و برای آنها هدایت دادم که چنین و چنان کنند. گفتم وقتی اظهار میدارد که فعال است پس فعال است منظور شما چیست؟ گفت منظورم این است که اگر سازمان پیکار فعال است و از قادر خان هدایت میگیرند و مطابق به دستور وی توظیف میشوند چرا نه میتواند این رفیق خود را کمک مالی کند؟ که دست طلب برای دیگران دراز کرده واین کار باعث بدنامی سازمان میشود و وسیله خوبی برای خاد است که از آن علیه روابط چپی ها در زندان استفاده کند. ناراحتی توخی هر روز زیاد میشد که از هر پنجره نفر با پول وکتاب می آمد ،حتی معلم صدیق نیز آمد از این آمد ورفت توخی در آرزو بود که به گفته خودش« کثیف بیمقدار» زوتر گم شود. بلاخره قادر خان رفت و توخی ماند و شخصیت مبارز قاضی راتب . مریضی راتب و ناتوانی او در امور مشترک اطاق توخی مبتلا به میگرن و مرض نقرص و ومضطرب را که میبیند بکس حلبی راتب را کرم زده ناراحت ساخت و از جانب دیگر این توخی کم انرژِی در روز نوبت که میباید نان خشک تمام پنجره را به پشت مبارک شان بیاورد موجب ترحم یکی از زندانیان لاغر وضعیف قرار می گیرد(اصغر ١٣٢ ) اما بر خورد توخی با وی چنان فضحیت را به بار می آورد که در آینده احدی از مردم غیر چپی حاضر به کمک باوی نمیشوند. توخی در کویر اضطرابات مطلع میشود که به اثر مساعی فامیل قاضی راتب و مراجعه وتماس با مقامت دولتی ممکن است که قاضی به بیمارستان زندان ویا بیمارستان خارج از زندان منتقل شود و هم چنان احتمال خلاصی اوهم است باز کاسه راسته چپه میشود وکشف صورت میگیرد. قاضی راتب و فامیلش مظنون میشوند دیگر آن شخصیت دانشمند انقلابی نیست و با این کشف موفق به دریافت حقایق میشود که خانواده قاضی با خاد ارتباط دارد و حتی روابط میان افراد این فامیل خادیست و اشرافی قاضی را به سخریه می گرفتند که اگر دختر به مادر گیلاس آب بدهد. مادر از دختر تشکر میکند.چه رابطه تشریفاتی واشرافی!!!. و هم چنان به این پی بر د که این اشراف زاده فهم تیوریک نازل دارد. با رفتن قاضی راتب، توخی تنها شد رحمانی مدتها قبل با یکی از دوستانش اندیوال میشود، من به تنهاهی در گوشه دهلیز روز گار زندان را سپری میکنم ، توخی تقاضا میکند که آنچه در گذشته علیه من گفته بود همه نادرست است از آن بگذریم و با هم در یک سلول باشیم و بعقاید هم احترام بگذاریم. شاید از یاد توخی رفته باشد که در همه امور زنگی هم سلولی حتی در اوقات بسیار مهم که جناب شان از ترس و واهمه میلرزید از همکاری دریغ نکردم و به همین مناسبت بار بار از حرفهای گذشته اش در مورد من نادم بود.این وضعیت تا زمانی دوام میکند که در پنجره منزل چهارم منتقل می شویم باز هم به اصطلاح اندیوالی من وتوخی بحال سابق میماند پسانها رحمانی نیز در جرگه ما شامل می شود که پخت پز به دوش من ظرف شستن مربوط رحمانی ؛آوردن آب مورد ضرورت ،قروانه و نان خشک را رحمانی ومن مکلفیت داریم و توخی مکلفیت صرف پرهیزانه اش را دارد . در تمام این مدت ما هیچ نوع بحث سیاسی ، عقیدتی نداریم سخنان« توخی» مربوط و منوط می شود به ارتباطات فخرالدین با شوهر عمه اش که کارمند خاد است.( ف) که به اثر هم جنس بازی چندین بارمورد لت وکوب رفقایش قرار گرفت معلم صدیق که جلف و روابط مشکوک دارد و با فامیل زابلی خویشی کرده است.و در زندان آگاه میشود که فامیل قاضی راتب با خاد در ارتباط است به همین ترتیب از انجینر سامای که با اعترافاتش اشکار می کند که قاضی ضیا مسول گروگان گیری وتنظیم و رهبری چنین پلان ها را به دوش داشت. حرفهای میزند.سازمان افغان ملت ، بصیر« بدروز» ، شفیق، انجینر حسین، امین جان ،« کاکا» خان محمد ومعلم حفیظ« دهقانی» که روا بط راپور دهی با خاد زندان دارند. و از انجنیر لطیف« محمودی» به نسبت اعترافاتش و ازخیانت نجیب عضوی مرکزی ساوو که موجب گرفتاری رفقا شد از رفیق هم سازمانیش که زندانی بود و به گفته توخی روابط فامیلی مشکوک دارد چنانچه ماما ی آن رفیق که هم چنان عضو سازمان ساوو بود در خانه اش واقع شاشهید پر خانه داشت و دختر خورد سالش علاوه بر آنکه فلینگی جمع میکرد این غنچه نو شگفته را قماربازان دست لذت میکشیدند.اغوای میرویس توسط خاد و اخذ اعترافات از میرویس موضوعات مورد بحث توخی بود. یگانه کسی را که توخی تایید وتمجید می کرد داکتر حمید« سیماب» بود میگفت که نابغه است به چندین لسان تکلم می کند و فهم تیوریکش بسیار بالا است. از رابطه اش با او بسیار رضایت داشت و میگفت مانند یک فرزند برایش خدمت کرده است ودر این آرزو بود که روزی دوباره با او یکجا شود به همین منظور عریضه تبدیلی به بلاک ششم را داد که از طرف مقامات زندان پذیرفته شد توخی با خداحافظی، شکران وسپاس از ما جداشد در بلاک شش نزد داکتر« حمید سیماب» رفت. چند سالی گذشت فشار که دولت را مجبور به فرمان رهایی کرد. با زندانیان که مناصفه حبس شان را سپری کرده اند از زندان آزاد شدیم . من که قبل از زندانی شدنم از سیاست کنار رفته بودم به وزارت صحت مراجعه و به حیث داکتر در مرکز صحی دوراهی پغمان موظف شدم پس از سه ماه به نسبت علاقه و سوابق مسلکی به ارتباط صحت روان به موافقه داکتر برنا آصفی ریس صحت روان در یکی از مراکز آن به حیث داکتر موظف شدم وتا روزی که در افغانستان بودم همین موقعیت را داشتم یعنی داکتر برنا آصفی ریس صحت روان بود ومن یک داکتر بودم.بهرحال روزی توخی را در ایستگاه سرویس های خیر خانه دیدم پس از بغل کشی ورو بوسی توخی گفت باید ما وشما روابط را حفظ کنیم با ابرام و اصرار زیاد آدرس خانه اش راگفت و روز را معین کرد که چاشت آن روز حتما به ملاقاتش بیایم در حقیقت دعوت برای صرف نان چاشت شدم در ضمن گفت حرف های دارم که برایت باید بگویم ، در روز موعود به خانه توخی رفتم پس از معرفی با رحیمه جان ، زحل جان، و اظهار ممنونیت از برادرش چه هنگامیکه در زندان بودند و چه بعد از آن کمک های بی ریا برایش کرده است و از اینکه پسرش نیز به کمک وی به هند رفته است و در این اواخر با جدیت تمام از توخی با تقبل مصارف سفر واقامت در خارج را تقاضا نموده که از افغانستان یکجا با فامیل خارج شوند ولی قبل از همه باید با دوستان مشوره کند. از این سو وآن سوگفته شد. بلاخره از داکتر سیماب یاد کرد ولی نه به حیث نابغه به حیث فرد مشکوک که خواهرش با خاد ارتباط دارد و خودش با فامیل قاضی راتب که یک فامیل بدنام و در ارتباط خاد است می خواهد خویشی کند. تقریبا دو ساعت که در حضور توخی بودیم همه حرفها از همین قبیل بود با معذرت اجازه مرخصی گرفتیم اما توخی می خواست این ملاقاتها تا زمانی که ایشان در افغانستان تشریف دارند منظم باشد و پا فشاری میکردند هردوهفته ولی به بهانه این که راه دور است مشکل ترانسپورت موجود است( در حالیکه خانه ما درحصه سوم خیر خانه و خانه توخی در حصه دوم بود فاصله میان این دو محل با پای پیاده از بیست دقیقه تجاوز نه می کرد) و اضافه کردم که شاید مورد تعقیب باشیم هر چه دیر تر بهتر است بنابراین ملاقات دیگر دوماه بعد روز وساعتش در همین خانه توخی تعین شد.
روز موعود همینکه به خانه توخی رسیدم پس از سلام و احترام به یکی از اطاق ها هدایت شدم توخی گفت بنا به اصرار برادرم تصمیم گرفتیم که از وطن برویم و در قدم اول به هند میرویم بعدا بیبنیم که سر حد ما به کجا کشیده خواهد شد. گفتم بسیار خوب است به خیر به سلامت بروید و اگر امری به ما باشد بفرمایید . توخی گفت همه چیز مرتب شده است نهایت متاثر هستم که از شما ودیگر دوستان دور میشویم این چنین حرفها به میان آمد در همین اثنا درب کوچه دق الباب شد توخی کسی را به اطاق دیگر هدایت کرد وقتی آمد برخاستم و اجازه مرخصی خواستم همدیگررا درآغوش گرفتیم روی همدیگر را بوسیدیم و از هم جدا شدیم.این بود خلص آشنای روابط من و توخی که چون آینه در برابرش قرار دادم.که در خود شناسیش کمک کرده باشم و نه می خواهم بنویسم که او چگونه آدمی است این را برای خودش و آنانی که مقالات و نوشته های او را در سایت های شان به نشر میرسانند واگذار میشوم که چگونه سیب از درخت بید میگیرند. و تا این سیب جادویی به این مغضوب شده توخی برسد میخواهم برای رفع خطای باصره توخی و دوستان توخی مطالب را بنویسم که خود دقت کنند و بگویند در پس پرده چه را می بینند.
پیشنهاد سازمان پیکار در راه نجات افغانستان
توضیح وتبصیر مختصراز یک عده افعال سازمان:
«تو مرد نا آشنایی ز دریا کی خبر داری ، که این دریا دلان چه اسراری به سر دارند».شما که از اسراری پیکار نه میدانید و برظواهر تقلبات، مغالطه ها و تغافل توسن میرانید و میسراید که احمد علی پیشنهاد را امضا کرد.نه از پیشینه آگاهی دارید و نه از معلوم آنوقت تعلمی دارید و اما بر مستقبل تحکم محجری میفرماید. اگر میخواهی که علل جزمت را بدانی و به دریا غلتی بزنی و با موجش در آمیزی . بیا که بگوشه ستیز آشنایت کنم و سری از اسرارسازمان پیکاردرراه نجات افغانستان را در فهمت بگنجانم .
در ماه جوزای سال ١٣٥٩ از طرف سازمان موظف شدم که جهت بررسی کار وفعالیت سازمان به هرات بروم وبا مسول جبهه گلران تماس برقرار نمایم و به همین ترتیب ایران بروم نهاد های را در آنجا اساس گذاری نمایم. پس از مواصلت به هرات رو نوشت های در مورد فعالیت سازمان درهرات ترتیب شد. و برای یکی از افراد که زندانی شده بود تقاضای کمک مالی منظم ازمرکز مطالبه گردید. ارتباط با شورای جانبازان مخصوصا با مسول آن انجینر عتیق مورد تردید قرار گرفت و روابط محدود به مسایل فرهنگی شد. رفتن در جبهات احزاب اسلامی وتماس با یکی از گروهای که مسلحانه با دولت می جنگیدند ولی قاطعانه از دولت شوروی حمایه میکردند بطور قاطع رد شد.مسول هرات معین و این فرد موظف به برقراری ارتباط منظم میان جبهه گلران، ایران و کابل گردید. برای تماس با جبهه هنوز موفق نشده بودیم که پسته های امنیتی دولت و روسها مورد حمله کمال خان یکی از قومندانهای جمیعت قرار گرفت شهربوسیله قوای روس محاصره شد تمام مردمی که در دروازه ملک مقیم بودند اولا در مسجد جامع و بعداز ساعت پنج دیگر زنها را اجازه برگشت به خانه شان دادند ولی مرد ها را به استدیوم هرات منتقل کردند. صبح روز دیگر قبل از آمدن والی هرات در استدیوم ( خلیل احمد ابوی ) یک عده افراد رها کردند با آمدن والی وقومندان نظامی( اکر اشتباه نه کنم نبی عظیمی) وضع کمی پیچیده شد برای آنکه یکی از شهریان هرات برای والی گفت «شما هم خوب مردم هستید مجاهدین هم خوب مردم هستند ، ما پدر لعنت ها خراب هستیم به همین خاطر روزها شما می آید چور چپاول میکند و مارا به زندان و اعدام می برید و از طرف شب مجاهدین می آیند عین عمل شما را میکنند» به مزاج ابوی بد خورد یک عده از این افراد را باز داشت نمودند و به مدت های مختلف زندانی کردند اما من قبل ازاین ماجرا رها شده بودم وقتی به خانه رفتم یک گد ودی (درهم برهمی یا بی سروسامانی ) مطلق در خانه حکمفرما بود همسایه از دوستم جویا شد. گفتم نمی دانم شنیدم که این محل دیروز زیر بمبارد هوای و زمینی قرار گرفته آمدم که احوال شان را بگیرم .گفت بعد از اینکه مردم را از خانه کشیدند عساکر روسی خانه ها را تلاشی کرد از خانه اینها سلاح واسناد یافتند ، هر قدر گفتیم که این خانه ما نیست قبول نکردند و بچه مرا بردند، پرسید تو نمیدانی این دوبرادر کجا هستند ؟ گفتم اگر میدانستم به احوال گیری آنها نمی آمدم . به زودی محل را ترک کردم و با دوستان به ارتباط موضوع تماس گرفتم . یک نفر موظف شد که جریانات را به صاحب خانه برساند و از بر گشت شان به خانه جلوگیری کند.در مورد من نظر بر این شد از هرات خارج شوم در همان روز که روز اول عید رمضان بود به مشهد رفتم دو روز بعد آن دو برادر نیز به مشهد مواصلت کردند. درایران به مطالب وجریانات متعدد مواجه شدیم از جمله :
١:دعوت سازمان ساما برای ملاقات با اعظم دادفر: ما با دادفر در کابل نیز به حیث رابط ساما در تماس بودیم در ایران این باز دید را شیر آهنگر که فرد مسول حزب جمیعت العلما بود فراهم ساخت در این ملاقات آقای رسول رحیم ویک عده زیادی افراد حضور داشتند.پس از احوال پرسی و اینکه چطور آمدم تشریح کردم غرض معلومات صحبت را این طور آغاز کردم. میدانید اعلامیه های را در هر کوی برزن مشهد دیده می شود که در آن مرگ برکمونسیم مرگ بر....و مرگ بر ..... است از قرار معلوم رفقای شما که در حزب اسلامی جمیت العلما تجمع کردند. این اعلامیه را منتشر وتکثیر نموده اند. آیا این حرف صحت دارد؟.
دادفر گفت بلی دیگر زمان آن حرفها گذشته همه آن کتابهارا در گاو صندق ها باید قفل کرد ملت افغانستان یک نظام جمهوری اسلامی به مانند جمهوری اسلامی ایران میخواهند ودر این راه به کمک های دولت ایران ضرورت داریم و گفتند چون وقت ندارند وبه طرف شهرستان گنک به جبهه میروند ادامه بحث را به آینده میگذارند .
پرسید شما در این جا چه فعالیت دارید؟ گفتم ما که بطور تصادفی به ایران آمدیم کدام فعالیت به خصوص نداریم.صحبت را با توضیح موضوع ذیل ادامه دادم.
٢: یکی از فعالین ساما که مسولیت حزب جمعیت العلما را نیز به عده دارد تمامی فعالیت های روشنفکری ومترقی قبل از سال ١٣٤٤ وپس از آن را به پیر و آقای کورزان منصوب کرده است. در مجلسی که به مناسبت بزرگ داشت از فوت سید احمد کورزانی برگذار شده بود سخنران سامایی در موردشخصیت آغای کورزان وبزرگ داشت از حامی نهضت اسلامی آزادیخواهی مردم افغانستان یعنی جمهوری اسلامی ایران یکجا با داریوش فروهر و دیگر امرا دولتی وآخوند های حزب الله وسپاه پاسدارن.سخن رانی کردند. با ارایه این گذارش از دادفر پرسیدم نظر شما چیست؟ ولی ضیقی وقت دادفر به آینده موکولش کرد.
٣: برخورد دولت ایران با حزاب اسلامی و مهاجرین: در بهار سال ١٣٥٩ صدا وسیمای ایران اخبار و اسناد را انتشار میدهد که حزب جمیعت اسلامی به رهبری ربانی با اسراییل ارتباط دارد نشرات این حزب متوقف میشود و دفاتر آن زیر نظارت قرار میگیرد ولی با آمدن ربانی همه این سرو صداها خاموش میشود. فعالیت ها به حالت عادی برمیگردد فقط کریم دلجو عضو سابق حزب دموکراتیک خلق ومسول حز ب جمیعت از این حزب به حزب اسلامی میرود. هم چنان دولت ایران یک عده دزد قاچاق بر را که در زندان هایش اسیرداشت برای احزاب اسلامی مسلح ساخته و به جبهات می فرستد، مانند شیرآغای چونگر،کمال خان، علی خان صنوگردی،کلک تیزون، صوفی غفار، تورن رسول،کلک کور ،سرورغوریانی، غلام تلو، مندلی دراز،جگرن غفور،....این افراد نزد دولت ایران معزز و محترم ومجاهد اند ، در حالیکه به وضاحت از شخصیت و اعمال رهزنی و قطاع الطریقی این افراد اطلاع دارند که برسر مردم هرات چه مصایب را تحمیل می نمایند.ولی موجودیت چنین افراد نظر بضرورت جابجا سازی و ایجاد سهولت برای نفوذ سپاه غنیمت خوبی برای ارتباط برادرانه جمهوری اسلامی ایران(نیاز دادفر صاحب) میباشد و در مورد جنایات این احزاب کاملا ساکت است. مثلا از قتل عصمت قندهاری وقطعه قطعه نمودن جسد وی توسط حزب اسلامی گلبدین در زاهدان ازعاملین این جنایت تحقیق نکرد.بر خورد دولت ایران با کارگران و مهاجرین غیر انسانی و تحقیر آمیز است به روایت از جریده رعد ارگان نشراتی حزب رعد محافظین و پاسداران دولت ایران در دو کمپ «جرام» و«کاشمر» با مهاجرین افغانی برخورد غیر انسانی دارند.
٤: سازمان اخگر رساله ای را به همکاری« سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر ایران» به نشر رساند که متن آن چنین بود. سازمان اخگرپس از تلاش های وسیع در بسط وتوسعه تیوری انقلابی وبسیج وتشکل توده های وسیع کارگران، دهقانان افغانستان موفق به ایجاد ارتش توده ای انقلابی شده است.بدین وسیله توانسته رهبری اکثریت جبهات مسلح ونظامی را مانند کنر،دره صوف ،نورستان،لغمان، قندز،هرات.......را در دست گیرد و رهبری کند. این سازمان انقلابی توانسته تیوری انقلابی را در عمل پیاده کند و به یک سازمان انقلابی سرتاسری در افغانستان تحول کرده است. برای ارایه وتشریح بهتر فعالیت های انقلابی این سازمان یکی از اعضای آن در دانشگاه تهران به همکاری سازمانهای ایرانی(پیکار،پیکارخلق،توفان،چریکهای اقلیت،رزمنده گان)سخنرانی میکند. در اثنای سخنرانی با مداخله و طرح سوالات توسط یکی از مبارزین سابقه دار هرات.سامعین متردد میشوند.ولی سخنران میگوید سوال کننده عضو خاد است و ایرانیها بدون تحقیق فرد مذکور را با لت وکوب از صالون بیرون می نمایند.
٥:در مورد قومندان جبهه گلران اظهاراتی جمع آوری شد که وی توسط دو برادرش در المان با سازمان اخگر در ارتباط است و در حقیقت این جبهه یکی از جبههات حزب حرکت اسلامی شیخ آصف محسنی است وتوسط همین حزب تجهیز وتسلیح وهدایت میشود و امور نظامی آن تحت رهبری یکی از گماشته های دولت ایران است . آمریت جبهه کارت های عضویت حزب حرکت را برای یک عده افراد در المان و ایران ارسال میکند.
٧: ورود مسول هرات در ایران و بازیابی نظراتش نشان میدهدکه تمایلات به جمهوری اسلامی دارد و در امور سازمان دهی معلومات و دانش لازم را ندارد. با جمع آوری معلومت فوق و یک عده مطالب دیگر رهسپار کابل شدم در اولین جلسه کمیته رهبری موضوعات آتی مطرح شد.
الف:گذارش احمدعلی از سفر در هرات وایران.
ب: پیشنهاد حکیم مبنی بر وحدت گروه که میخواهد به سازمان پیکارمدغم شود.
ج:بحث بر پذیرش شاکر به عضویت سازمان وارتقایش درجمع اعضای رهبری. تقاضا کردم که بهتر است از فعالیت رفقا در کابل شروع کنیم چون گذارش هرات بسیار مفصل است. قبول شد وحکیم بحث وحدت گرو را درمیان گذاشت با توضحیات وی سوال شد که فرد ارتباطی را چگونه ارزیابی کرده است.همینکه از طرز صحبت وی حرفی آورد. از حکیم خواستم که در مورد این فرد معلومات برایت میدهم به دقت متوجه باش آیا حقیقت دارد یا خیر؟ هرچه گفتم حکیم تاییدگرد در آخربه کمیته رهبری پیشنهاد محکمه این فرد را دادم و از شرح که بیان شد محکمه به مسولیت من تایید گردید. موضوع دوم عضویت شاکر بود که حکیم با حرارت از آن دفاع میکرد و میگفت دانش بسیار عالی دارد.استدلال سایرن این که بود که انجینر سرور او را بنا به گذشته خراب و سرقت پول از سازمان ساما اخراج کرده است. حکیم این دلایل را نادرست و از روی عناد میدانست .به اجازه ریس مجلس داخل مباحثه شدم وگفتم برای فرصتی قبول کنیم که انجینر سرور شاکر را از روی عناد اخراج نموده، از حکیم سوال کردم شما چند سال در این سازمان سابقه دارید؟ گفت بیشتر از یک سال گفتم در اساس که خود را به آن پابند میدانیم چنین است هرگاه فرد از سازمانی تقاضای عضویت به سازمان دیگر میکند پس از ختم دور آزمایشی که برای روشنفکر سه سال است دو نفر از اعضای سازمان که سابقه پنج ساله عضویت داشته باشد این فرد را باید تضمین کند که چنین چیزی درمورد شاکر وجود ندارد. نه شاکر دوره آزمایشی را طی کرده است و نه شما سابقه پنج ساله دارید و نه کمیته موظف فعالیتهای شاکررا درطول مدت دوره آزمایشی تصح گذاشته است .ومطالب دیگر نیز ارایه شد در اخیر گفته شد ما مجبور هستیم سوابق افراد را از نظر اخلاق اجتماعی در نظر بگیریم و بهتر است با انجنیر سرور تماس گرفته شود و علت اخراج شاکر را بدانیم. حکیم خاموش شد و از عضویت شاکر منصرف گردید. نوبت به گذارش هرات رسید بعد از استماع دستور داده شد که گذارش را بنویسم و در جمله اسناد حفظ شود که بعدا تحریر و در ٤٠ صفحه تکمیل و به معلم قادر سپرده شد.
ترتیبات محاکمه معلم فدامحمد( بعدها وی بعضویت مرکزی سازمان اخگر گرفتار و به ضمانت سازا از زندان آزاد و به فاکولته طب شامل شد ) اتخاز گرد در یکی ازخانه های سازمان هیت را که کمیته رهبری موظف کرده بود نشستی را آماده کردند وقتی داخل اطاق شدم فدا با دیدنم دست وپاچه و در صدد فرار شد و میخواست داد وفریاد کند با آمادگی قبلی تدابیر وقایع ناگوار گرفته شده بود. بدون تهدید وفشار فدا به پنجا مورد معترف و همه را تحریر نمود. اکثریت به رهایی وی رای دادند.گذارش محکمه و صدور حکم در جلسه رهبری که برای فعالیت های آینده سازمان دایر شده بود ارایه گردید. این نشست ها که چندین روز دوام کرد به نتایج ذیل رسید.
١: با گرفتاری اعضا ی ساما، ساوو .سازمان رهایی وضربه پذیر ساختن این تشکلات از طرق مختلف به ویژه رخنه و نفوذ در داخل آنها، سازمان پیکارمجاز به اتحاد با گروها و سازمان های دیگر نه میباشد و اگر روابط با این سازمان ها و گروها دارد در اصرعه وقت تا اطلاع بعدی ارتباطات را قطع نماید.
۲: با احزاب اسلامی بطور قطع ارتباط برقرار نشود و هیچ فردی در جبهات این احزاب فرستاده نشود و اگر رفیقی در جبهات این احزاب است بطورغیرملموس دستور خروج به انها داده شود.
٣: تمام روابط شاکر با سایر افراد سازمان قطع و یگانه عضو رابط مسول او بشیر(حکیم)است که شاکر را تحت نظر میگیرد و از انجبنر سرور گذارش مفصل درباره اخراج و شخصیت او بدست می آورد.
٤: سازمان تمام فعالیت مانند پخش شب نامه ، اعلامیه و فعالیت های علنی و فعالیت های نظامی را الی اطلاع بعدی ممنوع قرار میدهد.
٥:سازمان برای اعضای حرفه ای در داخل ویا خارج از افغانستان محل اقامت و بود و باش را آماده کند و به زوترین فرصت همه اعضای رهبری را به محلات مطمئن انتقال دهد.
٦:تشکیل سازمان به دقت ارزیابی شود ، ازدحام که به میان آمده است تصفیه گردد. برای آنکه نیروهای روشنفکری تحت ضربات نابود کننده هر دو جانب نیروهای متخاصم یعنی سوسیال امپریالیسم شوروی و امپریالیسم به سردمداری امریکا قرار گرفته است و منظور از همه این تدابیر حفظ نیروی انقلابی و مطمین ترین رفقا با میعارات نهایت دقیق وآزمایش شده جنبش جهانی با در نظر داشت تجارب و دست آورد رفقا و سازمانها ی انقلابی افغانی وگسترش عمیق آن درمیان توده های میلونی و تنویر وتشکیل آنها به اندیشه انقلابی است.
٧:بنا به پیشنهاد آمر جبهه گلران یک گروپ از رفقا به آن صوب اعزام میشوند و به زودی گروپ دوم را«ماما» به آنجا انتقال خواهد داد در این صورت سه رفیق مرکزی و دو نفر از کمیته تشکیلات در آن جا رهبری جبهه راخواهند گرفت و ارزیابی کنندکه موجودیت و حفظ جبهه مطا بق به تصامیم سازمان است ویا خیر و این موضوع قابل تاکید است که ما تحت رهبری هیچ یک احزاب اسلامی فعالیت نخواهیم کرد.
من با اولین گروپ در ماه عقرب ١٣٥٩ عازم جبهه شدیم به مجرد رسیدن فهمیده شدکه جبهه مربوط به حزب حرکت محسنی است وشخصی بنام« مهری» مسول نظامی و وسیله ارتباطی با حزب مذکور است . منتظریم که ماما میآید و مسایل طرح خواهد شد ولی ماها گذشت از ماما خبری نشد درجبهه نه فعالیتی است نه کتابی برای خواندن در ماه دلو به اجازه آمر جبهه به ایران رفتم و از یک سامای که از کابل آمده بود خبر تجزیه پیکار را بطور دقیق دریافتم بدین ترتیب مکتوبی به آدرس «جوره» نوشتم که شما به آن مستندات عمل نکردید واکنون که سازمان به دو پارچه تقسیم شده است برای من هردو طرف قابل تایید نیست از همین روز که این نامه را برای تان ارسال میکنم قاطعانه و بطور کلی از فعالیتهای سیاسی گنار رفتم بدین ترتیب از ماه دلو ١٣٥٩ من (احمدعلی ) نه به سازمان پیکار و نه به یکی از جناحها یش ارتباط دارم و نه به هیچ سازمان ، حزب یا گروه سیاسی دیگر ارتباط گرفتم .و پس از این روز هر نظر و هرپیشنهاد اگر خوب و یا بد است مربوط به من نمیشود مسولیتش به دوش کسانی است تحت نام سازمان پیکار فعالیت دارند .
مطالب که تحت عنوان تعارف وتوضیح نوشتم خواستم توخی وقاریین را مستشعر سازم که در سازمان پیکار چه میگذشت ، چه میگفتیم وچه مینوشتیم و تصمیمات چه بود وچه عمل می کردیم و در نهایت بعد ار آنکه من سازمان پیکار را ترک کردم نه میدانم که در سازمان چه میگذرد که به من مربوط نیست چه تصمیم میگیرند و چه می نویسند و چه در عمل میگذارند. بنابران بجای رسیدیم که بدانیم که در زندان پلچرخی پیش نهاد را کی ها نوشتند وکی ها امضا کردند.
طرح پیشنهاد در زندان پلچرخی:
به تاریخ ١١ سنبله ١٣٦٠توسط خاد بازداشت وپس از تکمیل تحقیق در اخیر ماه حوت ١٣٦٠ در بلاک اول زندان پلچرخی منتقل شدم. ودر ماه حمل ١٣٦١ یک عده محبوسین را از بلاک اول در کوته قلفی های منزل اول بلاک سوم که من هم در این جمله بودم انتقال دادند در سمت دیگر کوته قلفی معلم قادر بود.یکی از افرادیکه با معلم قادر در یک اطاق بود. در بلاک اول از جریان تحقیق و تسلیمی اسناد سازمان توسط معلم قادر به خاد برایم معلوماتی را گفته بود. همین که همدیگررا دیدیم گفت فکر میکردم که به افغانستان نه می آیی، یک عده مسولیت ها را به گردن تو انداختم ، چند روزی گذشت باز به یکی از پنجره های منزل دوم به اصطلاح تبدیل شدم که در این جا فضل کریم و برادرش، جوره انجنیرعظیم ،احمدشاه و از سامایها صبور سیاسنگ ودیگر هم دوسیه هایش نیز در همین پنجره بودند .حکیم بطور غیرمستقیم توسط انجینر عظیم موضوع پیشنهاد را طرح کرد.که بطور کل وقاطع آن را رد کردم .حکیم جرت نکرد که در این مورد حرف بزند ، برای آنکه وقتی در بیرون زندان به دیدنم آمد برایش گفتم به کپسول سیانایت ضرورت دارم چون خودت میدانی که اکثریت افراد را بانام وآدرس می شناسم نشود که اگر گرفتارشوم ضعفی درمیان آید و به تعهدات که در گذشته داشتیم خیانت شود در جواب حکیم گفت « از وقتی که جنبش انقلابی را ترک نمودی ایمان انقلابی را ازدست دادی» گفتم هر چه فکر می کنید برایم تعهدات گذشته مقدس است.نه میخواهم به آنها خیانت شود. به آن دلیل حکیم نتوانست مستقما در باره پیشنهاد حرف بزند از عظیم استفاده کرد و به نتیجه نرسید ، در طی یکی دو هفته مرا به کوته قلفی منزل دوم تبدیل کردند . و پیشنهاد دامنه وسیع گرفت در یکی از روزها ضابط ضیاالحق آمد درباره پیشنهاد حرف زد و تقاضا کرد که آنرا امضا کنم و برای پیش برد آن از جبسر کمک بخواهم برای ضیا گفتم در مقامی نیستم که توبه نامه را امضا کنم و نه کسی هستم که به پای کسی بی افتم که شاید یکی از آرزو هایش باشد.ضیاجان پیشنهاد را ورق میزد و میگفت بیبین رفقای سامایی، رهایی وحتی احزاب اسلامی آن را امضا کرده اند باهمه اصرارش پیشنهاد را که آورده بود بدون نتیجه باخود برد.
خاد برای تبلیغ پیشنهاد اطاقی را در منزل سوم بلاک سه در اختیار حکیم میگذارد یک گروپ ازاین امضا کنندگان را در کوته قلفی منزل دوم به سلول نمبر ١٦ به شمول «جوره» آوردند که امتیاز هر وقت رفتن به کانتین را دارند ودر روز های معین در منزل سوم برای تدویر جلسا ت در مورد توسیع وتبلیغ پیشنهاد می روند در همین ارتباط معلم قادر موظف شد که با من در باره پیشنهاد به تماس شود جواب من همان بود که برای ضیا گفته بودم.در همین گیرودار است که صورت دعوا رسید در اولین فرصت صورت دعوا را نزد اسحق «جبران» بردم که به دقت بخوانند و مرا در نوشتن دفاعیه مساعدت نمایند و هم متوجه شوند که اکثریت الزامات که برعلیه من در صورت دعوا درج است از اعترافات حکیم پیکاری و داکتر صدیق سامای است« جبران» مشوره های برای نوشتن دفاعیه ارایه کردند. دریکی از شبهای اوایل ماه جوزا نام خوانی شد و به ما دستور دادند که فردا برای رفتن محکمه حاضر شویم. صبح روز مقرر با نام خوانی سرباز به سوار شدن به موتر که در مقابل دروازه بلاک سوم پارک کرده بود دستور داد. در موتر همه افراد بودند به استثنای سلطان احمد. موتر متوقف شد تا سلطان احمد را از بلاک اول آوردند. پس از سلام وعلیکی پرسید م که سلطان از پیشنهاد حکیم خبر داری؟ گفت خبردارم آنرا نه دیدم. برایش گفتم این همه کسانیرا که در موتر میبنی پیشنهاد را امضا کردند. به شمول« جوره». تنها وتنها دو نفرماندیم خودت ومن دقت کنی که حکیم به حیله ونیرنگ ترا وادار به امضا کند. برایم اطمینان داد که چنین فریب را نه خواهد خورد.در صدارت همه ما را در یک اطاق جابجا کردند پس از نان چاشت حکیم ،جوره ؛معلم قادر وسلطان با هم صحبت کردند از محتوای آن سلطان چیزی نگفت ولی حدس زدم که سلطان حاضر به امضا پیشنهاد شده است. این موضوع وقتی کاملا به تحقیق رسید که پس از نان شب سلطان گفت رفقای رهبری برای تعین شیوه برخورد درمحکمه جلسه ای برگذارمی کنند. توخی با چشمان بزرگت خوب دقت کن همان هایکه سازمان را به تجزیه کشاندند و برعلیه یکدیگر مقالات نوشتند و هریک طرف مقابل را متهم به خیانت می کردند. یعنی در یک طرف حکیم و درطرف دیگر معلم قادر ،سلطان احمد وجوره که ازهم جدا شده بودند ولی در این جا به حیث رفقای رهبری در زیر دید خاد در زندان صدارت جلسه دایر میکنند برایشان گفتم به سازمان شما ارتباط ندارم و با شما هیچ حرفی ندارم. به اصطلاح سر را گذاشتم و به خواب رفتم ومیدانستم که جلسه برای دفاع قاطع و رفیقانه از پیشنهاد است. فردای که به محکمه رفتیم اولین نفرسلطان احمد به محکمه رفت به تعقیب وی مرا خواستند قاضی صدر مجلس ماما سنای و دو نفر دیکر که یکی آن سکندری تخلص میکرد دیگرش آدم مفشن بود. به دشنامهای سنای توجه نکردم وقتی گفت دفاعیه ات را بخوان در دفاعیه کوشش کرده بودم که اثبات کنم که ارتباط من با یکی از افراد این سازمان رابطه شخصی و دوستانه بود نه سیاسی و سازمانی که پس از دستگیری وکشته شدن او در زمان«امین» آن رابطه نیز ازبین رفت و اتکای من بالای الزامات بود که نه از جانب اشخاص حر یا آزاد بلکه از طرف اشخاص اسیر و زندانی شده است که بیانات آنها غیر قانونی وخلاف فقه حنفی است. ماما سنایی گفت بیبنید این« شیعه پدر لعنت از فقه حنفی گپ میزند».گفتم قانون و شرعی که در افغانستان جاری است قانون جزای داودخان وفقه حنفی است . سنایی به عصبانیت گفت« چپ شو خاین وطن فروش» به دشنام های این افراد اصلا توجه نه می کردم. حکیم را خواستند از وی پرسیدند ای را می شناسی ؟ گفت بلی عضو مرکزی سازمان بود در جواب کراراً به تذکرات دفاعیه استناد کردم که شما میتوانید چنین شهادت را از فرد یا افراد حر بیاورید. سنایی پرسید در باره پیشنهاد چه گپ داری؟احمدعلی: پیشنهاد از طرف سازمان پیکار است به من ارتباط ندارد. سنایی باتمسخر گفت تو به ساز مان پیکار نداری؟ بلی ندارم . سنای گفت بیگی همی گپ هایته نوشته کو؟ گفتم تحریری سوال کنید که جواب بدهم. جوابت را بنویس؟. توخی این جملات را چندین بار بخوان وآنگاه قضاوت کن « پیشنهاد مربوط به سازمان پیکار است و آن را گامی به سوی دولت میدانم ومن –احمدعلی- هیچ گونه ارتباط باسازمان پیکار ندارم.» سنایی به آواز بلند آنرا خواند . که موجب ناراحتی حکیم شد وقتی از نزد قاضی برگشتیم با عصبانیت گفت مرا مجبور میسازی که بعضی مطالب ناگفته را نیز بگویم. با همان شدت گفتم اختیار داری ولی این مسلم است که من به سازمان پیکار ارتباط ندارم وپیشنهاد مربوط آن سازمان است که توسط شما ارایه شده است. خلاصه متن پیشنهادچنین است:. متاسف هستیم که از مسیر اصلی اندیشه انقلابی پرولتری مارکسسیم،لیننسم منحرف شدیم ودر صف ضد انقلاب شکوهمند ثورو ارتش انتر ناسونالیسم پرولتری قرار گرفتیم اکنون با درک وندامت از گذشته وبرای زودن افکار ارتجاعی و انحرافی مائویئزم از حزب ودو لت انقلابی تقاضا میکنیم که فرصتی به ما داده شود تا برای جبران اعمال ضد انقلابی گذشته مان برای حزب وانقلاب برگشت نا پذیر ثور و دفاع از کشور کبیر شوراها اتحاد جمایر شوروی سوسیالستی یگانه نیروی صلح و مهد سوسیالسم در جهان و مبارزه بی امان و پیگیر تا سرحد پیروزی و غلبه بر دشمنان رنگارنگ طبقاتی وحامیان خارجی آن ها امپریالیسم ،مائوئیزم و اخوانیسم به حیث سپاه انقلاب ثوردر جهت تحقق اهداف ح.د.خ.و تطبیق برنامه عمل به پیش ببریم . سازمان پیکار در راه نجات افغانستان این پیشنهاد برخلاف گفته توخی توسط حکیم نوشته شده است.اوآدم با سواد است سالها پس ازسقوط شعله جاوید از جمله افراد مسول سازمان سرخا بود بگفته خودش با مصبح الله از ده سبز و عبدالرحیم(مبارز ایرانی) عضو مرکزی سرخا ارتباط داشت و دو برادرش درعضویت با سرخا شهید شدند.او میتوانست چنین مطالب را بنویسد.اگراسحق توخی در جای چنین لاف را زده این لاف ازافتخارت قومیش است و مطلقا دروغ است. شما میتوانید از دوست تان معلم قادر که با حکیم در یک اطاق بودند بپرسید. باطلاع برسانم که افراد زیادی دیگرغبر ازپیکاریها پیشنهاد را امضأ کرده بودند.دلیل داشتند که ممکن است در رهاهی وتقلیل جزا از اعدام به حبس ابد به آنها کمک نماید و به گفته خودشان به حیث تکتیک استفاده کردند. نام اکثر انها به یادم است از ذکر نام شان منصرف شدم فقط خواستم توخی را متوجه بسازم که من پیشنهاد را امضا نکردم کسانی دیگری بودند وبعضا هم از پیش رفت پیشنهاد ازحکیم طالب معلومات میشدند.ایضاحا بنویسم که آمادگی و هم همه ای رفتن قادرخان به ننگرهار است وایشان لباسهای شانرا گرد افشانی میکنند میبینم که درمقابل اطاق کاغذ مچاله شده ای افتاده است وقتی کاغذ را میگشایم مضمونی از طرف سرمعلم عبدالقادر و معلم سلطان احمد دو نفرازاعضای رهبری سازمان پیکار در بلاک دوم آنوقت که سر نوشت شان تعین نشده بود به خط زیبای شان. برای رفیق گرامی شان حکیم تحریر شده است که پس از جویا شدن صحت مندی وی از پیش رفت کار پیشنهاد و در جریان قرار داد ن آنها خواهش شده است. پیکاریها از لطف و مهربانی توخی باید ممنون باشند چون عملی را که آنها انجام داده اند خسته اش را توخی به پای احمدعلی می شکند.چه دقت چه دریافت عالی.!!! پس حق با مولانا بود که از خسته شکنی ها بیزار شد وبا چراغ گرد شهر می گشت و میگفت از« دیو و دد ملولم انسانم آرزو است»
مرگ بی تابوت
عنوان این بخش را ازفرد شعری انتخاب کردم که دردروازه یکی از کوته قلفی های ده گانه صدارت نوشته شده بود. شعر چنین است.
مادر بر مرگ بی تابوت فرزندت منال میرسد روزی که از شهیدان یاد کنند
وتحت همین عنوان چند سال قبل گزارش مفصل از جریان اعدام روز ١٧ سنبله سال ١٣٦١ نوشتم وبه یکی از نشرات فرستادم که متاسفانه به نشر نرسید. مقاله چنین آغاز میابد.
با گذشت روزها وسالها از کودتای هفت ثور هنوزهم عده ای چشم براه عزیزان خود هستند که روزی درب خانه آنها گشوده خواهد شد و باز داشت شده ای آنها خواهد آمد وبه انتظار و اندوه و فرقت آنها خاتمه خواهد داد . اما عده کثیر از این چشم براهان تلخی و رنج جدایی را متحمل شده اند. به وضاحت میدانند که نور دیده و فرحت افزای روح وروان و مستدعای آزادی کشورشان را ارتش سرخ و جوخه های اعدام حزب دیمو کراتیک خلق به رگبار گوله چنواری نموده وتن بی جان آنهارا در زیر هزاران من خاک کرده اند . بنابران در جستجوی آن خاک و آن گور هستند که در چه جایی وچه مکانی توتیایی دیدگان شان را بیابند و خاک تربت آن نور افروزان وسروران وسربداران آزادی را بر چشم بمالند و بر سر بی افشانند و از مروارید دیده گان خویش حمایل برپای مدفن انها بگذارند و بر لوحه مزار شان بنویسند که در این گورها کسانی آرمیده اند که اگر چه شب را به صبح نبردند و اما چون کواکبی در شب های تار و ظلمانی درخشیدند و مشعل دار راهی آزادی در قعر سیاهی بودند.
با تحریری چند سطرازصفحه اول آن مقاله که خواندید دراین جا میخواهم بخشی ازآنرا به جواب توخی بنویسم. در ماه اسد ١٣٦١ که بلاک اول را جهت ورود« فلکس ارمکورا»نماینده حقوق بشر ملل متحد آماده میکردند زندانیان بلاک اول را به بلاک های دیگر انتقال میدادند. یک گروپ ۲٠تا ٣٠ نفر را که من هم دراین جمع بودم به بلاک دوم بردند از اینها سه نفر در اثنای نام خوانی برایم جالب بود .گربت سنگ، فضل الهی و اسکالا فکر میکردم گربت هندی و فضل الهی پاکستانی هستند چون هر دو سیاه چهره بودند. درهنگام تقسیمات به پنجره ها من و فضل الهی را در پنجره مقابل مائویستها منتقل کردند با فضل چند کلمه بریده اردو وانگلیسی گفتم در وقت نان چاشت پرسیدم نان؟ گفت بلی لازم: در همین وقت از اخیر پنجره یک نفر به طرف ما آمد گفت رحمانی صاحب چطور هستید ؟ با هم سلام وعلیک کردند وآنوقت دانستم که این سیاه چهره دیگر افغان است با هم خنده کردیم پس از چند روزی رحمانی بنا به در خواست خودش به پنجره مائـویستها رفـت من در همان جای که برای پنج وقت نماز بود و در هر نماز باید جا را برای نماز گذاران ترک نمایم ماندم. تا اینکه در کوته قلفی همان منزل تبدیل و در این پنجره به جز چند نفربه اصطلاح بی سرنوشت متباقی زندانیان معیاد حبس شان معین شده بود. من با عبدالظاهراز« تره خیل» که در منزل بالای چپرکت جا داشت فقط در وقت نان هم کاسه شدیم نه حرفی ونه سخنی با هم داشتیم روز ها به این ترتیب میگذشت روزی از روزها یعنی چهار شنبه ١٧ سنبله در حوالی ساعت ١۲ باشی آمد با صدای بلند گفت محمدعلی کیست ؟ جوابی نیافت از من پرسید نام تو چیست ؟ گفتم احمدعلی این نام را در هر پنجره میخواند. وقت توضیح قروانه شد غذای آنروز برنج بود ظاهر به برنج میل نداشت حق خودرا به من و نفر مجاور تقسیم کرد هنوز کاسه را آب نه کشیده بودم که باشی عمومی ( حنیف تخاری) با باشی کوته قلفی آمدند پرسید نام تو چیست؟ گفتم احمدعلی. نام پدرت ؟ علی محمد. گفت کالایت را جمع کن، من که بکس حلبی زیاد کاله وکوله نداشتم دو جوره لباس روی پاک برس وکریم دندان یک کلچه صابون تار وسوزن گیلاس وترموزچای که معلم سلطان لطف کرده بود همه این هارا در بیک انداخته با ظاهر خدا حافظی کردم وبه تعقیب باشی عمومی براه افتادم باشی حنیف به سرباز گفت اینه پیدا شد. کاغذی سفید که در آن به قلم سرخ محمدعلی ولد علی محمد نوشته شده بود به سرباز داد. سرباز از طریق مخابره تماس گرفت و گفت پیدا شد. گپ های طرف مقابل فهمیده نمی شد دو سرباز به فاصله کم به دو طرف من قرار گرفتند در آن طرف بلاک دوم تفریح را قطع کردند کارگرانیکه در مقابل بلاک دوم به ساختمان به اصطلاح اطاقهای ملاقاتی مصروف بودند کار شان معطل شد و به طرف پنجرها شان سوق گردیدند. کارگران توسط سربازی بنام بسم الله اداره میشد که از یک محل وکوچه بودیم.بسم الله به اشاره سرسلام داد.پرسید کجا میبرید؟ خلاصی اس! گفتم نه میدانم. دوباره با یک نوع تبسم گفت بلی خلاصی اس!فکر میکنم ساعت دو بود که سرورخان قومندان بلاک دوم وشیرآغا قومندان بلاک سوم آمدند و به سربازها هدایت دادند که آنها را تعقیب کنند ازدروازه بلاک دوم که خارج شدیم آن مراسم معمول را که بکس و محبوس را تلاشی میکردند اجرا نشد و اما در تعداد سربازان افزوده شد هردو قومندان در صف اول من در وسط وچندین سرباز درعقب وجوارم حرکت میکردند تا اینکه درمقابل دروازه بلاک اول رسیدیم خواجه عطامحمد درپشت میزی نشسته بود بالای میزکاغذهای زیاد قرارداشت نزدیک به دروازه بلاک اول قومندان بلاک اول شمتس الدین دوسیه در دست استاده بود سرورخان برایش گفت اینه پیدایش کدیم. هیچ کسی از من نپرسید که نام تو چیست؟ همه میگفتند پیدایش کردیم همین کلمه واین تشریفات غیر معمول از تلاشی نکردن خودم وبیکم وانتقال ازبلاک دوم تا این جا فکر می کردم که موضوع مهمی شاید اعدام باشد. برخلاف گفته توخی سرنوشت ما تعین نشده بود از احضارمحکمه ما در ماه جوزای ١٣٦١ تا این روز ١٧ سنبله ١٣٦١ اندکی بیشتر از سه ماه میگذشت.آقای توخی پارچه ابلاغ بیست سال قید را در دست نداشتم و منتظرصدور مجوز محکمه بودیم، محتمل که توخی خودش را تصیح کند. اگرعقیده دارد که انسان در خود و ماحولش تغیر بیاورد.ولی کسانیکه پا در گل اند تا قولی نیارند قدمی بر نمی گذارند.و از خود نوشتی و حرفی ندارند تا حضرت شان را درتظلم نامه های دیگران قالب نکنند. و در آن محزون نامه قهرمان بی دوا ودرمان که درتعزیرات غذای محصور اند.چون مظلومان تشنه لب حق دارند که از دشمن غدار گله کنند که حلقشان از تشنگی( مانند علی اصغر در کربلا ) خشک است کسی بدادشان نه میرسید.آخ غذای کافی برایشان نمیدهند و در کانتین تخم وروغن نه می فروشند. واویلا ازچنین قهرمانان کربلایی.یقین دارم که توخی خواهد گفت که در این حرفها کسی مرز دشمنی را نه می یابد که مبارزه برای وطن است یا شکم. این گونه حرفها روضه خوانی است که به درد تکایا وحسینیه ها می خورد که با هزار دروغ وتلبیس ذهن مردم را تخدیر میکنند و برای خودشان شخصیت های رهبر و عالم را وصله میزنند. بنای این چنین خواسته ها در واپس زده گیهای میلانات نفسانی ارضا نشده است که گاه وبیگاه بروز و درنوشته ها شاکی،در منبر روضه خوان ودر اشعارنوحه سرا و در رمانهاصاحب قران اند. میبینی که این افراد مبارز جهان و زندان را چگونه تمثیل میکنند. گاه شهید اند و علم های سرخ برمزار شان هدایت میفرمایند و گاه دستار ابن سینا برسر دارند و با اضطرلاب الغ بیک تفلسف و تکشف می نمایند.و میگویند که این مسله قابل تدقیق است که « احمدعلی نه میخواست تمام قضایا را بینه به بینه بگوید» احمدعلی چه بگوید شما که بینه ها را وارونه کردید و با الهامات یا اکتشافات تان تمامی بینه ها را مغلوط و مسطور به نیاز خود کردید. اگرتوخی قبول کند که بر سر این نوع افراد چلیپا کشیده شود.چون انسان عالم و صاحب اخلا ق سلیم است .عقل برایش اجازه میدهد که در نظام کودتای ٧ثور وقوع اینگونه وقایع ممکن را بپذیرد.چنانکه خود شان زهر سیانایت اعدام ساختگی را چشیده بودند و اما مرا که واقعا به اعدام میبرند چه محمل های می تراشند که دوشبانه روز وی « با رفقای سامای در یک اطاق بود». «چشمان کوچکش را به سوی متوجه میکرد تاحرفی بیابد» وفتی این چشمان کوچک حرفی نمیابد نویسنده کشاف از چاه ذهنش جمله میکشد.ولی توخی محترم بگذاریم که چه گفتند وچه نوشتند واقعه آن روز را تعقیب کنیم پس از آنکه سرور خان به قومندان بلاک اول گفت اینه پیدایش کدیم. متوجه شدم در دوسیه که بدستش بود چیزی نوشت به سرباز امر کرد ببریش:در مقابل دروازه بلاک اول اطاقی بود که پس از گذشتن دهلیز کوچکی دروازه آن را سرباز گشود و افسری قد میانه سرخ چهره در کنار میزی استاده بود(که نه می شناختم ولی نامش را پهنان کردم –ازکشفیات) و در جانب دیگر میز سربازی استاده دربالای میز بندلهای ریسمان تاری سفید و ولچک ها گذاشته بودند.و تمام پنجره های اطاق پوشیده با پرده های سیاه بود ودر مقابل آنها سربازان مسلح موضع گرفته بودند. دیگر تردیدی برایم باقی نماند و دانستم که تشریفات اعدام است افسر دستش را روی شانه ام گذاشت وگفت دست هایت را به پشت بیار از سرباز ریسمان گرفت دست چپم را محکم با ریسمان بسته کرد وچندین بار ریسمان را تاب داد بعدا دست راستم را بالای دست چپ گذاشت هم چنان ریسمان پیچ کرد وخوب شخ گره زد به سرباز گفت ببریش؟ بیک را از همان اول وقت که داخل اطاق شدم گرفتند ، پس بدون بیک سرباز مرا به داخل موتر که مقابل دروازه توقف کرده بود برد.در موتر که داخل شدم چند نفری دیگر نیز به عین وضعیت قرار داشتند با آنها سلام و علیک کردم بعضی ازاینها را می شناختم ازجمله اکبر که بارها اورا در بغلان دیده بودم. گفت پنج برادر و پدرش قبلا اعدام شده اند و او آخرین مرد خانواده است من نه میدانستم که در چه حزبی فعال بود. شاهپور از جا یش بلند شد با هم روبوسی کردیم در پهلویش نشستم به دست هایم نگاه کرد گفت دست هایت را بسیار محکم بسته کردند با دندانهاش مصروف باز کردن گره ریسمان شد که پس از کوشش زیاد موفق به سست کردن گره ها گردید من هم توانستم که گره ریسمان دست شاهپور و اکبر را سست نمایم.آوردن افراد ادامه داشت یکیرا پی دیگرمی آوردند موتر مزدحیم میشد چون ظرفیت موتر برای ١٥ نفرکافی نبود.ولی تا همان فرصت بیشتراز ۲٠ نفررا آوردند.که درمیان شان ضیاالحق، نادر علی دهاتی ،داکتر صدیق هراتی،انجینر زمری،داکتر واحد،انیس وزبیر احمد بود. نادرعلی در کنار پنجره که زندانیان را از سربازان جدا میکند استاده شد. وقتی زبیر را آوردند با زحمت زیاد خودرا بما رساند. پرسید داکتر یادت است. یک گپ زده بودی حالا بگو چه کنم؟ گفتم حالا زمان شجاعت و آرامش است. از یکطرف گرمی و از جانب ازدیاد جمعیت فضای موتر را خفقان کننده ساخته بود. انیس ازشدت گرمی عرق از سر رویش جاری بود. قاضی پنجشیری که باخواندن شعری بیدل در جمع داخل شد. فریاد زد این آخرین اندیشه های بشری است که باچنین خفت ورزالت با ما حتی بدتر از حیوان برخورد میکنند. با سرو صدای قاضی سرباز رسید چه گپ است؟ گفت نمی بینی ٥٠ نفررا دراین قوطی انداختین می پرسی چه گپ اس. کور هستی چشم نداری بروآب بیار. با داخل کردن باشی« احد» که هرکس اورا دشنام میداد.پنجره موتر قفل شد.یک نفرآدم قد بلند با دو سربازمسلح درعقب پنجره درجاهای معین قرارگرفتند.سرباز دیگر درچایجوش حلبی آب آورد. نادرعلی گفت ما که آب نخواستیم وانیس هم از آن آب ننوشید.پس ازمدت دروازه موتر بسته شد وحرکت کرد،حدسیات مختلف زده میشد یکی میگفت در پولیگونهای قوای چهارزرهدار میبرد. وبعضی میگفتند در پولیگونهای دانشگاهی افسری اما موتر به حرکت ادامه داد هنوز آفتاب غروب نکرده بود که در صدارت توقف کرد. و به نوبت موتر را تخلیه و ما را در اطاقها تقسیم و دروازه هارا قفل کردند ،من شاهپور،ضیاالحق،قاضی ضیا، انجینر محمدعلی، داکتر عبدالواحد وچهار نفر دیگر را در یک اطاق که شاهپور در وسط به یک طرفش من ودر طرف دیگرش ضیاالحق به دیوار تکیه کرده بودیم قاضی ضیا به یک پهلو آرام به حالت استرا حت قرار داشت انجینر محمدعلی در جانب مقابل ما وداکتر واحد در صدر اطاق نشسته بود و چهار نفر که درمیان آنها شخصی متوسط قامت و بنیه سپورتی که لباس سفید برتن و موی سرش را ماشین کرده بود ازرفقایش پرسید که پهلوان محمدعلی را دیدین؟ گفتند نه. من که جریان آوردنم را به شاهپور در موتر گفته بودم به این فکر که شاید در موتر دومی سلطان احمد وسایر ین باشد که چنین نبود فورا شاهپور ازآنها پرسید که نام پدر محمدعلی چیست؟ گفتند علی محمد شاهپور گفت عوضش ای نفره آوردند.همان آدم سپورتی پرسید مرا و این نفر هارا می شناسی؟ گفتم نی وی ادامه داد که ماهم ترا نمی شناسیم ترا به غلط آوردن امروز ترا میکشند فردا محمدعلی را پیدا و اورا نیز میکشند. چنانچه در گذشته این عمل انجام شده به عوض الامحمد رفیق مجید الامحمد معلم را بردند و در مرتبه بعدی الامحمد رفیق مجید را اعدام کردند دراین جا رحم مروت نیست من خون ترا به گردن نه میگیرم. برخیز شاهپور نیز جدا خواست که صدای خود را بکشم. من و همان نفر دروازه را به شدت کوبیدیم. سرباز از پشت در پرسید چه گپ است؟ سپورتی چیغ زد که برو به بچه های برژنف بگو که ای نفره غلط آوردین نفری اصلی کسی دیگر است.
سرباز گفت غالمغال نکو.سپورتی گفت اگر نروی دروازه را میشکنانم. سربازحرف خودش را تکرارکرد. من و سپورتی بصورت پیهم با لگدهای محکم دروازه را زدیم. سرباز چیغ زد که چپ باشین اینه میرم. همین چهار نفر به شمول ضیاالحق پس از ادای نماز دیگر بازگفت بیا دروازه را با شدت بیشتر کوبیدیم.و باخشونت فریاد زد« چوچه سکهای روس جنایت کاران،آدم کشان ، وطن فروشان دین و ناموس مردم» چرا خون مردم را به گردن ما میکنید؟ سرباز گفت صبر کو چیغس نزن احوال دادیم به زودی می آیند.با گذشت چند دقیقه دروازه باز شد دو سرباز ویک نفر با دریشی ملکی گفت آرام باشید هیچ گپ نیست. چرا سروصدا می کنین چه میگوین. گفتم نامم احمدعلی است ومرا به عوض محمدعلی آوردن سپورتی گفت محمدعلی هم دوسیه مااست و این نفر را ما نه می شناسیم. گفت هیچ گپ نیس ازمن پرسید نام تو چیست؟ احمدعلی نام پدرت ؟علی محمد پدرکلان فیض محمد خوب چیزی نیست. به جای تان بروید به زودی این مطلب را بررسی می کنیم کدام گپ مهم نیست .دروازه را محکم کردند و رفتند پس از ٥ الی ١٠ دقیقه دروازه باز شد. با چند نفر دیگرمرا خواستند نام خودم وپدر وپدرکلان ومحل سکونت وظیفه را معلومات کردند گفت پس به اطاق برو باز تکرار کردند که هیچ گپی نیست.درهمین وقت که هوا اندکی تاریک شده بود دیدم که محمود بریالی با لباس ماشی در صحن همان محل قدم میزد. شاهپور اصرار میکرد اگر فردا ترا اعدام می کنند همین امروز را غنیمت بشمار نباید آرام بیگیری چند دقیقه صبر کن نشد باز دروازه را بزن و خود را نجات بده ، داکتر واحد سگرت خواست ودر ضمن ولچک آهنی که دستش را به عذاب کرده بود گفت ریسمان دستت را دربین آن داخل وبا قوت من وضیاالحق کش کردیم کمی سست تر شد. ضیاالحق وصیت کرد که اگر زنده برآمدی به عوض من ازمادر و فامیلم معذرت بخواهی. هنوز حرف ضیاالحق ختم نشده که دروازه باز شد. صدا کرد احمدعلی کیست بیا ؟ بیرون اطاق رفتم ترخیص و تذکره ام را که در شب گرفتاری ضبط کرده بودند در دست داشتند با آنهم شهرت مکمل را تحقیق سال فراغت از فاکولته تاریخ گرفتاری دوسیه مربوطه را پرسیدند به سرباز دستور دادند که دستهایم را باز و در منزل دوم بلاک خطرناک ریاست تحقیق بردند. در این اطاق قبلا دونفر مستری اکرم قومندان گروه مقاومت چاریکار و داکتر ضیا تره خیلی عضو خاد به گفته خودش برادر بشرمل جابجا شده بود. مستری اکرم آدم جلف و سخیفی بود پس از چند دقیقه یکسره به کارمل ،اناهیتا ونجیب و اعضای کمیته مرکزی حزب دخ دشنام میداد. وشروع به سوالات نمود. که ترا از کجا آوردند. میدانستم که چه میخواهد. ناچار دست به یخن شدیم. ضیا مارا از هم جدا کرد. دیگر جرت نکرد که سوال کند. اما ضیا با دلسوزی که دست هایت چرا کبود است. داغهای عمیق بند دستهایت چطور به میان آمده. و اینکه کالا ی اضافی نداری وغیره. کوشش کردم به نوعی شر او را که در آینده داکتر مهربان خواهد شد. و اگر پایوازم نیامد از این انسان مهربان لباس خواهم گرفت. به قصه های خودش گوش میدادم .پس از چهار روز ازمنزل دوم به اطاق نهم منزل اول تبدیل شدم. در این اطاق 5 نفربود سه نفر افسر نظامی یک نفر مأمور ویک نفر ازمردم تگاب که در اثر حمله قوای روس با پسرش اسیر شده بودند. جدای فرزند و واقعه روز ١٧ سنبله که از زمان آوردن تا انتقال بعدی اعدامیان را از سوراخ دروازه مشاهده کرده بودند. حالت روانی او و دیگر افراد این اطاق را متاثر ساخته بود . شبها همین تگابی در خواب چیغ میزد گریه میکرد و نام پسرش را میگرفت . افسر قوای هوای علت ناراحتی او را چنین تشریح کرد. روز چارشنبه وضع زندان پس از نان چاشت تغیر خورد. رفتن به تشناب را مختصر نمودند. ساعت پنج دیگر عساکر اضافی را در نقاط مختلف توظیف کردند. هنوز آفتاب غروب نکرده بود که غروغور موتر هابلند شد. افراد که دست های شان را به پشت بسته بودند از موتر پایین وبه تعمیر پهلوی اطاق نان بردند. وقتی هواتاریک شد اولا یک نفر را به منزل بالا بردند. نیم ساعت پسانتر قدیفه را هموار کردند. یک یک آن نفرهارا میکشیدند ساعت ،انگشتری و پول وهر چیزی که در دستها وجیبهای شان بود گرفته ودر بالای قدیفه می انداختند دستهای شان را محکم و بر سر شان خریطه سیاهی را کرده و ریسمان نیفه آن را محکم می بستند. ودو عسکر از دو طرف دست های شان را گرفته به موتر بالا میکردند.از همان شب کاکا امیر محمد نارام شده هرچه برایش می گویم فایده نه میکند. وقتی دگروال محمدنعیم این واقعه را بیان مینمود.همه اشک از چشمان شان جاری بود. پس از روز دهم دراین اطاق سرباز بیک مرا آورد( دربالای آن به خودکاری آبی نوشته است اعدام شد به همکاری یکی از دوستان بیک وهمان لباس را به خارج زندان فرستادم که به یقین تا حال حفظ است).وگفت کالایته جمع کو بیا من هم از این فرصت استفاده و از هم اطاقی ها خدا حافظی کردم واز لطف شان تشکر کردم .در همان موتریکه مارا برای اعدام آورده بودند. تنها مرا به زندان پلچرخی منتقل کردند. موتر درمقابل همان دروازه بلاک اول و همان اطاقی که دستم را بسته کردند توقف نمود. قومندان عمومی خواجه عطا در داخل بلاک استاده بود گفت اشتباه صورت گرفت ولی در میدان اعدام هر نفر را با هویت شان مقابله میکنند. (حرف آن ناجی که درباره اعدام الامحمد گفت به یادم بود) و اضافه کرد که ساعت 11همان شب محمدعلی که خود را خپ زده بود پیدا کردیم.ومرا درسمت شرقی دراطاق که سه برادر نعیم ،خلیل وجلیل خواهر زاده های حفیظ الله امین بردند وچند وقت بعد در اطاق که غلام حسن بیات و دونفر قندهاری از گروه مقاومت بودند تبدیل ودر یکی از روز های پایوازی بیات آمد که سرباز نامته میخوانه پایوازیت آمده به دروازه رفتم سرباز نامه را داد. در سطر اولش نوشته بود «از طرف مرضیه برای پدرمهربانم محمدعلی» نامه را مسترد وگفتم این مربوط به محمدعلی است به اطاق برگشته به بیات گفتم پایواز محمدعلی بود بیات گفت او در منزل سه است .پرسیدم محمدعلی را می شناسی؟ بلی در سرای غزنی نانوای وحمام داشت آدم قوی بود ولی حالی بسیار لاغرشده خواهش کردم اورا در وقت تفریح منزل سه برایم نشان بده تعجب کرد که چرا؟گفتم دخترش مضمون بسیار جالب و نهایت مودبانه برایش نوشته بود حسرت این پدری و فرزندی مرا گرفته می خواهم او را بیبنم. چنین شد او را دیدم فکر می کنم در ماه قوس همان سال ١٣٦١محدعلی را به اعدام بردند ودراواخرماه قوس ما را به محکمه دوم بردند. من از واقعه اعدام نه برای پیکاریها در جریان محکمه دوم ونه برای سایر زندانیان گفتم همین که درماه حوت ١٣٦١ در بلاک اول منزل دوم سمت غربی علی اکبر سرباز نامم را خواند درمنزل اول در اطاق دوستی افغان شوروی دو نفر سرباز و یک افسر شصت و امضای مرا در کتابی گرفتن و پارچه ابلاغ را برایم دادند که درآن نوشته شده بود.بدینوسیله به شما احمدعلی ابلاغ میگردد که به نسبت جرم ضد دولت جمهوری دموکراتیک افغانستان به مدت بیست سال حبس محکوم شدید. با اخذ پارچه ابلاغ واطمنان از محبوس شدنم همینکه به اطاق برگشتم از قید وجریان واقعه اعدام برای اولین بار برای « اسحاق جبران» با جزیات که در این نوشته آمده است بیان کردم و حرفهای از قبیل «در بلاک سوم بودم...ودرکوته قلفی بلاک اول بردند و ازهمه مهتر که پارچه ابلاغ ۲٠سال قید داشتم و نادرعلی چنین و چنان گفت و دستگیر پنجشیری وسلطان علی کشتمند را دیدم »در میان نبود وقتی که محبوسین را به وزارت داخله تسلیم کردند در جریان اتتقالات که هنوز در بلاک دوم بودیم جوانی آمد خودش را معرفی کرد پرسید شما داکتر احمدعلی هستید ؟ بلی. شما را به تاریخ ١٧ سنبله ١٣٦١ به عوض پهلوان محمدعلی به اعدام برده بودند؟ بلی. شما چگونه اطلاع یافتید؟ باشی ضیا این واقعه را قصه نموده است. علاقه مندی شما در این باره چیست؟ یکی از اعضا فامیل ما را در آن روز به اعدام بردند میخواهم از زبان شما بشنوم .اصرار بیشتر نکردم و به شرح جریان پرداختم.جوان لحظه به لحظه افسرده تر میشد. وقتی ازجوان سپورتی یاد کردم تحمل نکرد میگریست،گفت این برادرم داکتر محمد ایوب است . بدین ترتیب دومین نفریکه از زبانم جریان اعدام را شنید برادر داکتر محمد ایوب است تصادفا در پاکستان در نزدیکی هم زندگی میکردیم وهر بار همدیگر را می دیدیم علاقه داشت که جریان را تکرار برایش تعریف کنم و در ختم با چشمان پر از اشک خدا حافظی می کرد. همین واقعه را در زندان برای بسیاری از دوستانم که درحیات خارج از زندان در هنگام سختی های زندگی شخصی به من کمک های دوستانه وانسانی کردند مانند بهارالدین،زیرگل، انجینر یاسین، انجینر کبیر، انجینر زمری،حکیم افشاری،بشیر،آقاجان،آصف ......وهم درخارج از زندان برای داکتربرنا آصفی ریس صحت روان، ودوستانم شاه محمود،محمد داود،...در پاکستان برای دوستانم حبیب ، سحرگل خان،سید نورالله ،انجینر تواب ...و دراین جا علاوه بردوستانم با گروپ ازمردان که در مسایل روانی با آنها همکاری دارم وبیشتر از چهل نفر هستند واقعه مذکوررا شرح وبیان کردم که با حرمت زیاد آن را ثبت خاطرات شان کردند وهیچ کسی دروغ ازخود در آن علاوه نکردند. وبرچشمانم خورده نگرفتند چون میدانند تغیر دادن سند زنده که بیان یکی از جنایات حزب دموکراتیک خلق است خود جنایت است و از اینکه چشمان کوچک داد طبیعی است و تمسخرکردن آن دلیل بیدانشی است بر آنانی که از تعامل آب با فلزات را فراموش کردند. ازعلم ژنتک نیزآگاهی ندارند.من نمیدانم که این نویسندهای بیخود ماتریالست های تعبدی و کمونست های مفسرو حکایه پرداز که نه بارمیبرند و نه درهوا میپرند.کوه را نمی بینند واز قعرگودال جهان را مشاهده میکنند.چه منظورومقصودی از درهم ریزی حقایق دارند وچرااین «شکستیها» بهتان میبافند ونا مربوط می گویند، به این «شکستیها» که چون «برگی» از« درخت افتیده»و امیدوآرزویشان این بود که« روزی رهایشان کنند» من خودم دیدم و به خاطردارم که یک شبی دندانهایش از ترس میلرزید و هرقدر آن را می فشرد صدایش بیشتر می شد آمد با رنگ پریده و صدای مرتعش گفت داکتر جان چاره کو،که گل آغا در پشت اطاق نشسته وصدای دیگ را میشنود.کسی که همانقدر جرئت وشهامت نداشت که به فاصله بیست قدم دیگشرا تا تشناب ببرد ولی حالا برهمان داکترجان افترا می بندد که« پارچه ابلاغ در دست داشتم وبیست سال قید شده بودم» من که این حرفها را نگفتم پس برای اینکه ذهن توخی صاحب روشن شود و خوب بداند که با خیالات خزانی برگهای زردی ریخته را پارچه ابلاغ تصورمی کنند.و برای اینکه این تصورات و تخیلات بار دیگر عارض شان نشود. بهتراست که شمه ای از محکمه دوم را بنویسم وبه خوبی خواهید دید که چه گلهای در آن شگفت.و مشت دروغ پردازان را باز کنم در وقتی که مارا به اعدام میبردند. از پارچه ابلاغ خبری نیست که نیست.
